24 روز مانده به عید...

 

 آرش کمانگیر خواهم شد وغزل شعرهایت را بنام شخصیت داستانم

  هک خواهم کرد. بدون هیچ نگرانی امروز که نه، 21 روز مانده به عید.

                   بقول سهراب

                       l   من به مهمانی دنیا رفتم

            من به دشت اندوه،

           من به باغ عرفان،

            من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

           رفتم از پلّه ی مذهب بالا،

            تا تِه کوچه ی شک،

            تا هوای خنک استغنا،

            تا شب خیس محبّت رفتم.

           من به دیدار کسی رفتم درآن سرعشق.

       ( هشت کتاب،ص 277)

 

  عالمی ست از زبان مردگان زنده ...

در خانه ی ٣٠ متری همه پول می گیرند جز من

چمدان خالی را بر دوش مکش

حق چند ساله ات را با گربه های سیاه زشت؛

تقسیم می کُن

کفش های ٢٠٠ هز ار تو مانی تو

 با کفش های ملّی من

خوب تفاهم دارند

می دانند عیدی در کار نیست

ماهیان قرمز، از بی رنگی رنگ می شوند

سریال های بی سروته، پیام های بازرگانی می شوند

 چشم کودکان می دوزند به چراغ پُرنور مغازه های شهر

کرایه های ماشین های زرد غیر زرد پادشاهی می کنند

تو را به ندانستن محکوم می کنند

ذهن تو به مانند غده ای کوچک رشد می کند

تو بگو چند درصد جیب های؛

 مردان و زنان مرد خالیست

 می دانی که من برفروبی خواهم کرد شعرهایی که تو آن را غزل

بخوانی اما من سپیده صبح را دوست خواهم داشت که بخاطر مبارزه

اش با غزل.

/ 4 نظر / 2 بازدید
raha

آرش کجاست؟؟ مرز قلم ناپدید شد.... آیا کسی دوباره کمانگیر میشود؟؟

هناسفا مهم نیست

من در شهر روزگاری هستم که زنان خودرا از یاد برده اند وقتی در کوچه پس کوچه های شهر به دنبال لقمه ای نان پرسه می زنند. دوست عزیز، قیمت زندگی من و تو به قیمت یک پرسه زدن بیش نیست ;)

مثل همیشه

خیلی خوبه اجتماعی نوشتن اما برای نوشتنش باید قوی بود ، هستی ها ! اما باز هم بیشتر ... کار فوق العاده ت رو دوست داشتم همیشه کارهاتو دوست دارم اما اینبار فرق می کرد یک سری کلمه های اضافی رو از توی این کار حذف کن قافیه هات رو تو دل جمله هات قایم کن هرچیزی که زنگ قافیه داره لزوما نباید آخر سطر بیاد خیلی خوب بود

م ر ی م

سلام بانو عدد 24 را بسیار دوست دارم بسیار زیبا بیان کردی دوست داشتم [قلب]