خدای من ؛ قاضی باش...

اندک مدتی، خودم را حبس کردم.

در قصری کوچک؛ روحم اعتراض کرد.

بیرون زدم تا راهی برای آزادی خود برگزینم

حبسم سرگردانی از آدمیان بود،

اشتباه نکنید!

 آدمک های نقاشی ام را می گویم

چشمانم ندید! ماسک برچهره داشتند.

ضربه زدند بر روحم همین آدمک ها

غمی نشست بر دلم؛

 اگر امروز متولد می شدم.

آن وقت با هیچ انسانی دوست نمی شدم؛

 همسایه ی من؛

این شب هاچه بگویم، تو بگو

تو قاضی باش.

نقد شعرم در کانون ادبی انجمن پرشین بلاگ

/ 4 نظر / 13 بازدید
محمد(دل نامه)

زیبا, ساده و پر احساس و دلنشین. خوشحال شدم از دیدارتون. به امید دیدار مجدد. دلبسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم روئیای بزرگتر شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم.

علی علی اکبری(آج)

سلام ایام عزای حسینی بر شما تسلیت باد انگشتانم هرچه بیشتر بستم دنیام بزرگتر شد در تاریکی افکارم بهتر کار می‌کند دورنگی ها جای خود را به بی رنگی می‌دهد..... چقدر این دو انگشت رازها دارد یا حق