من آهسته وبا قدم های شمرده در پیاده رو راه رفتم و برگهای پاییزی خش ، خش کنان در زیر پاهایم صدا می کرد . ومن در افکار خودم ... وقتی به خود آمدم دیدم فرسنگها راه رفتم راه

........................................................................

 

وقتی لالایی برایت می خواندم

 

از آهو ، سنجاقک ، خرس کوچولو می گفتم

 

تو با چشمان قشنگت

 

زل به من می زدی

 

آهو ، سنجاقک ، خرس کوچولو

 

دوستان خوب قصه بودند

 

اما من کرکسها را برای تو

 

نمی گفتم

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
سعيد

سلام افسانه خانوم از حضور گرمتون ممنونم

آريانا آريارمن

درود بر شما بانو افسانه بسيار زيبا بود،لذت بخش و دلنشين مثل هميشه. بدرود

آرش

با عرض سلام. داستاهای تخیلی من و اژدها با داستان "نجات درخت کهن: خوان اول - افسانه غورباقه طلایی" به روز شد.

عادلسام

سلام .............. زيباتر از آنچه که تو فکرش را کنی .... ممنونم که به من سر زدی و باز هم به ما سری بزن خدا قوت ... در پناه خدای متعال

سلام ممنون از حضورتون من با تبادل لينک موافقم وشما رو لينک کردم. در نامه ما سياه رويان/امضای عنايت علی سبز