کاش همسایه ی خدا بودم...

نذر کردم؛ این شب ها شعر بگویم

شاید اندک سوزنی؛

گوش کن! غریبه ها مجال ندادند

گنجشک ها آوازِ خوان باشند

ریتم زیبایی دارند

اعتراضم

به گربه های سیاه ست که بی شرمانه زُل زدند

به گنجشک ها

 می دانم ؛ از هر چه خوب خوب تر هستی

همسایه ی من

شاید در شهر گربه های سیاه پریشان احوال باشند

می ترسم از هر چه فریاد است.

قاضی نیستم

/ 4 نظر / 14 بازدید
سخی فرهادی

افسانه حان عزیز سلام شعر بسیار خوبی بود خوشم آمد ممنون شما

مسعود

زین غصه حوریان به جنان گریه می کنند پیغمبران چو ماتمیان گریه می کنند ارواح کاینات عیان گریه می کنند جن و ملک بر آدمیان گریه می کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است شاهی که بود فاطمه را نور هر دو عین ما را ازوست چشم شفاعت به نشٲتین شد پاره پاره پیکرش از خنجر و سنین خورشید آسمان و زمین ماه مشرقین پرورده کنار رسول خدا حسین ما یک نمونه ایم ز دستان کربلا ما یک اشاره ایم به عنوان کربلا گرییم در عزای شهیدان کربلا کشتی شکست خورده طوفان کربلا در خاک و خون فتاده به میدان کربلا گردید کفر باطنی دشمنان عیان لب تشنه شاه را بگرفتند در میان ناید حدیث تشنگی شاه در بیان از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا درد و بلای ما نه یک است نه ده نه صد ایوب می برد به صبوری ما حسد در خاک و خون فتاد ز لب تشنگان جسد زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد فریاد العطش ز بیابان کربلا ابن زیاد از صف فردا نکرده شرم از محشر خدای تعالی نکرده شرم یک ذره از پیمبر و زهرا نکرده شرم آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم کردند رو به خیمه سلطان کربلا

ناتانائیل

اون روزا ساده بودی مثل گلای خشک من اون روزا هر چی بودی این نبودی برای من اما امروز چی بگم دلم عجیب خط خطیه! سر خط گم شده و آخر خط حروم شده با سه تا نقطه ی مبهم، با سه تا قطره ی خیس این روزا دروغاتم مثل همیشه ساده نیست!! همیشه فکر می کنم قصه کجا به سر رسید؟! کجا اون کلاغ پیر بازم به خونه اش نرسید؟! حیف این قصه نبود این جوری نا تموم بشه حتی بی خدافظی آخر خط حروم بشه!