نامه 1

سلام بتو ای عزیزتر ازجانم

و باز می نویسم وبرای تو می نویسم برای تویی که  اصلا نمی دانم نا مه هایم را می خوانی یا نه ومن مثل همیشه خشنودم. امروز یاران مدرسه نرفت تب شدیدی دارد . ودارد هذ یان می گوید واسم ترا بر زبان می آورد . پسرمان احسا س بزرگی هم میکند . ومی خواهد مثل بعضی از آدم بزرگها باشد . یک روزی که دفترش را ورق می زدم .چشمم به این مطلب افتاد نوشته شده بود .

من هنوز کودکم

دستهایم کوچک است

به من توهین نکنکه قلبم کوچک است

تو نمی دانیکه فکرم مثل یک مرد پخته است.

 ای وای داشت یادم می رفت  شکوه زنگ زد ه بود. یه دکتر معروفی که محمد رضا را می برد، بهم معرفی کرد . می خواست بداند یاران را بردم دکتر یا نه .میدونی که مربیه بدنسازیه ودربا شگاه معروفی هم هست . احساس خستگی می کنم هم جسمم وهم روحم وقتی با یاران رفتیم دکترنمی دانی که چقدر شلوغ بود . پزشک اطفال است . انگاری از ساعت نه به بعد شب می رود مطب وتا دیر وقت کار می کند . خدا خیرش بدهد . اما یه چیزی بهم گفت که من دلگیر شدم اما به روی خودم نیاوردم .بالاخره همه جورادم پیدا می شود! شاید خسته بوده وشاید من بی خودی ناراحت شدم ای وای یادم رفت که بگویم چی گفت (وقتی یاران را معاینه می کرد من گفتم آقای دکتر من می توانم باران دخترم را بیاورم پیش شما و او با صداقت تمام گفت این یه یکی هم زیادی است ) ....! کور شوم اگر دروغ بگویم .انگاری خوابم می آید چشم هایم خسته شده قلمم از دستم دارد می افتد. وپلکهایم خسته تر از خودم .الان که این نامه را می نویسم صبح شده از خواب که بیدار شدم دیدم مداد وکاغذ نامه همینطور کنارم افتاده وخوابم برده بود وبعداز نماز باز شروع کردم به نوشتن می خواهم از خوابم برایت بگویم در خواب فریاد می زدم انگارکسی صدایم را نشنید با دست اشاره کردم کسی متوجه نشدومن خسته ونا توان شدم وبعد سکوت کردم ، سکوت . درد تمام وجودم را در برگرفته بودصدای زنگ خانه را شنیدم نمی دانم چرا فکر می کردم شاید پستجی از تو نامه ی آورده با تمام قوا رفتم در را باز کردم خوشحال شدم پستجی بود نامه را باز کردم. دیدم با خط درشت نوشته شده بودما هم همینطورومن باز سکوت کردم وزیر لب نجوا دادم یا  امام رضا هم خودم وهم کسانی که می شناسم ونمی شنا سم به تو سپردم وبعداز خواب بیدار شدم ودیدم موقع نماز است . هوا هم سرد شده وهم آلوده ومن نفسم بند آمده از این همه دود . خانه را بهترین جا برای خود می دانیم حتی من ، حتی تو ، حتی او ، حتی همه ودوست داشتیم در خانه بمانیم اما نمی دانم چرا فکر نکردیم یا شاید نخواستیم فکرکنیم آن کسی که خانه ی نداردچه !؟ او چه می کندآنقدر در افکار خود بودیم که به او و او ها فکر نکردیم هرچند که از دست ما کاری ساخته نیست . باز هم برایت می نویسم به امید دیدار می دانی که من از خدا حافظی متنفرم ای عزیزتر از جانم

 

 

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منتظر

عرض ادب وبلاگ عالی و در خور تحسین دارین انشا الله که حضورتون مستدام و قلمتون سبز باشه با تبریک و شاد باش میلاد خورشید هشتم به شما دوست گرامی از امام رضا بیاموزیم که : شیخ صدوق در کتاب عیون الخبار الرضا(علیه السلام) از قول ابوذكوان از ابراهیم بن عباس نقل کرده است: هرگز ندیدم امام رضا علیه السلام را كه از او چیزی بپرسند و نداند و از او داناتر به مسائلی كه در زمان او پیش آمده بود، ندیدم. مأمون او را امتحان نمود به هر سؤالی و او جواب می‎گفت و همه سخنان و جواب‎های او و مثل‎هایی كه می‎آورد همه از قرآن بود و ایشان در هر سه روز قرآن را ختم می‎كرد و می‎گفت اگر بخواهم در كمتر از سه روز هم می‎توانم ختم كنم اما هرگز از آیه‎ای نمی‎گذرم مگر آن كه فكر می‎كنم در آن و تفكر می‎كنم كه در چه موردی نازل شده و در كدام وقت نازل شده و به همین دلیل هر سه روز ختم می‎كنم.

باران

سلام خوبی خوشی در سلامتی کامل به سر می بری هو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به روزم خوشحال میشم بیای

مهدى

سلام با تشکر از حضور گرمتان موفق باشيد التماس دعا

جلال

سلام دوست من خوبی . وبلاگ جالب و بسیار کاربردی و جذابی داری . خوشحال میشم به سایت من هم سری بزنی و با نظرت خوشحالم کنی در ضمن اگه مایل به تبادل لینک و لوگو وبنرهستید خوشحال میشم با هم تبادل کنیم . برای راحتی : لطفا من را لینک کنید و به من خبر دهید تا در عرض 12 ساعت شما را هم در سایت خودم لینک کنم و بگویید با چه نامی میخواهید لینک شوید . لطفا من را با این نام لینک کنید هرچی فکرشو بکنی در بازار سیاه پیدا میشه اینم ایدی من در یاهو { wwwbazarsiyahcom } اینم سرویس پیامک 09173212163 ممنوووونم . منتظرتوون هستم . موفق باشید . بای

سعيد

سلام دوست خوبم ممنون که سر زدی متنی که نوشته بودی واقعی بود يا جنبه ی قصه و داستان داشت؟ به هر حال قشنگ بود بازم سر بزن

آريانا آريارمن

خوش آن روزگار همايون ما خوش آن بخت پيروز و ميمون ما کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟ کجا رفت جمشيد فرخ سرشت؟ کجا رفت آن کاوياني درفش؟ کجا رفت آن تيغهاي بنفش؟ کجا رفت آن کاوه نامدار؟ کجا شد فريدون والا تبار؟ کجا شد هخامني کجا شد مدي؟ کجا رفت آن فره ايزدي؟ کجا رفت آن کورش دادگر؟ کجا رفت کمبوجي نامور؟ کجا رفت آن داريوش دلير؟ کجا رفت داراي بن اردشير؟ دليران ايران کجا رفته اند؟ که آرايش ملک بنهفته اند بزرگان که در زير خاک اندراند بيايند و بر خاک ما بگذرند بپرسند از ايندر که ايران کجاست؟ همان مرز و بوم دليران کجاست؟ بينند که اينجاي مانده تهي ز اورنگ و ديهيم شاهنشاهی (ملک الشعرا محمد تقی بهار) بدون برداشت سياسی

Teyyeb

سلام خيلی قشنگ بود به من سر بزن

فری محسن

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه دستتون درد نکنه (سر بزنید اگه وب من مشکلی داره بگین خوشحال میشم

سید عرفان

سلام چه اسمهای زیبایی انتخاب کرده‌ای باران و یاران. امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشند و باشید. مطالب وبلاگت را تقریبا تا آبان خواندم. یک غم پنهان و شاید هم پیدایی در وبلاگت می‌بینم. امیدوارم همیشه شاد و آرام باشی در پناه حق یا حق