داستان کوتاه وشاید جالب

وقتی به گذشته فکر می کنم یاد بهترین دوست دوران کودکیم می افتم .سحر دختر آرام و مهر بانی بود و من اورا به خا طر مهر با نیش دوست داشتم .با این که خودم هم بچه بودم ولی مهر بانی او با مهربا نی دیگران فرق داشت .الان احسا س می کنم چقدر دلم برا یش تنگ شده اصلا چه خب بود ...! اره الان اینجا پیش من بود .خند ه ام می گیرد از  این فکرم وباز فکر می کنم به یاد او لین روز آشنا یی ما ن می افتم . زمستا ن بود واز آسما ن چند روزی بود برف می آمد آنقدر برف که می شد با هاش آدم بر فی درست کرد. و ما چون خانه مان را عوض کرده بودیم طبیعا مدر سه هم می با یست عو ض می شد به خا طر دوری راه ... وآن روز ، روزی بود که من به آن مدرسه آمدم زنگ تفر یح بود و من در حیا ط مدر سه ایستا ده بودم، بچه ها را نگاه می کردم و هر کسی مشغو ل به یه کاری بود .بعضی ها قدم می زدند ، بعضی ها م گلو له برف بازی می کردند چشمم به دختری افتاد که گلو له بر ف در ست کرده وای گلو له برف را به نقطه نا معلو می نشان گرفته .... نمی دانم شا ید اون مو قع می خواسته توان خودش را امتحان کنه ! گلو له برف همچنان  رفت و رفت در همان لحظه یکی از بچه ها ی مدر سه از آنجا عبور کردوگلوله برف به پشت این هم مد ر سه ی خورد .زنگ کلا س خورده شدوهم همه ی در راهرو مدر سه پیچیده  شده بود .من که داشتم در در را هرو آرام ، آرام می آمدم و همه چیزرا با دقت نگاه می کردم چشمم به سحر افتاد همان دختری که در حیا ط مدر سه گلو له برف بازی می کرد مدیر مدرسه را دیدم بدون مقدمه دستها یش را برد با لا و محکم زد به گوش آن دختر ! درد آن سیلی را نمی دانم چرا احسا س کردم ! اما سحر فقط نگاه کرد او حتی یه قطره اشک هم نریخت وآشنا یی من و سحرازهمین جا بودبعد ها از او فهمیدم آن دختر که گلو له بر ف بهش خورده بود دختر مدیر بود .واز همه جا لب تر برا ی من اینکه سحر با اینکه پدرش رئیس انجمن بود اما به اوهیچ نگفت .....................!!!!!!!!!

/ 2 نظر / 5 بازدید
علي اكبري (آج)

با سلام ممنون که بهم سر زديد لطف حضرت عالی پايدار ... اگر خاطره باشد جالب است موفق باشيد در ضمن نظرت روی پست قبلی من بود يا حق

علی بهمنی

سلام..ممنون از دعوتت ...مانا باشی.........يا حق