من با مداد رنگی هایم

یک حوض پر آب کشیدم

پر از ماهی قر مز کشیدمچندین چند شمعدانی های خو شگل کشیدم

من با مداد رنگی ها یم

غروب آفتا ب کشیدم

کلا غ وگنجشک کشیدم

من با مداد رنگی هایم

آدم ها ی جور وا جور کشیدم

اخمو خوشحال کشیدمدنیا را اون جور دوست دارم

من کشیدم

آدم های اخمو را کمتر کشیدممن با مداد رنگی ها یم

گل های  خوشبو کشیدم

عمه و خا له بغل هم کشیدم

همه ی فا میل نزدیک هم کشیدم

دنیا را اون جور دوست دارممن می کشم

 خوشگل و شاداب می کشم

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي تو بمان و دگران ، واي به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم محرم ما نبود ديده کوته نظران دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران دل من دار که در زلف شکن درشکنت يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران ...شهريارا غم آوارگي و دربدري شورها در دلم انگيخته چون نو سفران

سلام

سلام خوبین؟ ممنونم از اینکه بمن سر زدین ادرستون رو چرا اون بالا گذاشتین؟ اینجوری سر زدن به وبلاگتون کمی سخت میشه همیشه منتظر حضور گرمتون هستم شاد باشید

سلام

آن که با عالم بالا سر و سودا دارد روزگاری است که ماوی به دل ما دارد همه عمر دویدیم پی اش بی حاصل غافل از آن که درون دل ما جا دارد کار هر کس نبود مرده دلی زنده کند مگر آن کس دم جان بخش مسیحا دارد عاشقی در طلب مال ومنالی نبود عشق مجنون تهی دست تماشا دارد همه بالند به هر چیزی و من می بالم به علی(ع)چون که تملک به سماها دارد شب قدر است و سماوات همه غرق سرور این چنین شب چو تعلق به تولی دارد شهد شیرین شهادت چو بدین گونه چشید جبرئیلش ز علی عجز و تمنا دارد شب نازل شدن وحی و کرامات علی هر دو هم در دل و هم دیده ما جا دارد

سلام

افتاده آفتاب لب ایوان ایوان که تا اتاق نمی آید خورشید از کناره ی تابستان در متن اتفاق نمی آید ایوان و سایه های بلند کاج افتاده اند کنج فراموشی پرسید باز طارمی غمگین :"گنجشک اشتیاق نمی آید ؟" حالا سپیده نیست همین کافی است تا کم کمک عوض بشود ایوان حتی اگر دوباره بیاید " یاس " دیگر به این رواق نمی آید این فصل چندم است که می خوانم از ماجرای گندم و بلدرچین در نیمه بار مانده صدای پا از کوچه ی وفاق نمی آید هنگام کوچ رفت و نمی ریزند اسفند روی شعله ی فروردین آهنگ ابتهاج پرستو ها از انحنای طاق نمی آید شب را دقیق می شوم انگاری ماهی میان حوض حیاط افتاد بس می کنم عزیز دلم ماه است ماهی که بی محاق نمی آید

سلام

در را برای دراويش باز اين خانه خانقاه من است چطور میفراری با فِـراری جاده پناهگاه من است ترا انسان ِ بَدْوی كم نيست؟ گيرم تا خدا بــِدَوی دراين فِراری فراهم نيست؟ مثلِ هنوز به بيراهه زدن راه من است برای رسيدن به باد الو ... لطفا به همهی دنيا بگوييد: بگوييد اين بر باد رفته كلاه من است بگيريد آن دستی را كه از دست میرود چاهی را كه در انتهای چاهِ من است صدای بالا نيامده در حالای بسيار دارم اين كه در دنيا نمیگنجم از دل زياده خواه من است قبول! نبودنم از جنس معمولن است قبول! اصلا تمام قبولها اشتباه من است دو مثقال و چند سال بزرگتر بشوم تا باور كنم اين كه گول شـيطان میخورم، گناه من است؟ گناه من است اينكه آنچه در چشم چشمه دوخته شده نگاه من است با آتش وقتیكه دندان نشان میدهی چه طور نشانت دهم همين بوسه تنها سلاح من است؟ اقامت در جاده،روی خطّ سفيد، خطر دارد آنكه زيرگرفته میشود اينجا شعرِ سياه من است!

سلام

ابر چشمم به هوای رخ تو بارانی ست مثل دريای دلت ، ديده ی من طوفانی ست يك نظر كردی و دل گشت اسيرت اينک پشت مژگان دو چشمت دل من زندانی ست همچو گردون به تمنای وصالت شب و روز كار و دل از پی ديدار تو سرگردانی ست

سلام

روزی که مرا بر گل رویت نظــــــر افتاد احساس نمودم که دلم در خطر افتاد تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت زیبایی گلهای بهار از نــــظر افـــــتاد می خواستم از چشم تو محفوظ بمانم کز برق نگاه تو به جانــــم شــــرر افتاد گفتم نشـــــود راز دلـــــم فـاش ولیکن دل خون شد و از پرده چشمم بدر افتاد هر کس که شراب از خم چشمان تو نوشید مخمور نگــاه تــــو شــــد و بی خــــبر افتاد گـــنجینه اســـــرار ازل بود دل مـــن امروز اگر پیش تو بی سیم و زر افتاد خسرو به هوای لب شیرین تو بر خاست برخاست ولی مثل مگس در شـکر افتاد

سلام

من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم به همان دست پر از مهر تو و به همان دل که شده خانه ی من . می شوم شاد اگر شادی تو مثل گلهای بهار . ای بت تاریخی من ! من به محراب تو دستم به دعاست . می شوم زنده اگر پای تو کشته شوم . ای همه هستی من ! سبک آهنگ طراوت بخش ات می برد این دل غمگین مرا تا سرا پرده ی شوق . می شوم شاعر چشمان تو تا بسرایم غزلی ناب برای دل تو . تو به یک معجزه می مانی ! تو به یک بارقه ی سبز و لطیف که نشسته در بر گلدان دلم ! دیدنت خاطره ای ست مثل باران که ببارد به تن خشک کویر ! ای تو نزدیک ِ دور ! ای تو آن نقطه که من عشق می خوانم و بس ! من به چشمان پر از سبزه ی تو محتاجم ....