گردش

امروزروز جمعه ا ست

انگار هوا خوبست

جمشید خان همکارآ قا سمند ر

این دوهمکارآس وپا س

باهم دیگه قرار گذاشتن !

با عیا ل وبچه ها شونبیرون غذا بخورند

بعد هم هوس کرد نیک تا تر موزیکا ل

دستجمعی برن

اینطورکه من شنیدم

گوش ها مو تیزکردم

قرار با لای شهرگذاشتن 

آقا سمندرقصه رو به همکا رش می کنه

ابروشو گره می زنه

  ترس لرز میگه : مگه نمی دونی اون با لا شهرگرونه !

جمشید خان انگا ر چیزی نشیند ه

به روی خودش نمی یاره

اینطور که من فهمیدم

امروز می خواهدپاشواز کلیمش دراز ترکنه

فکر آخر ما ه نکرد ه

بچه ها را دور خود ش جمع کرده

چه شا دی می کنند هلهله به پا می کننداین بچه ها .....

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
بابک

سلام احساسات و دغدغه هات پاک و قابل احترامه اما بيان عميقتر ميتونه به اثرگذاری بيشترشون کمک کنه. خوشحال ميشم بهم سر بزنی

آفرين

نوشته هات و خوندم زندگی رو ديدم تصوير زندگی رو با دل تو ديدمشعر شد

نيلوفر آبي

سلام ممنون از حضوز سبزت موفق باشي و ماندگار ياعلي

حمیده محمدرضاپور

سلام کارتون رو خوندم می شه گفت یه داستان کوتاه نسبتن خوب بود با ایان بندی تقربین قافلگیر کننده در کل ممنون و بااحترام

رز

سلام مرسی از اينکه به من سر زدی خيلی جالب و زيبا بو د

سلام در گذشتن و ماندن رازي است.در گريستن و خنديدن حقيقتي. راز ماندن و خنديدن حقيقتا براي تو