درلابه لای مه

ترا گم کردم

خورشید آمد

تورا یافتم

......................

نگاه کن

گلدان گلی مادر بزرگ

ترک برداشته

اولش کم وکم بود

حالا ببین ...!

..............................

تو مرا تشویق نکردی

از اینکه این راه طو لا نی را پیمودم

نه تو مرا تشویق نکردی

ولی تو خوبی .... !

.........................

عشق من

اگر می خواهی

شاخه گل تیغ دار بدهی به من !

با شد این کار بکن

من با حوصله تیغ ها را خواهم گرفت

اما تو با من حرف بزن

عشق من

اگر می خواهی

من از این که هستم

تنها تر باشم

حرفی نیست

اما تو با من حرف بزن

 

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
منيژه رزاقي (قاصدک)

سلام افسانه جان... خواندمت... بدون قضاوت... راستي ميوه كه مي خري به تاريخ مصرفشان هم فكرميكني؟! با افسانه ي نيما چي؟... قرابتي نداري؟ --- طولاني تر از سكوت...

Teyyeb

سلام واقعا قشنگ بود به منم سر بزن

خودكار كم رنگ(شعر)

سركار خانم افسانه از حضور شما بسيار سپاس گزار هستم. خودكار كم رنگ خواستار موفقيت شما است. خودكار كم رنگ

سيدمحمدرضاهاشمي زاده

سلام افسانه خوب ونازنين دل نوشته ات همراه با اشعار سپيد پر احساست دلنشين وزيبا بودعزيزم تواضع زيباترين گل باغ هستی است.. ومدال کمال انسان

مسافر

فقط حرف بزن با من... من باورت دارم...اما

سوری

به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد لب تو ميوه ي ممنوعه ولي لب هايم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد هر کسي در دل من جاي خودش را دارد جانشين تو در اين سينه خداوند نشد خواستند از تو بگويند شبي شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد سلام.مرسی از اينکه بهم سر زدی و شرمنده دير اومدم پيشت...آپم ...خوشحال ميشم بازم بيای پيشم...