نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

پدر
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

داستان کوتاه وشاید جالب

الان که این نامه را می نو یسم تو انگار سیصد سال است خوابی در خواب عمیق ومن چهره ات  را می بینم که به من نگا ه می کنی، نگاه ! ودو ست داری من ازتو بنویسم ! گلایه  داشتی از کسانی که تورا دربستر بیماری  تنها یت گذاشتند . ومن می خواهم همه چیز را آنطور که تو دوست داری بنویسم می دانم در بستربیماری که بودی انتظارهایی داشتی به همه ی آنهایی که سراغشان می رفتی احوا لشان را می پرسیدی ! واما تواون چیزی را که فکر می کردی نشد که نشد ومی گفتی :

 دارم گله بی نهایت ازتو

اما نکنم شکایت  از تو

من می نویسم از حرفها یی که می خواستی بزنی وحرفهایی که می خواستم بزنم اما افسوس که ....ومن چقدر دوست داشتم ترا بهتر، بهتر بشناسم .کاش زمان به عقب بر می گشت .

چقدر دوست دارم به  حرفهایت کوش کنم !نه ، نه خاموش نشوفرصت کم است

ومن در انتظار ...

 

وقتی بر سرمزارمن آمدی اشک نریز

فقط به یاد داشته باش که چقدر

از عشق ، دوستی ومحبت گفتم

اما هیچکس منظور را نفهمید

اما من شکست نمی خورم

پس از مر گم خواهم گفت

مهربانی زیباست

عشق زیباست

زندگی زیباست

حتی در اینجا     

**

کبوتر سفید                                 

در آسمان آبی پرواز کرد

 نامه ی روی پشت بام ؛

خانه ی مادر بزرگ انداخت

باخط درشت پیامی برای من داشت

خوشبختی در انتظار توست