نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸
 

پرند گان وماهی های قرمز

هم فهمید ند وقتی تو هستی شعر می گو یم

گلها ی یا س 

هم می دا نند که زندگی با تو زیبا ست

وآسمان آبی هم می دا ند

اگر تو نبا شی

آسمان ابری خواهد شد

.............................

اسپند دود کن

حسودان آ رام

پشت در ایستا ده اند

................

 با تو نیستم

با خودم هستم

گاهی بد نیست

با اتو بوس به روی

..............

چقدر خوب بود

الان تلویز یون را روشن می کردم

یه بر نامه شاد داشت

آخه من خسته ام

.............

چرا پشیمان شدی

برو...

گل فروشی

فقط یک شاخه گل بخرچشمک

آن وقت خواهی فهمید او مهر با نتر

از دیروز خواهد بودلبخند

**************

وقتی ناراحت می شوم

باران می با رد

وقتی عصبا نی می شوم

آسمان هم رعد و برق می شود

چه همبستگی !

**************

کتا ب آسما نی را با زکردم

کلمه به کلمه آن را خواندم

فهمیدم زندگی زیبا ست




 


 
 
دخترک!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 

دخترک شاد وخندان

بی خیا ل

دخترک غمگین

نا لان وگریا ن        

هردوی آنها یکنفر

یکنفر هر دوی آنها

&&&&&&&&&&&&&&

امشب آمدم در خوابت و آهنگ زندگی

برایت نواختم لا، لا ،لا

یعنی وقت خواب

بی ، بی ، بی

بیدار شو ، بیدار

وقت کار و زندگیست

&&&&&&&&&&&&

 ا تا قک حصا ری من

یک میز

بی رنگ

یک پرده سبز

همین وهمین

یک د فتر خا طرات

با مداد سیاه ترا شیده

که کو چکتر وکو چکترشده

&&&&&&&&&&&&

من بیزارم 

از این همه ریا

من نا راحت

سارا گرفته

&&&&&&&&&&&&&&

خا نه فقیرانه ترا دیدم

چه زیبا آراسته بودی

کاش دوربین داشتم ...        

&&&&&&&&&&&&&&

او دوست داشت خا نه اش مثل تو با

تو دوست داشتی خا نه ات مثل من با شد

ومن دوست داشتم خا نه ام مثل آرزو ها یم با شد

&&&&&&&&&&&&&&&&&

به انتظار بلیط سینما

به من که رسید تمام شد

&&&&&&&&&&&&&&

صدای قدم ها یت را شنیدم

نگاه کردم

هیچکس نبود

&&&&&&&&&&&&&&

از من پر سید زندگی چند حرف است

گفتم وارد زندگی شوی یک دنیا حر ف است 

 


 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩
 


با من از مهر بگو
ای همسفرتنهایم

......................
اتوبان
جاده
سرعت
و دیگر هیچ

.......................
آپارتمان چند طبقه
ظاهرآرام
داخل ....!

......................
سکوت توآنقدر!
سنگین بود ....
که مرا در خواب
سیصد سا له برد
......................
وقتی خواست از خانه بیرون برود
خود را  آینه دید چهره اش را پشت
بزک پنهان کرد ...
......................
اتوبوس
مسافران
خسته
خواب
ایستاده ...!
درانتظار مقصد
......................
چهار جوان
در ماشین
صدای آهنگ ...!
مقصد نا معلوم
......................
قد مهایت را تند کردی
آنقدر تند که به گمانم
مسا بقه ست صبرکن
آهسته وشمرده .....
بگذار یک بار هم شد ه 
من با تو هم قدم شوم
........................
یک دانه سیب قرمز
گاز گرفته روی زمین
پیرمرد ژولیده
نگاه به زمین
خا نه های گکلی
دو  کش آشبز خانه
و صدای همهمه ....
تعداد نفرات پنج شش هفت
در حال سفره انداختن
صدای اذان
نزدیک افطا ر
..................
باد می آید با شتا ب
صدا را می شنوی
این صدا صدای باد است
هوا تا ریک به گما نم
شب است ...ولی نه
ساعت ده صبح است
..................................
بوق بوق بو ق ماشین

به گمانم بیماری در ماشین است
با تعجب نگاه کردم نگاه کردیم
چه راحت آرامیده بود ...
...................
اتوبوس آبی نوشته شده
کاش زندگی دنده عقب داشت...
.................
تلویزیون
رادیو
سینما
کتاب
مجله

اینترنت

فرقی نداره
با با جان
تو مطلب های خوب یاد بگیر

هر کدام خواستی فرقی ندارد
........

آن مرد اسکاچ بد ست

گاهی درآن اتوبوس آبی

گاهی درآن اتوبوس زرد
.....................

قدم هایم را شمردم

ودانستم به اندازه ی

قدم ها یم می توانم

دوست داشته باشم

..........
زنبورها را دیدم به دور عسل جمع بودند

آنها عاشق عسل بودند؟یا به دور عسل جمع بودند

..........

وقتی کاغذ راجلویت گذاشتم  تعجب کردی چون تو یک کاغذ سفید را در مقا بل خود دیدی شاید بهم خند یدی اما من نوشته بودم بارها وبا رها نوشته بودم چطور نتوانستی بخوانی که زندگی با همه ی بد ی ها یش زیبا ست زیبا

...................................
این اسبا ب بازی کوچک

مو بایل را می گویم ....

فاصله انداخته...فاصله

این اسبا ب بازی کو چک

هر کجا که نگاه می کنی

... ای با با بگذار کنار

.............
آن مرد در اداره تقد یر نامه می گیرد

آن زن در خا نه ...
.................

در خیا بان های قلهک

مردی ذالزاک بدست 

دو پسری کو چک جوراب بدست

تقاضای ذالزاک
...............................
داستان کوتاه وشاید
امروز قرار است در مسا بقه دو شرکت کندورزشکاران کوچک در حیاط مدر سه جمع می شوند در باره ی مسابقه گرم  صحبت هستند پسرک نگاهی به کفش ورزشی خو دش می کند نیم نگاهی هم به کفش همکلا یش وتاسف می خورد

...............
زندگی را شوخی گرفتی

شوخی راجدی گرفتی

بی بی چار قد بسررا

ندیده گرفتی