نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳
 

الان که این نامه را برایت می نویسم ظهر است وصدای الله اکبراز تلویزیون می شنوم . صدای گرم موذن زاده ومن چقدراین صدا را دوست می دارم چه آرامشی به من داده می شود . امروز هوا گرفته ومن هم غمگین هستم  باران ویاران مدرسه هستند ومن هوای نوشتن کردم هوای در دل با تو !

راستی یادته که وقتی مرغ عشق ها را آوردی شب عاشورا بود . یکی زرد ویکی آبی بود . ومن چقدر خوشحال شدم وچقدر فکر کردم برای آنها چه اسمی بگذارم یادته به یکشان می گفتم : دکتر وبه اون یکی مهندس ویاران با خنده می گفت : بلند نگو صدات  بیرون می رود وهمسایه ی عزیزمان آن وقت می گوید به چه کسی می گویی .... وبعد می خندیدیم . یادته وقتی مرغ عشق ها راآوردی من همه را معرفی کردم واین دو پرنده کوچک سرهایشان را طوری نگه می داشتند که انگار دارند گوش ! می کردند ومن هم بخاطراین می گفتم دکتر ومهندس چون به قیافه  یاران مهندسی می آمد  و باران هم دکتر وبرای خودم دلیل می آوردم والا ن چند سالی هست که مرغ عشق دوستان خوب من شدند . هرچند من وتنهایی با هم بیگانه نیستم وبهم عادت کردیم ولی من ازاین تنهایی بیزارم بیزار .

چقدر حرف برای گفتن دارم اما نمی دانم گاهی چرا می خواهم بنویسم فکرم کار نمی کند ولی من می نویسم  ودرفکرم چطور باید اندیشه هایم  را باید روی کاغذ بیاورم . مدتی هست در فکرم که سرکار بروم نمی دانم موفق می شوم یانه . کمی هیجان دارم من که تاحالا کار نکردم می ترسم موفق نشوم ولی بهم می گویند اولش این طوریه . عز یز ترازجانم وقتی برایت نا مه می نویسم ودر نامه هایم برایت شعر یادته در نامه قبلی ام نوشتم

وقتی گفتم شعر مینویسم

تو هم گفتی من هم

وقتی گفتم عاشق

               آواز پرنده ها

عاشق رنگ های شاد

وعاشق همه چیزهای

خوب خداوند هستم تو هم گفتی من هم

پس چرا من که عاشق تو هستم سکوت می کنی ؟

گاهی احساس می کنم خودرا در جاده ی باریک وطولانی می بینم ومن با قدمهایم آنقدر راه میروم تا .... کفش هایم پاره وقطره های خون رد پاهایم می شود . من بدون اینکه چاره کار را پیدا کرده باشم . به من می گویند ساده ابلهه چرا ؟ خب دیگر می گویند . الان برای خودش خوش می گذرانه ، ولی من هی نوشتم ونوشتم بدون آنکه  ...راستی تو میخوانی ؟ من چه نوشتم و برای چه نوشتم ؟ الان ازپشت شیشه نگاه به حیاط می اندازم گلدان های گندمی را می بینم چه جلو ه ا ی به حیاط خانمان داده ومن باخوشحالی آنها را نگاه می کنم ویاد خاطره هایمان می افتم . یادته یک شب تابستان که در حیاط کنار حوض نشسته بودیم ومن گفتم یه شعر برایت بخوانم وتو لبخند می زدی می گفتی بخوان ومن می گفتم نخندی ها... وتو می خندیدی و من چفدر مسخره بازی در می آوردم تا یه شعر بخوانم راستش خجالت می کشیدم واون شب برای شعرم اسم هم گذاشتم باران ویاران هم رو تاب نشسته اند. و به من وتو نگاه می کردند

دیشب یه خوابی دیدم

یه آسمان پرستاره

چه تعجبی کردم

یکی ، یکی شمردم

دستم را دراز کردم

یکیش را برای خودم برداشتم

ستاره خانم اخمی کرد

گفت : من مال تو هستم

من باید اون بالا باشم

در کنار دوستان باشم

اگر یکی مون بره

آسمان خلوت میشه

ستاره هاش کم میشه

نمی دانم چی میشه

 

من ساکت شدم وتو گفتی بعد ومن گفتم بعد نداره همین بود . وتو مثل همیشه تشویقم می کردی در همه کارها تشویقم می کردی ومن احساس دل گرمی می کردم نیستی ، نیستی که ببینی من چه غمگینم با رفتن تو . من باتو به مانند کوه بودم استوار عزیز تر از جانم صدای پای یاران می آید، خدا نگهدار باز هم برایت می نویسم