نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

داستان کوتاه وشا ید جالب
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٥
 

جاده

وقتی من وهمسرم از ما موریت اداره با اتوبوس از شما ل به طرف تهران در حرکت بودیم زنی را دیدم تنها که طرف پنجره ی اتوبوس نشسته بود. در وجود این زن نمی دانم چه بود که توجه مرا به خودش جلب کرده بود. نمی دانم چه رازی در او نهفته بود با اینکه سعی می کرد نگاهش را از بقیه دور نگه دارد ولی من در چشمهایش چیزی را می خواندم حکایت یک غصه بود . نمی دانم شاید  هم از روی کنجکاوی بود! وقتی اتوبوس توقف کرد تا نا هاری صرف شود . همه از اتوبوس پیا ده شدند جز او ومن دیدم دفتری از ساکش در آورد وشروع به نوشتن کرد .

وقتی سا لن غذا خوری بودیم تمام فکرم به این زن بود که چرا پیاده نشد ؟  برای صرف نا هارپیش خودم گفتم  شاید از لحظ مالی مشکل دارد ویا حوصله ندارد. دیدم بهتر آن است که به سراغش بروم. با یک بهانه وارد اتوبوس شدم و دیدم آرام ،آرام گریه می کند صدایش کردم جوابی نشنیدم دوباره ودوباره صدایش کردم فایده نداشت گفتم شاید نمی خواهد با من حرف بزند بر گشتم ولی به او فکر می کردم وبعد راننده از همه خواست سوار ماشین شوند .ماشین حرکت کرد هنوز نیم ساعتی از حرکتما ن نگذاشته بود که صدای مهیبی شنیدم وهمه چیز تاریک به نظر آمد .

ماشین ما با یک کامیون تصادف کرد وهمه چیز به نابودی کشیده شد. نصفی از مسافرها همان دم کشته وبقیه مجروحشدند . من که از نا حیه پا به شدت مجروح شده بودم ولی هرطور بود خواستم آن زن تنها راپیدا کنم اما از او جز یک ساک چیزی ندیدم .

وقتی اشکهایم را پاک کردم ودرد پایم را به فراموشی سپرده بودم در ساک را باز کردم ویک دفتر خاطرات دیدم دفتر را بر داشتم و پیش خودم نگه داشتم  وبعد ما را به درمانگاه بردند وقتی به تهران رسیدیم د فتر را نگاه کردم واز همان صفحه ی اول شروع کردم به خواندن او نوشته بود:

می خندم ومی دانم برای چه می خندم

می گریم ومی دانم برای چه می گریم

زندگی می کنم ومی دانم برای چه زندگی می کنم

تاسفم برای این است

که چرا سوا لها یم باید بی جواب باشد .

ودر آخرصفحه هم این را نوشته بود :

باور کن راست می گویم

من مهربا نی را دوست دارم

باورکن راست می گویم

من صداقت را دوست دارم

باورکن که چقدر حرف برای گفتن دارم

ومن چقدر دلتنگ می شوم وچقدر غمگین

که حرفم را باور نکنی .

..................... تا بستان 83

من دوست داشتم

لحظه ها وسا عتها

با تو با شم

وتو دوست داشتی

ساعتها و سا لها با خودت باشی

............

در شالیزار آن مترسک

بد جوری نگاه می کرد

............

بیرون هوا سرد است

 

اما تو می توانی خانه را گرم نگه

............

 

چه شادی می کند

در حوض پارک

ما هی قرمز

............

چرا نیا مدی ؟

جای تو خالی بود

امروز امامزاده خیلی شلوغ بود