نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

19
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 

سکوت را از مادر به ارث بردم

جذبه را ا ز پدر

فریاد را از تو

بقیه معایب را خودم آموختم.

*

عشق را آموزش خواهم داد به جیر جیر ک های عاشق.

آدمیان چه سیاه چه سفید انسان هستند. سیاه ها ...

قول دادم

پشت نیمکت

به مانند آدمک های نقاشی ام

شاعر شوم

شاعر یعنی

باد نسیمی که می وزد شعر بگوید با قافیه

شاعر شدم این بار

*

خدا داند

چقدر شعر سرودم

از آفتاب بی فروغ

افکار آدمیان

طاقت تحمل انتقاد را نداشت  فرار کرد از افکارشقهقههدر امتحان کتبی بیست شدإ در امتحان وجدانشسوال

رو در واسی در کار نیست مهربان از نو برایت می نویسم دل سوخته تر از من بود در عزای افکارش.

کوتاه و مختصر می گویملبخندزندگی زیباست حتی با یک چشمقلب

 بیا با هم بخندیم به زندگی، نه این که بهم بخندیمخنده

 آن قدر قوی هستم که تو رو مخ من نمی توانی راه بروی من از دست تو فرار نکردم تو فرار کردیقهقههای پشه نابکار.

 برایت نامه نوشتم  دریغ از یک کلمه قهرترسم از این است اون یک  کم سوادت هم پریده؟!قهقههتو گفتی خلاقی نیشخند منم گفتم: معلم اخلاقمقهقهه

  • امروز در تاکسی شنیدم چشمک اون موقع که کنار هم بودیم بهم محل نمی گذاشتیم از خود راضی حالا که از هم دوریم بیشتر از حال هم خبر داریمهیپنوتیزم چرا؟

صاف وصادق بگویم: تنها مایه ی دلخوشی من نوشتن برای تو استاوه

 ای مهربان.