دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

نامه 6
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
 

سلام ای خوبترین و عزیزتر از جانم می بینی باز هم می نویسم مثل همیشه مشتاق به نوشتن برای تو وبه خاطر تو و به یادتو مرا به شوق می آورد . سبکبال به مانند کبوتران سفید . خوشا به حالشان... نه ؟ من وتو هر دو پرنده ها را دوست داریم حتی یاران و باران هم الان که این نامه را برایت می نویسم آفتاب طلوع کرده وزندگی باز آغاز می شود. ومن سلام میکنم به زندگی دلم به نور عشق تو وبه امیدتوست می بینی چه در عشقم صادقم یادته ولی من یادمه وقتی عاشقت شدم اتفاقی نبود ذره ، ذره مهربانیت را دیدم نه من می دانم اتفاقی نبود و باز می بینی چه ساده حرفهایم را برایت می گویم باران هم دیگه از من یاد گرفته و برای خودش می نویسد . واین خیلی خوبه وقتی تو بودی چه صفایی داشت خانمان ومن تنهایی را احساس نمی کردم ولحظه ها را با هم بودیم در شادی ها وغم ها بارفتن تو چه می دانستم آسمان تیره وتار می شود چه می دانستم شهر بزرگ است و... وگاهی آنچنان وحشت می کنم از من خرده نگیرراستی یادم رفت بهت بگویم دیروز تهران برف آمد . ومن به قصد خانه ی پدر در راه دیگر آن پسرک کبریت فروش وآن دختر گلفروش را ندیدم از آن مرد واکسی با دخترش خبری نبود خیابان خلوت فقط ماشینها حتی تعداد ماشینها هم کم بود .راستی هوا سرد شده مواظب خودت باش آ نقدرحرف برای گفتن دارم نمی دانم کدامها را اول بگویم خنده ام می گیرد وقتی می نویسم انگار واقعا دارم باهات حرف میزنم حرف والان من نمیدانم با این بغض توی گلویم چه باید بگنم می خواهم خداوند را صدا کنم با تمام وجودم وصدای تلویزیون را بلند می کنم تاشاید این همسایه ی عزیزمان نشنود.