دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٧
 

                                                                 

تا همین الان سرم ، سر عزیزم درد می کند . من که سر کیجه داشتم با اون ضربه محکم نمی دانم چه می شود ...چه کشیدم تازه صبح سه شنبه درد شروع شد . کمرم و دست چبم را حرکت نمی توانم بدهم از درد ( شب را با نا امیدی خوابیدم چون فردا صبح می بایست می رفتم جایی کار داشتم ) صبح چها رشنبه از خوابی که دیده بودم بیدار شدم ومن خواب پدر خدا بیامرزم را دیدم که ناراحت که می گفت دیدن من نمی آیید آنوقت جای من خوابیده ! وقتی از خواب پریدم دیدم اصلا درد ندارم ومن خوشحال بعد از دوسه ساعتی که از منزل خارج شدم دیدم آسمان صاف ، مردم شاد ... پیش خود کفتم با اون ضربه انگار ... ( شوخی ) و نزدیک ظهر تقریبا نزدیکهای منزل بودم دیدم چه دعوایی شده . ای داد بیداد ...راستی آیا به معجزه اعتقاد دارید ؟

دعا کنید ویقین واطمینان داشته باشید . دعای شما مستجاب خواهد شد . پس بیاییم باهم در این روز مبارک دست به دعا شویم . الان شش سال است که عید غدیر مراسم دارم . ازسی نفربودند و گاهی پنجاه یا هفتاد هم رسیده سال هشتاد وسه دوروز مانده به مراسم زدو ابگرمکن خراب شد . ای بابا با این آب سرد وبااین تعداد مهمان و...وزنگ زدم به سرویس آبگرمکن.... نه انکار کاری نمی شود کرد غصه ام شد . وحالا یک روز مانده به مراسم . تصمیم گرفتیم یه آب گرمکن جدید بخریم و آن حاج آقا قول داد تا آخرشب این آبگرمکن کذایی را برای ما بیاورد . وبعد که بخود آمدیم دیدیم دیر وقت شد و از این آبگرمکن عزیز خبری نشد . وحال روز عید غدیر است وقتی که صبح زود از خواب بیدار شدم دیدم آبگرمکن روشن ووقتی می بینی غیر ممکن ، ممکن می شود وآن لحظه نمی دانی چه کار کنی و با چه زبانی با خدا حرف بزنی با ور کنید به وجد آمده بودم و هی می گفتم ای خدا چاکرتم (وقتی به حاج آقا گفتم چقدر شرمنده شده بود وگفت سرمان شلوغ بود یادمان رفت )