دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

نامه 5
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۸
 

الان که این نامه را برایت می نویسم غروب یک روز جمعه است ومن چقدراز غروب یک روزجمعه دلتنگم ومن چقدراز این آدمها دلگیرم دوست دارم فریاد بزنم کاغذ ومدادم را کنارمی گذارم و می روم کنار پنجره  ، پنجره را باز میکنم نفس می کشم یکبار ، دوبار دوست دارم فریاد بزنم نمی دانم چرا گریه ام نمی گیرد بیشتر وقتها همین حالت بهم دست می دهد دارم خفه می شوم از دست این آدمها سراغ آهنگ مورد علا قه ام می روم شروع می کند به خواندن بی اختیار اشگهایم دانه به دانه فرو می ریزد . دوست ندارم باران ویاران اشگهایم را ببینند اما انگار چاره ای نیست . باران ویاران قرار بروندمنزل پدر بزرگ اما من نمی خواهم بروم . حوصله آنجا را هم ندارم .حوصله هیچکس را ندارم نمی دانم شاید من توقع می کنم ولی ... ولی نه من که حرف غیر منطقی نمی زنم من می گویم آ ی آدمهای بظاهر مهربان ای که همه از معرفت ، عدالت ، عشق ومحبت حرف می زنید ، آیا راست حسینی عمل هم می کنید !؟ ما تا به حال چند نفر را با رفتا رمان یا با حرفهایمان دیگران آزرده خاطر کرده ایم ، آیا بهتر نیست اگر نمی توانیم به اطرافیان خود کمکم کنیم ، حداقل آزاری هم به آنها نرسانیم واز این که هست بدتر نکنیم وجالب اینجا ست ، بعد هم می گوییم اه فلا نی چرا اینطور شده !؟ ومن از دست این جماعت به ظاهر مهربان قلبم شکسته ، چون که ... واز همه جالبتر می گویند تو خودت را آزار می دهی... می گویند بخشش خوب است ، مگه نه ؟ می گویند فراموش کردن همه چیز بد نیست ، مگه نه ؟ پس چرا تا آمدم فراموش کنم ، باز و باز پس چطور ازمن انتظار دارید هی ببخشم و فراموش کنم عزیز تر از جانم نیستی که ببینی و من هر چه اطرافیان از من دور تر می شوند من به خدا نزدیکتر می شوم خانه سرد است اتاق سرد است زندگی بی تو سرد است صدا می آیدصدای کورپ ، کورپ انگار بر سر من کوفتن ...راستی تو نگفتی گنا ه من چه بود؟ حتما یادت هست وهمیشه هم پای تو بودم با تو آماده ی سفر شدم رفتیم با هم تجربه کردیم اما ... با هم تصمیم گرفتیم وباز گشتیم  وباز تو فکر رفتن کردی وتو باز از آینده واز رویا هایت حرف زدی تو فقط در رویاهایت بودی ونیستی که ببینی دخترمان مدت طولانی ست که پاهایش درد می کند . وخودش می گوید مثل فلج ها شدم وای که چقدر دکتر رفتیم وهمه می گویند چیزی نیست ولی باران همچنان از پا درد ناله می کند . ومن دیگه نمی دانم چکار باید بکنم . البته به فکر م رسیده بروم امامزاده این آخرین شانس را می خواهم امتحان کنم . امشب شب چله است . اما تو نیستی یادته میگفتم

شب چله خونه ی دارا و سارا

بی هندونه ، بی انار، خونه ی بی نور

حالا می فهم ، شب یلدا

بی انار ، بی هندونه

خونه بی نور یعنی چه... ومن چقدر دوست داشتم شب چله را با تو باشم . ومن می دانم روزی خواهی آمدوشب چله را با انار سرخ هندوانه وآجیل وحتی فال حافظ وحرفهای عاشقانه پدر بزرگ برای مادربزرگ و سر مشقی برای ما وفرزندانمان خواهد بودومن شادی را در چهره ات خواهم دید ومن در انتظار آن روز... وباز می نویسم. ولی این بار برای باران نوشتم . بعد نیست توهم بخوانی

دخترم ، عزیزکم در گرما وسرما این راه را با هم طی کردیم . آمدیم ورفتیم غصه خوردیم غصه خوردم وچیزی عوض نشد . وباز اگر...بگذرد !؟ چیزی عوض نمی شود نه برای تو ونه برای من وفقط می گویم مرا ببخش من هم مثل تو قربانیم . چطور بود ؟ مگه دروغ گفتم ؟ ومن برای تو و به یاد تو و با خاطره های تو زندگی می کنم ای عزیزتراز جانم زندگی با تو برای من زیبا ست