دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٤
 

فکر کنم اردیبهشت ماه بود . ویک روز پنجشنبه وفتی داشتم روزنامه را ورق می زدم چشمم به یه قسمتی که نوشته شده بود . موذن زاده اردبیلی به علت کسالت در بیمارستان مدائن بستری است ،  افتاد . وقتی این خبر را خواندم . به فکرم رسید بروم عیا دتشان . امروز جمعه تصمیم گرفتم بروم دیدنش این صدا را چقدر دوست دارم صدای الله اکبر گفتنش . مشتاقم که راهی بیمارستان شوم با چه ذوق و شوقی و در حین حال ناراحت بخاطر کسالت ایشان اما چکارمی شود کرد. با قانون زندگی ؟ دم بیمارستانم ازپله ها آمدم بروم بالا محکم به زمین افتادم مچ دستم درد گرفت اما من اهمیتی ندادم از اطلاعات سوال کردم ورفتم طبقه مورد نظر وقتی وارد اتاق شدم . نزدیک تخت رفتم دیدم  موذن زاده ، این پیرمرد با صورت بیمار گونه ش ورنگ پریده نگاهی به من کرد . سلامی کردم جواب سلام مرا با چشمایش جواب داد . آقایی کنار تختش روی صندلی نشسته بود . چند نفری در اتاق بودند . یکنفر هم دوربین بدست داشت فیلمبرداری می کرد . من کنار تختش ایستادم نگاهش می کردم وساکت بودم و بعد گفتم برای ما هم دعا کن با صدای گرفته گفتند چرا ؟من متوجه نشدم اون آقایی که کنار تختش نشسته بود گفتند می گویند چرا ؟ ومن سکوت کردم بعداز چند دقیقه ی خدا حافظی کردم خانمی آنجا بودند تشکر کردند . وقتی از اتاق خارج شدم یه احسا سی داشتم نمی دانم چه بود ؟اما این درد دست با من ما ند وگرفتارش شدم ولی هر وقت که تعریف می کنم با افتخار می گویم دیدن موذن زاده رفتم اینطور شد

صدایت را می شنوم 

چه زیبا نغمه سرایی می کنی

تو مهمان هر خانه می شوی

وای برمن

اگر مهما ندار خوبی نباشم

وای برمن

اگر از تو غافل شوم

تو مرا ببخش

اگر کوتاهی کردم

ای که نغمه سرایی می کنی

ومن به آرامش می رسم

با صدای الله اکبر تو....