دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

نامه3
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
 

مثل همیشه می نویسم برای تو عزیزتر ازجانم دیگر عادت کردم ، عادت به صبوری . اما من می نویسم که شاید به خوانی ؟ دوری تو من وبچه ها را افسرده کرده وباران مثل همیشه سراغت را می گیرد .قبلا  بهت گفتم از مدرسه نامه ی داده بودند .ومرا مدرسه خواسته بودند . والان چند ماهی می شودکه باران را پیش دکتر روانشناس می برم .ویزیت ها خیلی گران است ومن نمی توانم کل ویزیت را بدهم مجبور شدم .به خانم دکتر بگویم یعنی اول دکتر با من صبحت کرد . و بعد با باران رفتن پیش روانشناس چقدر خوبه ! یا شاید الان برایم جالبه شاید خنده ا ت بگیرد ولی من فکر می کنم همه احتیاج به روانشناس یا روا نپزشک دارند باید یاران را هم یک روزی با خودم ببرم دکتر ا ون هم دلتنک تو می شود . گاهی که خوابیده صدای گریه اش را می شنوم وبغض گلویم را فشار می دهد ومن چطور می توانم شکوه کنم وقتی می بینم پسرمان اشگهایش را از من وباران پنهان می کند . خیلی حرفها هست که می خواهم برایت بگویم اما نمی دانم چطور باید بگویم ومن صبر می کنم این مداد سیاه چی می خواهد بنویسد اصلا دوست دارد ودلش راضی می شودبنویسد حتی برای تو ومن می خواهم او راحت باشد .چون او هم سهمی دارداز این نوشتن ومن نباید به صرف اینکه مداد منه بیش از حد ازش کار بکشم من دوست دارم همه از من راضی باشند حتی این مداد سیاه هرچند که کار سخت وبسی دشوار ومی توان گفت محال مگه می شود همه از هم راضی باشند . ولی من سعی خودم را می کنم همیشه خوب باشم برای تو برای خودم وبرای همه ... یک انسان مفید باشم .ای عزیز تر ازجانم تو نیستی که ببینی چقدر دلم شکسته است امروز صاحبخانه آمد وگفت باید از این جا بروید خانه را برای پسرش می خواهد . ومن سکوت کردم و او با کمی مکث گفت یا  اینکه  زن صیغه اش شوم ! دلم می خواست تو بودی ومن این همه حرف وحدیث نمی شنیدم . می خواستم محکم تو گوشش بزنم . می خواهم در اولین فرصت از اینجا بلند شوم  ولی مگه جا گیر می آید ! بااین شرایط مالی که ما داریم . ومن همچنان می نویسم برای تو ، تو نیستی می نویسم وقتی که در کنارم بودی احتیاج به نوشتن نداشتم ای عزیزتراز جانم من هرچیزی که می نویسم بدون اینکه فکر کنم خودش نوشته میشه وگرنه من نه شاعرم ویا نویسنده پس از من خرده نگیری دیروز رفته بودم مغازه ای که مادرت هم خرید میکند رفتار خیلی نا شایستی انجام داد خیلی بدم آمد...از خودم وآن خرید لعنتی متنفر شدم

 

لب حوض خانه ی مادر بزرگ نشسته بودم

ماهی قرمز را دیدم از دست ماهی سیاه فرار می کرد

من ندانستم چرا

من نمی دانم چرا ؟ آدمهای بد

بیشتر، بیشتر قیا فه هاشون بد است

ومن باز نمی دانم چرا آدمهای خوب هم گا هی

قیافه هاشون بد می شوند

پس چرا من نفهمیدم که آدمهای خوب روی صورتشان را با چه رنگ کرده بودند!من ندانستم ونخواهم دانست

چون من یک کودک بیش نیستم 

 به امید دیدار عزیزتر از جانم