دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

نامه 1
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠
 

سلام بتو ای عزیزتر ازجانم

و باز می نویسم وبرای تو می نویسم برای تویی که  اصلا نمی دانم نا مه هایم را می خوانی یا نه ومن مثل همیشه خشنودم. امروز یاران مدرسه نرفت تب شدیدی دارد . ودارد هذ یان می گوید واسم ترا بر زبان می آورد . پسرمان احسا س بزرگی هم میکند . ومی خواهد مثل بعضی از آدم بزرگها باشد . یک روزی که دفترش را ورق می زدم .چشمم به این مطلب افتاد نوشته شده بود .

من هنوز کودکم

دستهایم کوچک است

به من توهین نکن که قلبم کوچک است

تو نمی دانی که فکرم مثل یک مرد پخته است.

 ای وای داشت یادم می رفت  شکوه زنگ زد ه بود. یه دکتر معروفی که محمد رضا را می برد، بهم معرفی کرد . می خواست بداند یاران را بردم دکتر یا نه .میدونی که مربیه بدنسازیه ودربا شگاه معروفی هم هست . احساس خستگی می کنم هم جسمم وهم روحم وقتی با یاران رفتیم دکترنمی دانی که چقدر شلوغ بود . پزشک اطفال است . انگاری از ساعت نه به بعد شب می رود مطب وتا دیر وقت کار می کند . خدا خیرش بدهد . اما یه چیزی بهم گفت که من دلگیر شدم اما به روی خودم نیاوردم .بالاخره همه جورادم پیدا می شود! شاید خسته بوده وشاید من بی خودی ناراحت شدم ای وای یادم رفت که بگویم چی گفت (وقتی یاران را معاینه می کرد من گفتم آقای دکتر من می توانم باران دخترم را بیاورم پیش شما و او با صداقت تمام گفت این یه یکی هم زیادی است ) ....! کور شوم اگر دروغ بگویم . انگاری خوابم می آید چشم هایم خسته شده قلمم از دستم دارد می افتد. وپلکهایم خسته تر از خودم .الان که این نامه را می نویسم صبح شده از خواب که بیدار شدم دیدم مداد وکاغذ نامه همینطور کنارم افتاده وخوابم برده بود وبعداز نماز باز شروع کردم به نوشتن می خواهم از خوابم برایت بگویم در خواب فریاد می زدم انگارکسی صدایم را نشنید با دست اشاره کردم کسی متوجه نشدومن خسته ونا توان شدم وبعد سکوت کردم ، سکوت . درد تمام وجودم را در برگرفته بودصدای زنگ خانه را شنیدم نمی دانم چرا فکر می کردم شاید پستجی از تو نامه ی آورده با تمام قوا رفتم در را باز کردم خوشحال شدم پستجی بود نامه را باز کردم. دیدم با خط درشت نوشته شده بودما هم همینطورومن باز سکوت کردم وزیر لب نجوا دادم یا  امام رضا هم خودم وهم کسانی که می شناسم ونمی شنا سم به تو سپردم وبعداز خواب بیدار شدم ودیدم موقع نماز است . هوا هم سرد شده وهم آلوده ومن نفسم بند آمده از این همه دود . خانه را بهترین جا برای خود می دانیم حتی من ، حتی تو ، حتی او ، حتی همه ودوست داشتیم در خانه بمانیم اما نمی دانم چرا فکر نکردیم یا شاید نخواستیم فکرکنیم آن کسی که خانه ی نداردچه !؟ او چه می کندآنقدر در افکار خود بودیم که به او و او ها فکر نکردیم هرچند که از دست ما کاری ساخته نیست . باز هم برایت می نویسم به امید دیدار می دانی که من از خدا حافظی متنفرم ای عزیزتر از جانم