دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

سلام به بهتراز جانم
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧
 

 

این چندمین نامه ی است که برایت نو شته ام نمی دانم چرا همیشه نامه هایم بدون جواب می ماند . شاید من مقصر باشم آدرس را اشتباهی می نویسم .ولی باز که فکر می کنم می گویم شایدحال خواندن نا مه های مرا نداری یا نامه های من ترا به شوق نمی آورد . ولی من آنقدر می نویسم تا شاید یک روز دلت برای من بسوزد. و قتی نامه را چندین بار مرور می کنم می بینم چیزی که باعث شود ترا ناراحت و قلب شیشه ای ترا بشکند خبری نیست من که همه اش از عشق ودوستی و محبت می گویم پس دگر چه خواهی ؟می بینی چقدر خطم خوب شده یادته اوایل می گفتی تو بد خط ترین کسی هستی که دیدی ! ولی حالا چی ؟ چرا ؟حالا نمی گویی که بهترین خط را پیدا کردم با شه ! اشکالی ندارد ما را غمی نیست عادت کردم ، عادت به تعریف های نکرده ما را با کی نیست . یادته وقتی می خواستی بری به قول خودت اون ور آب از رویا هایت می گفتی ومی خواستی کاخ طلایی مان در آن جا با شدو من می گفتم ما باید بین کسانی که دوستما ن دارند و دوستشان داریم باشیم ولی تو فقط به رویا هایت فکر می کردی وبس .تو ندانستی که با رفتنت من چطور زندگی خواهم کرد وتو دلت خوش بود ................                     .. می گفتی من می روم وتو بچه هارا با خود می برم وگاهی هم می گفتی اصلا من میروم کار میکنم وبعد از مد تی می آیم افسوس وصد افسوس که اصلا جواب نامه های مرا هم نمی دهی . اما من به این خشنودم که شاید یه روزی جواب نامه های مرا بدهی ! دیروز باران از مدرسه نامه ی آورد چیه فکر کردی پول می خواهند !؟ نه آنها می خواهند در مورد باران صبحت کنند نمی دانم چی می خواهند بگویند ؟!

 

راستی می دانی الان کجا هستم نزدیک تخت پدر تو بیمارستان چند وقته که مریضه .یادته از مریضی پدر برایت نوشتم من که از همه وهمه برایت میگویم اصلا فکر کنم تو دیگر بهتراز خود من بدانی چی به چی هست . برای این

دفعه بس است . من اگر یک روزی که معلو م نیست چه روزی باشد مردم بازهم برایت نامه می نویسم از همه کس وهمه چیز می خواستم نامه را تمام کنم که بغل تختی پدر آقایی را آوردند چهل دو ساله انگار ناراحتی اعصاب دارد خودش به پرستار می گفت قبلا هم معتاد هم بوده می بینی مردم چقدر مشکل دارندیا تخت روبرویی می گفت چند سالی بود آزمایش قند می داده اما میگفتند چیزی نیست قند نداری ولی بعد متوجه شدند قندش خیلی بالا ست .و باید انگشتش را قطع کنند فردا قراره عملش کنند خیلی می ترسه نه از قطع انگشتش از عمل می ترسه برای امروز کافیه دیگه به امید دیدار