دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

داستان کوتاه وشاید جالب
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

وقتی به گذشته فکر می کنم یاد بهترین دوست دوران کودکیم می افتم .سحر دختر آرام و مهر بانی بود و من اورا به خا طر مهر با نیش دوست داشتم .با این که خودم هم بچه بودم ولی مهر بانی او با مهربا نی دیگران فرق داشت . الان احسا س می کنم چقدر دلم برا یش تنگ شده اصلا چه خب بود ...! اره الان اینجا پیش من بود .خند ه ام می گیرد از  این فکرم وباز فکر می کنم به یاد او لین روز آشنا یی ما ن می افتم . زمستا ن بود واز آسما ن چند روزی بود برف می آمد آنقدر برف که می شد با هاش آدم بر فی درست کرد. و ما چون خانه مان را عوض کرده بودیم طبیعا مدر سه هم می با یست عو ض می شد به خا طر دوری راه ... وآن روز ، روزی بود که من به آن مدرسه آمدم زنگ تفر یح بود و من در حیا ط مدر سه ایستا ده بودم، بچه ها را نگاه می کردم و هر کسی مشغو ل به یه کاری بود .بعضی ها قدم می زدند ، بعضی ها م گلو له برف بازی می کردند چشمم به دختری افتاد که گلو له بر ف در ست کرده وای گلو له برف را به نقطه نا معلو می نشان گرفته .... نمی دانم شا ید اون مو قع می خواسته توان خودش را امتحان کنه ! گلو له برف همچنان  رفت و رفت در همان لحظه یکی از بچه ها ی مدر سه از آنجا عبور کردوگلوله برف به پشت این هم مد ر سه ی خورد . زنگ کلا س خورده شدوهم همه ی در راهرو مدر سه پیچیده  شده بود .من که داشتم در در را هرو آرام ، آرام می آمدم و همه چیزرا با دقت نگاه می کردم چشمم به سحر افتاد همان دختری که در حیا ط مدر سه گلو له برف بازی می کرد مدیر مدرسه را دیدم بدون مقدمه دستها یش را برد با لا و محکم زد به گوش آن دختر ! درد آن سیلی را نمی دانم چرا احسا س کردم ! اما سحر فقط نگاه کرد او حتی یه قطره اشک هم نریخت وآشنا یی من و سحرازهمین جا بودبعد ها از او فهمیدم آن دختر که گلو له بر ف بهش خورده بود دختر مدیر بود .واز همه جا لب تر برا ی من اینکه سحر با اینکه پدرش رئیس انجمن بود اما به اوهیچ نگفت .....................!!!!!!!!!