دوم شخص ( دنیای سبز من )

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
 

 

داستا ن کو تا ه و شاید جا لب

..........................................................

 امروز تصیمیم گرفته بودم نه هوس کرده بودم در این هوای بهاری که نم نم باران هم می آید قدم بزنم وبا خودم خلو تی دا شته با شم .دیدم واقعا حیف است هوای بهاری ،نم نم باران بدون قدم زدن آره با با جو ن حیف است .همینطور که می آمدم چشمم به ترافیک سنگینی افتاد نیم نگاهی کردم دیدم زن و شوهر جوانی در ما شین آنچنا نی نشسته اند هردوعبوس واخمو ! وای من ترسید م نمی دانم به چه فکر می کردندهر چه بود ! هردو در تفکر خود بودند یا شا یدهم با هم در گیر بودند....

همینطور  که می آمدم من وقدم هایم ونم نم باران واحسا س می کردم چقدر سبکبال شدم. پیرمرد عصا بد ست را دیدم آرام ، آرام قدم می زد ومن از اینکه این پیرمرد خو شحال می دیدم خوشحال شدم وگفتم این یعنی زندگی .....

راه مستقیم را همینطورکه می آمدم پسری را دیدم با چه عجله از دست این نم نم باران فرار می کنه شا ید ترسیده ژل موها یش از بین برود.

نمیدانم هرچه بود معلوم بود از نم نم باران است که فرار می کند  ومن همچنان راه می رفتم .از دور چشمم به زوج سا لخورده ایی افتاد در زیر چتر با هم ،هم قدم بودند چشم ها یم را تیزکردم چقدر جالب بود با اینکه هردوآرام با هم صحبت می کردند و لبخندی گو شه لبا نشان بودمعلو م نبود از خا طره جوانی شان صبحت می کردند یا از نم نم باران ؟چه احساس خو بی داشتم وچقدر خوشحال بودم از این پیا ده روی .نزدیک ظهر بود. زنگ مدرسه ها خورده شده بود بچه ها با شیطنت فراوان وارد خیا بان شده بودندوچند تا از همین پسر بچه ها ی شیطان در دستشان بستنی ودرحال شیطنت. برایم جالب بود ، جالب