نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

29
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
 

ماهیگیران عاشقِ رقص

ماهیان در تور هستند

این چنین غرق می شوم در فضل بهار

 

 

 

 


 
 
28
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 

 

 

  • برای نبود هفده هجا

          شعرهایم تندیس گرفت

         تا نظارگر دروغ هایش نباشد آدمک کاغذی

        


 
 
خواندم...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
 

life is difficult

زندگی سخت است

i wish it were easier

کاشکی آسان تر بود

i wish it werent so difficult

کاشکی این قدر سخت نبود

قلب


 
 
خواب
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

پنجشنبه صبح استرالیالبخند

خواب دیدم.....

به ریئس جمهور گفتم هیچ کس به من کمک نکردتعجب


 
 
27
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 

نقطه سرخط:

  بهار که بیاید نمایشگاه عکس بر پا خواهم کرد " نگاه من "


 
 
26
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
 

 

  • سالی یک وبلاگ زدم، رد پای آن  را در خطوط چهره ام دید. نمی دانست  ترس داشتم  به  مانند شیشه  بشکند...
  • لطفا کمی  صبر کنید... همه  نمی دانند که  واژه هایم  عاشق نیستند.

 

 

 

 

 


 
 
"اسیر" فروغ فرخزاد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
 

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که
مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود
مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان
ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم
از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش
این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم
چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز
مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی
نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که
من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که
عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او
نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست



روزگاریست...

 
 
25
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥
 

مشاهده یادداشت خصوصی