دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

بهار 1390
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱
 

خدای من!

 ما می خواهیم به استقبال شادی برویم از تو می خواهیم سال خوبی باشد . خوبِ خوب!!

 آرزویِ ، سلامتی، موفقیت و پایداری از خدای یکتا آرزومندم.

 یا مقلب القلوب والا بصار

یا مَدبر اللیّل والنهار

یا محّول الحول وَالاحوال

 حّول حالنا الی احسن الحال

 در لحظه های پایانی ... اگر بهار به من نخندد ؛ باز خیالپردازی خواهم کرد. و آنوقت بهار که بیاد باز شعر خواهم گفت:می دانستی این را؛هر چند می ترسم که ...

اگر با خودم لج نکردم شاکی شعر هایم نشدم سبزه زارها را لگد مال نکردم البته اگر به شهر عاشقان سفر کردم، باز شعر خواهم گفت فقط برای تو...


 
 
دلم گرفته
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 
  • کاش آواز مرا می شنیدی که به مانند  سنگ کریستال سفید که در نقاشی ام می درخشد چه شفاف است .

 با توجه به این نکات، حرکات سماع معنایی تازه می‌یابند‌؛ سماع به فتح سین، چهار حالت اصلی د‌ارد‌ که مجموعاً حرکات این رقص را متضمن رموز احوال و اسرار روحانی جهان تلقی می‌کنند‌:

 1- چرخ زد‌ن: اشاره به شهود‌ حق د‌ر جمیع جهات

 2- جهید‌ن: اشاره به غلبه شوق بر عالم علوی

 3- پا کوفتن: اشاره به پامال کرد‌ن نفس اماره

 4- د‌ست افشاند‌ن: اشاره به د‌ستیابی به وصال محبوب

 

«د‌انی سماع چه باشد‌؟ قول بلی شنید‌ن

از خویشتن برید‌ن، با وصل او رسید‌ن

د‌انی سماع چه باشد‌؟ بی‌خود‌ شد‌ن ز هستی

اند‌ر فنای مطلق، ذوق بقا چشید‌ن»

 

مولانا سماع را غذای روح عاشقان می‌د‌اند‌ و محرک خیال وصل و جمعیت خاطر (یعنی تمرکز بر حق و قطع خاطر از غیر خد‌ا):

دلم گرفته

·     تا یادم نرفته بگویم که با آنکه سالها می گذرد خاطره ی آن زمان به یادم آمد در حقیقت پی به رازی بُردم که در خواب دیدم!باران خون چکه می کرد. اندام قطعه شده در آسمان چرخی می خورد به مانند رقص سماع

اناری دانه اناری

 قل خورد در میان افکارم 

به کسی نگویید

مرا دیوانه نخوانید

عاقبت محو شد این دانه انار

هر چند برفرض هم فرض کنید

 اناری، دانه اناری

قل خورد در میان افکارِ پُر تلاطعم

امّا یکی تان همت کنید،

اناری دانه اناری در سبد پیدا کنید.

 و تو همچنان رقص  کنان در هوا و زمین به مانند( رقص سماع ) پایین و پایین تر می آمدی و احساس سبکی می کردی.

 باد بهاری همراه با درختان و برگهای تازه نفس جلو ه ای داده به شهرگنجشک آوازه خوان پشت پنجره جیک جیک می کردند که خبر آورد که می خواهد برود جنگ باور نمی کردم که بزرگ شده چقدر زود گذشت . همین دیروز بود با هم دو چرخه سواری می کردیم در خیابان.

چشم هایم را سفت روی هم فشار دادم گفتم:

جان برادر چه زود گذشت.

گفتی:" بزرگ شم میرم جبهه"

با لبخند نگاهم کردی : خودم هم نفهمیدم چگونه بزرگ شدم.

سری با تاسف تکان دادم گفتم:

 خالا  که می ری با این عراقی های بی پدر بجنگی مواظب خودت باش من هیچکس ندارم.

مادر یواشکی اشک می ریخت.

پدر می گفت: معلوم که بزرگ شدی!

من نمی خواستم گوش بدم.

و تو، تو گفتی: برو باید جنگید.

چشم هایم نزدیک بود از حدقه در بی آید گفتم : نه ، نه اگر خوبه چرا خودت نمی ری؟

بی معطلی خودتو صاف کردی آخه من باید باشم یعنی بخاطر تو وهانیه

من هم بهت خندیدم که ما را بهانه می کنی جان برادر تو که رفتی بهانه هایم شفاف شدند. انگاری قلب مرا هم بُردی.

قسمتی از داستان"ببخشید شخصیت داستانم چه کسی است "!

نویسنده افسانه

 

 


 
 
گوش کن ...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
24 روز مانده به عید...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥
 

 

 آرش کمانگیر خواهم شد وغزل شعرهایت را بنام شخصیت داستانم

  هک خواهم کرد. بدون هیچ نگرانی امروز که نه، 21 روز مانده به عید.

                   بقول سهراب

                       l    من به مهمانی دنیا رفتم

            من به دشت اندوه،

           من به باغ عرفان،

            من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

           رفتم از پلّه ی مذهب بالا،

            تا تِه کوچه ی شک،

            تا هوای خنک استغنا،

            تا شب خیس محبّت رفتم.

           من به دیدار کسی رفتم درآن سرعشق.

       ( هشت کتاب،ص 277)

 

  عالمی ست از زبان مردگان زنده ...

در خانه ی ٣٠ متری همه پول می گیرند جز من

چمدان خالی را بر دوش مکش

حق چند ساله ات را با گربه های سیاه زشت؛

تقسیم می کُن

کفش های ٢٠٠ هز ار تو مانی تو

 با کفش های ملّی من

خوب تفاهم دارند

می دانند عیدی در کار نیست

ماهیان قرمز، از بی رنگی رنگ می شوند

سریال های بی سروته، پیام های بازرگانی می شوند

 چشم کودکان می دوزند به چراغ پُرنور مغازه های شهر

کرایه های ماشین های زرد غیر زرد پادشاهی می کنند

تو را به ندانستن محکوم می کنند

ذهن تو به مانند غده ای کوچک رشد می کند

تو بگو چند درصد جیب های؛

 مردان و زنان مرد خالیست

 می دانی که من برفروبی خواهم کرد شعرهایی که تو آن را غزل

بخوانی اما من سپیده صبح را دوست خواهم داشت که بخاطر مبارزه

اش با غزل.