دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

2 / اردیبهشت در دل آسمان چه می گذرد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱
 

 در اتاقکم

گوشه ی دنج نشسته ام

با مداد رنگی هایم

حوض بی رنگ کشیدم

بدون ماهی

زیرا

ترسیدم صدای رعد وبرق

 که صدای فریاد آسمان است

ماهی قرمز مرا بترساند

 


 
 
باور کن!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

طعنه هایت فقط

رگبار را به تصویر می کشد

در ذهن من

می دانستی

ومن یک روز

تصویر ها راپست خواهم کرد

به آدرس تو...


 
 
کلاغ های قار قاری
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

کلاغ ها با صدا یا بی صدا / سیاه اند

سیاه شب را تداعی می کند

و شب برای آن بی خانمان مرگ است

مرگ

می بینی / مرگ فصل ها را نمی شناسد


 
 
غریبه !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧
 

یک شاخه گل برای تو

باز بهار آمد

گل های سرخ شگفته شدند

آسمان یک دست آبی

سلامی می کند

سلامی دوباره

شتاب کن

لحظه ها می گذرد

مهربانی راپیشه کن

 عمر ما همچنان می گذرد

ای غریبانه تر از غریبه


 
 
غم و شادی تو ...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
 

 این روزها

زندگی یک معماست / در دل شب

در زیر آسمان پر ستاره

صدای پا می آید

صدای پا غم و شادی

غم می گوید :

دروغ چرا چند وقتی ست درد عجیبی دارم

هر چند،

چه فرقی می کند این درد در سرم یا قلبم باشد.

شادی می گوید :

تو را از پا می اندازم چون من عاشق زندگیم

 می بینی چقدر خوشبینم

غم می گوید :

خیلی جنگیدم که حقم را از روزگار بگیرم

حیف - حیف

شادی با لبخند می گوید مهم نیست - مهم این است

این روزها  تو مهربان تر از دیروزی


 
 
آفتاب در شالیزار
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
 

می دانستی با خودم قرار گذاشتم

شاعری گمنام باشم

و تو فقط به سخنانم گوش فرا دهی

زیرا

من خوش خیالم

همه را یک جور می بینم

شادم / شاد

از این خوش خیالی / فهمیدم زندگی یک سفر خیالی طلایی است

اما چرا ناتوانم از گفتن

شاید

 پچ پچ کلاغ ها مرا آزار می دهد

*

می دانستی چه دلیلی دارد /  حالا که بهار آمد کاش کلاغی نبود

گوش کن /صدای همهمه می آید

در قصه های مادر بزرگ

 آفتاب می سوزاند چهره ی زنان در شالیزار

و من

گام بر می دارم و مجالی برای گفتگو نبود.

سخنان درشت ونسنجیده در قصه ها مرا غمگین کرد

 با آه من ...

نابود شدند آدمک های قصه

وحالا داستان بهاری می شود

آنطور که من دوست دارم.

 


 
 
می دانستی - امروز تو را در تلویزیون دیدم !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

من گمشده قرن ها سکوتم 

زیرا

 در لا به لای کاروان هم نبودی

در قبرستان با نام و نشان هم نبودی

نیستی که بینی

وقتی دلم می گیرد

 همه فهمیدند آواره کوچه ها  شدم

 آواره کوچه ها مرا بدنام کرده

ببین دیگه خل وضع شدم

 پا برهنه راهی شن زارها شدم

آنقدر راه رفتم که ماسه ها با خون آغشته شدند

هر چند،

در میان گلزارها ی بی نام و نشان تو را دیدم

یک گوشه نشسته بودی

قرار بر این بود همیشه اینطور باشی

حرف می زنم - حرف می زنم

نیستی که عشق را معنا کنی

معرفت را بخش کنی - عدالت را راست حسینی عمل کنی

تو رفتی گمنام شدی

من ماندم /رسوا شدم

 در بلند ترین ارتفاع بی خبری،

کاش در کنارم بودی به مانند پرنده کوچک

*

صدا می آید می شنوی

صدای بخشش

فراموش کردن

من در بلند ترین ارتفاع بی خبری

می خواهم بدانم بر ما چه گذشته

به چه کسی بگویم غم گمشدن را

کاش پیش هم بگردیم

کاش - کاش مرا با خود می بردی


 
 
پیانو
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸
 

دیشب در خوابم / که ستاره ها می درخشیدند

دو قاصدک بود / دست هایم رو به آسمان

در می یابم حقیقتی را / حقیقت یک رویا

در ذهن

در انتظار یک خبر خوش

*

دیشب در خوابم

بهترین آهنگ را با پیانویت نواختی

می بینی...

دست های تو معجزه می کنند و من به این نتیجه رسیده ام!

 راستی عشق من / اگر کمی مرا بهتر بشناسی

 آهنگ دل انگیزی برایت خواهم بود