دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

زیرنورماه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
 

 

نزدیک های ظهربود خورشید درآسمان خود نمایی می کرد . شهردرمحاصره عراقی ها یی است که هدف شان تصرفشهر بود.  پشت سرهم مجروح می آوردند. دراین شهربوی غم می آمد. با نخل های سوخته ودلمرده! اهالی کوچ کردند، ازاین شهر!

بیرون چادرصحرایی نگاهش را به آسمان دوخته بود. درنگاهش بی قراری فریاد می زد . صدای ‌سرفه امانش را بریده ـاما به روی خود نمی آورد!

 سعی کرد تا غروب بتواند دراین گرمای 45-50 درجه دوام بیاورد نگاهی به روپوش سفیدش انداخت که رنگ خون گرفته و بدون اینکه عکس العملی نشان بدهد. رو به سوی  آسمان کرد.  در همین لحظه دختری را با برانکارد آوردند. با صورتی کبود و موهایی تراشیده . بچه ها به خاطر اینکه  بدن عریان  او را بپوشانند یک ملافه کهنه و پاره و رنگ رو رفته بر رویش  انداخته بودند. پرستار احمدی وقتی چشمش به سلیمه  افتاد دستانش را روی گونه هایش قرار داد :

" خدای من! سلیمه سلیمه چه بلایی سرت آمده" پرستاراحمدی درچشم هایش نفرت موج می زد. دود آتش وانفجاربر فضای شهرسنگینی می کرد. صدای گوش خراش رگبارمسلسل  زیرنورماه به گوش می رسید. یک ساعتی در گیری بود. وحالا سکوت  مر موزی  همه جا را فرا گرفته بود.  همراه با دکترحسین و دکتر محمد از چادر صحرایی بیرون آمدیم . نیروها کنسرو ماهی ونان با خودشان آوردند ولی ما میلی به غذا نداشتیم! حسین بعد ازآن سکوت سنگین، گفت: دکترچند بارمجروح شدی؟

 دکتر سری تکان داد وگفت:  فقط یه ترکش ناقابل توی پای چپم! دکترها گفتند: فعلا ازاین پا می توانی استفاده کنی ولی امکان ضعیف شدنش هرروز بیشتراست! منم  دیگه به عنوان مهمان پذیرفتمش. توی فروردین 64 بود.  همون  وقتی که عراق هادر خرمشهر وآبادانوبمباران شمیایی  کردن. صحنه خیلی وحشتناکی بود صدای ضجه وناله‌های بچه‌های رزمنده که از سوزمواد شیمیایی پر پر می‌شدند را تا امروز احساس می‌کنم . و حالا جانباز چنددرصدی شیمیایی شدم ! وریه هایم!

دکتر حسین گفت: یادمه ولی من ماموریت کاری داشتم برای تهران.

با ناراحتی می گوید: امروز سال همسرم فاطمه و پسرم علی است چهارسالی میشه که شهید شدن. دست در جیبش می کند،ببین،این آخرین نامه ی است که برایش نوشته بودم نامه تا خورده کمی پاره شده بود و  نوشته هایش هم کمرنگ شده بود . صدباراین نامه را خوانده! وباز دوباره می خواند:

"فاطمه جان "

شب قبل دشمن اقدام به بمباران شیمیایی کرده و گروهی از دوستان هم رزم برای پاکسازی منطقه رفتند. اینجا فعلا اوضاع خراب است. یکدفعه هواپیما آنقدرپایین آمده بود که توانستم خلبانش را ببینم.

حالا فقط بمب نبود، گاهی می آمدند وخیابان را به مسلسل می بستند ومی رفتند. درنبود نیرو ما شکست خوردیم ولی باز درحال جنگیدن هستیم . هر چند درجنگ پیش روی و عقب نشینی دارد واین ازخصوصیات جنگ است.نیستی که ببینی! فاطمه جان

چطورمی توانستم اینجا را رها کنم. اینها را برایت می گویم تا  مثل همیشه دردفتر خاطرات بنویسی دوست دارم نا مه های مرا در زمانی که دیگرنامه ای برایت نفرستادم به علی نشان بدهی !

آرزویم این است روزی بتوانم همه ی نوشته هایم را بصورت کتاب درآورم.بارها برایم نوشته بودی علی دارد راه را اشتباه می رود که می گوید: من وتو برای پدر چه جایگاهی داریم؟ تمام فکر پدر جبهه است

فاطمه جان دراولین فرصت می آیم تهران! اما یادت باشد ، که به علی بگویی :

من درراه وطن،  جسم و جان و روح، ناموس، دین و هرچه را که تو فکرمی کنی گذاشتم!

نامه را بازتا می کند و در جیب اونیفورمش می گذارد با آه می گوید: آخرین نامه ام بود، نشد که پست کنم.

*

یک روز که هوا هنوز گرگ ومیش بود، بعد از سپری کردن یک شب سخت عملیاتی،    فرمانده صدایش کرد وگفت: برو تهران !

-  بروم تهران! این هم دراین موقعیت؟

فرمانده : ولی خانواده ات فعلا به تونیاز دارند!؟

-  چرا؟چی شده!؟

فرمانده با ناراحتی سری تکان داد وگفت :

 پسرت تصادف کرده چیزی نشده، بیمارستان است ولی تو درکنارخانواده ات باشی بهتراست!

وباز درفکر فرو می رود.

بعد ازمرگ فاطمه وعلی بدست منافقین !

حسین پرسید:  خب  .

محمد با لرزشی که در صدایش موج می زد گفت: منافقین دست به فعالیت گسترده ای زده بودند. وهرروز جایی رابمب گذاری می کردند و آن روزهم در زیرپل درخیابان طالقانی درسطل زباله بمبی گذاشته بودند هوا گرم وخفقان آور است. مدتی بعد باز دلمان هوای خوزستان کرد. خودم را به ستاد معرفی کردم

حسین نگاهی به او انداخت نگاهش درتاریکی می درخشید.

صدای ناله های ضعیف دخترجوان به گوش می رسید.به طرف چادر رفت.

 از اینکه می دید چطوربه این دخترجوان تعرض شده غمگین شد.پرستاراحمدی را دید  که درکناردخترجوان برروی صندلی نشسته  ودستان سرد او را با مهربانی گرفته بود .

 می گوید: شما هم مثل ما ازناراحتی خوابتون نمی بره !خستگی درچشمانتان موج می زند!

پرستاراحمدی می گوید: فعلا خوابم نمی آید.

 دوباره به بیرون چادرمی آید و باز از هردری صبحتی می کنیم.

نگاهی به حسین می اندازد می پرسد تو از پرستاراحمدی چه می دانی؟

- چطور؟

تو او را می شناسی؟

-  مثل اینکه ما دراین شهرهمکارو همشهری هستیم!

- فکرمی کنی چرا تا حالا ازدواج نکرده؟! می دانی،می دانی می خواستم بگویم...

من و دکتر حسین هر دو با هم گفتیم اوه فهمیدیم!

به نقطه ای خیره می شود در فکر فرو می رود ! می گویم: دکترمحمد  شما با اینکه چند سال درجبهه هستید ولی تو با این روحیه لطیف چطوری وسط این جنگ دووم آوردی؟

چشمانش برق می زند . ولبخند تلخی در چهره اش نمایان می شود.

سکوتی بین ما برقرارشد. دراین جا انگاری ازخواب خبری نیست حتا اگر دلمان هم بخواهد بخوابیم .

صدای با صوتی حزن انگیز وزیبا ی دعای جوشن کبیر به گوش می رسد.

نگاهی بهم می اندازیم ! هرسه نفر وارد چادرشدیم .

 سلمان پسرمجروحی که پایش آسیب دیده بود با آن جثه لاغر اندامش با حس وحال عجیبی دعا می خواند آسیب دیده ازپا با آن جثه لاغراندامش با حس وحالی می خواند. حسین گفت: پسرتوکه با این صوت می خوانی ! چرا زودترازاین برای ما نخواندی!

من و محمد گفتیم : ای خسیس ! وبعدهمه مان خندیدیم!

سلمان با صورت بشا شش گفت: خواب دیدم در یک بلندی هستم ودارم شروع می کنم به خواندن !  بعد از کمی مکث ادامه داد من اینجا فقط جا اشغال کردم بگذارید من بروم،خط اول مقدم دکتر گفت: توالان داغ هستی درد را متوجه نیستی .

- باورکنید پاهایم مشکلی ندارد، ملافه را کنار زد نگاه کنید. من وبقیه چشمانمان از حدقه داشت بیرون می زد.

 احساس آرامش می کردیم وبعد تصمیم گرفتیم نوبتی بخوابیم !ازخدا می خواستم هر چه زود تر پلک هایش روی هم بیآید!هنوز ساعتی نگذاشته بود که ناگهان نشست  عرق سردی بر روی پیشانی اش  نشسته بود. با پریشانی گفت :  نمی دانم درخواب یا رویا بودم یا شاید هم توهم هرچه که بود.  احساس کردم علی پسرم را دیدم . حضورش را حس می کردم !

خس خس سرفه هایش آزار دهتده است اما دراعماق روحش مقاومتی موج می زند!

دکترحسین با مجروحی درحال گفتگو بود که ناگهان صدای یک آرپی جی در نزدیکی چادر شنیده شد.  همه مصظرب  ونگران به یگدیگر نگاهی کردند .

محمد نگاهی به حسین انداخت وبعد بطرف چادر رفت.

حسین صدایش کرد گفت:  چی شده؟ کاری داشتی؟

محمد با مکث می گوید فراموش کن!موقعیت خوبی نیست بخواهم بگویم!

حسین با لبخند می گوید : فهمیدم !

 دکترحسین تا آمد بگوید:

پرستاراحمدی وارد چادرشد! بدون آنکه نگاهی به آنها بیاندازد به طرف مجروح تازه وارد می رود.

صدای خش خش بی سیم آمد فرمانده با صدای قاطع اش گفت : دکترمحمد با سید بیآیید کارتان دارم.

لیست وسایل مورد نیازپزشکی که ازقبل آماده کرده بود برداشت !

وازچادربیرون می آمدیم.هنوزدو سه متری نرفته بودیم که خمپاره به قسمت چادراصابت کرد.

هردونفرمان پرت شدیم ! ازدستانش خون فوران می زد ومن پاهایم از خودم نبود! انگار طلسم شده بودیم حرکتی در ما نبود با چشمان نیمه بازمی دیدیم که چادر صحرایی درحال سوختن است

 همهمه ی عجیبی در سرمان پیچید!  

 ١١/٩/٨٨


 
 
خوب گوش کن!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
 

  زن کولی نگاه می کند

 سفره ی نان اش خالی

 از اندوه،من من می گوید

دیگر چه انگیزه ای است

شعر بگویم!

اگر به کسی بر نمی خورد

حالم بهم می خورد از شعر

کیست که بگوید

زن کولی؛ سفره ی نان اش ...

 


 
 
سخت است...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

ابر سیاه، نگاهش خروشان

یک کلمه؛مغرب ومشرق نمی داند

پرسیدم: بارانش غم آلود؟ 

خورشید تابناک  لرزید و می گوید:

در پاییز سرد، خیالی

 بر گهایش سبز جوانه زده

گفتم:

بیا عشق، 24 روز مانده به عید


 
 
عید غدیر خم مبارکباد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
 

اعمال روز غدیر
اعمال این عید بزرگ به شرح زیر است :
1 - روزه ، که کفاره شصت سال گناه است .
2 - غسل کردن .
3 - خواندن زیارت حضرت امیرالمومنین علیه السلام
4 - خواندن دو رکعت نماز، که کیفیت آن در مفاتیح الجنان آمده است .
5 - خواندن دو رکعت نماز، پیش از زوال که دستور آن در مفاتیح الجنان آمده است .
6 - خواندن دعاى ندبه .
7 - خواندن دعایى که سید بن طاوس از شیخ مفید نقل کرده و در مفاتیح الجنان آمده است .
8 - چون مومنى را ملاقات کند، این تهنیت را بگوید:
الحمدالله الذى جعلنا من المستمسکین بولایة امیرالمومنین و الائمه علیهم السلام ؛
شکر خداى را که ما را از مستمسکان به ولایت امیر مومنان و پیشوایان معصوم (ع ) قرار داد.

و نیز بخواند:
الحمدالله الذى اکرمنا بهذا الیوم و جعلنا من الموقنین بعهده الینا و میثاقه الذى و اثقنا به من ولایة ولاة امره و القوام بقسطه و لم یجعلنا من الجاحدین و المکذبین بیوم الدین ؛
سپاس خدا را که ما را بدین روز، گمراهى داشت و از وفا کنندگان به عهدى که به ما سپرده و به پیمانى که براى ولایت والیان امرش و قائمان به عدلش ‍ از ما گرفته ، قرار داد، و از منکران و تکذیب کنندگان به روز قیامت قرار نداد
9 - صد مرتبه بگوید: الحمدالله الذى جعل کمال دینه و تمام نعمته بولایة امیرالمومنین على بن ابى طالب علیه السلام ؛
سپاس خدا را که کمال دینش و تمامیت نعمت خود را به ولایت امیرمومنان على بن ابى طالب (ع )، قرار داد.

10 - شکر خدا را به جهت نعمت بزرگ ولایت على (ع ) به جا آورد. (54)
11 - جامه هاى زیبا بپوشد.
12 - خود را آراسته کند و عطر بزند. گفتنى است که زنان باید فقط براى محارم خود زینت کنند و عطر بزنند.
13 - شادى کنند و پیروان حضرت على (ع ) را شاد کنند.
14 - تقصیرها و خطاهاى دیگران را ببخشند.
15 - مشکلات مردم را بر طرف کنند.
16 - صله رحم به جا آورند.
17 - به امور خانواده رسیدگى کنند.
18 - مومنان را مهمانى کنند.
19 - افطارى بدهند.
20 - به دیدن یکدیگر بروند.
21 - هدیه بدهند.
22 - به روى مومنان لبخند بزنند.
23 - هدیه بدهند.
24 - با مومنان مصافحه کنند ؛ بدین صورت که : دست راست خود را در دست راست برادر مومن خود قرار داده و آن گاه این جملات را بگویند:
و اخیتک فى الله و صافیتک فى الله و صافحتک فى الله و عاهدت الله ، و ملائکه و کتبه و رسله و انبیائه و الائمة المعصومین علیهم السلام ، على انى ان کنت من اهل الجنة و الشفاعة و اذن بى بان ادخل ، الجنة لا ادخلنا الا و انت معى ؛
برادر تو شدم در راه خدا و صفا کردم با تو در راه خدا و مصافحه کردم با تو در راه خدا و عهد کردم با خدا و فرشتگانش و کتابهایش و رسولانش و پیغمبرانش و امامان معصوم - علیهم السلام - بر اینکه اگر من از اهل بهشت یافتم ، داخل نشوم جز به همراهى تو.
آن گاه مومن دیگر بگوید: قبلت پس بگوید:
اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ما خلا الشفاعة و الدعاء و الزیارة ؛(55)
ساقط کردم از تو همه حقوق برادرى را جز شفاعت و دعا و زیارت .


 
 
من وروحم!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩
 

 وارد سبز ه زارهای نقاشی ام شدم!

فکر کردم ؛ آن روزهای وحشت انگیز رفتند.

مین ها آرام وبی صدا بودند.

شاید، رمزی حرف می زدند!

ناگهان ؛منفجر شدند 

 من ماندم با یک پا قطع شده،

 ویک پا سیاه پر از درد!

گله ی نیست

 سال بعد؛وقتی وارد سبزه زارها شدم

روحم را یافتم! وانمود کرد! با من همقدم است

 

 


 
 
باران مهربانی!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥
 

در کوچه باغ های خیالی

زن سرخ پوش، میدان فردوسی؛

عشق را در دستانش پنهان کرد 

 خورشید و ستارگان،

 لبخندی زدند

در کوچه باغ های خیالی

باران عشق زبان او را فهمید

دنیا به او خندید.


 
 
سفر
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

 خودش را در آینه دید گفت

سفر کردم در رویاهایت!

و تو، مثل همیشه!

نگاه کردی

رویاهایش را تقسیم کرد

ترسیدی،

رویاهایت اگر نیمه تمام شود

 تنهایی