دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

برای اولین روز ماه مبارک 88!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
 

 

امشب نه غصه می خواهم !

و نه رویاهایم را ،

امشب فقط تلاوت قران می خواهم !

فقط همین


 
 
ویژه ماه مبارک رمضان
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

دعاى پیامبر(ص) هنگام رویت هلال رمضان

صدوق علیه الرحمه در کتاب من لا یحضره الفقیه آورده «و کان رسول الله صلى الله علیه و آله اذا اهل هلال شهر رمضان استقبل القبلة و رفع یدیه و قال: «اللهم اهله علینا بالامن و الایمان،و السلامة و الاسلام، و العافیة المجللة و الرزق الواسع، و دفع الاسقام، اللهم ارزقنا صیامه و قیامه و تلاوة القرآن فیه، و سلمه لنا، و تسلمه منا و سلمنا فیه‏» (1)

رسول الله(صلى الله علیه و آل) هنگامى که رویت هلال رمضان مى‏فرمود، رو به قبله مى‏نمود و دستهاى مبارکش را بلند مى‏کرد.و مى‏گفت: پروردگارا این ماه را بر ما نو گردان به امن و امان، و سلامتى و اسلام، و تندرستى شایان تشکر، و روزى فراخ، و بر طرف ساختن دردها و ناملایمات، بار پروردگارا روزى کن ما را روزه و قیام براى عبادت، و تلاوت قرآن در این ماه، و او را براى ما سالم و تمام گردان، و او را از ما سالم بدار، و ما را در این ماه سالم و تندرست فرما.



 
 
ای بابا !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

چه می کند سریال های تلویزیونچشمکسریال رستگاران هم بالاخره تمام شدبامن حرف نزن چیزی که برایم خیلی جالب بود! البته مثل همه ی سریال های دیگر، گریم هنرپیشه های خانم بودنیشخندفقط کمی تا اندازه ای دقت کنید خواهید فهمیدخجالتدر ضمن هر وقت خواستید دقت کنید فیلم های خارجی فراموش نشودخندهای بابا مقایسه نکن خوب نیست.

داشت یادم می رفت این از همه اش مهم تر بود ناراحت می گفت :در عالم خودم بودم داشتم مجله می خواندم لبخندآقای همسر هم هنوز نیامده بودچشمک صدایی مثل انفجار شنیدم از ترس پریدم تا آمدم کمی تا اندازه ای بدوم  محکم خوردم زمین خنده بعد از هولم همینطوری پریدم بیرون خانم همسایه آمد بیرون تازه فهمیدم که چطوری آمدمخجالت بعد گفتم: تو خدا به من یه مانتو بدهیدعینک در همین موقع دختر همسایه بدو بدو آمد گفت مامان بدو بریم گاز گریهگفتم الان آپارتمان منفجر می شودگریههمه رفتیم پایین دیدیم شیشه در پارگینک شکستهناراحت خلاصه بعدا فهمیدم آقای همسایه که خانه اش پشت خانه ی ما یعنی دیوار به دیوار همان جا که من با خیال راحت نشسته بودم داشتم مجله می خواندم نیشخند عجله داشته خنده سریال رستگاران را ببیند گاز پیک نیکی را نصفه نیمه رها می کنه چیکار می کنه ما نفهمیدیم بعد عیال مربوطه وارد زیر زمین می شود چراغ را روشن می کند وبعد صدای گریهفقط خدا رحم کرد آتش نگرفت در این راه پاهایم زخم شدلبخند و معلوم شد که چقدر ترسو هستمقهقهه

حالا از سریال جومونگ بگویم کجا خواندم یادم نیستخجالت  خانواده ای بخاطر اینکه به موقع به این سریال پرطرفدار برسند عصبانیبچه شان را در تفریحگاه فراموش می کنند وبعد وقتی سریال تمام می شود یادشان می افتد که ای بابا بچه گل شان نیستگریهناراحت وبعد هم خودتان متوجه شوید

عصبانیای بابا

 

 


 
 
طنز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
 

خنده  هر وقت از سر کار که می آمد سراغ کتاب مورد علاقه اش می رفتلبخند

گفتم:آفرین کتاب خوان هم شدهتشویق چند صفحه ای که می خواند می گفت :ببین خیلی دوستت دارم مخلصم، چاکرم تو بهترینی روز اول گفتم :شاید مربوط به رمانی می شود که می خواند و بعد دیدم نه شاید با منهقلبچشمک می گفتم:خب منم دوستت دارم تو هم بهترینیاوه

یک روز که کتاب مورد نظر را یادش رفته بود از روی میز بر دارد رفتم کتاب را بر دارم دیدم عکس زیبا رویی افتادقهقهه


 
 
ساعت12/30چهارشنبه 88/5/21
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
 

در یکی از بزرگراه های تهران...

در پیاده رو در حال رفتن ودر عالم خودلبخندصدای مهیبی به گوشم رسیدتعجبو چشم هایم به طرف صدا روانه شد. موتور سواری را دیدم در لاین سرعت به زمین خورد وهمراه موتورش کشیده می شدناراحت رانندگان بی خیال همه چیزو آقایان تماشاچی در پیاده رو به تماشای یک فیلم مستند یکنفرهعصبانیعجب!


 
 
کائنات !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

  نه کتابی خواندم

 نه شعری سرودم

ونه شخصیت های داستانم در ذهنم پرورش دادم

فقط!

روی کاغذ یک کوه کشیدم ودر بالاترین نقطه ی آن فریاد زدم!

مهربانی زیباست

زیبا

اما یادت باشد!

در این سفر با من باش مسافر من

بدون ریا

ومن تا ابد پشیمان نخواهم شد

و هر دو از خوشحالی هم خوشحال خواهیم بود

این را کائنات گفتند


 
 
همراه باش با من!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
 

 در خواب هایم تو را دیدم که خیره به من نگاه می کردی

اما تو خبر از دل شوریده حالم نداشتی

حتی در خواب هایم هیچ وقت از من سوال نشد!

آیا می توانم

همراه با خاطراتم، زندگی را ادامه دهم

هر وقت لب برسخن باز می کردم

مرا محکوم به ندانستن می کردی

ومن آهسته زیر لب نجوا می گفتم، نجو اهایم از من یک رویا ساخت

و این آرزوی من بود!

پس یادت باشد مرا در رویاهایم تنها مگذار

فقط همین 

 


 
 
آشناست!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

 به جنگل می روم، شعرهایم را با صدای بلند خواهم خواهند!

صدای زوزه ی گرگی می شنوم ! می ترسم

و آنگاه به مانند پرنده بسوی دریا پرواز خواهم کرد.

فقط دریای آرام!

صدای مرغان دریایی می شنوم، گوش کن!

نرم نرمک قاصدک بسویم می آید!

بیچاره!

با من می خندد، با من می گرید!

شک ندارم آشناست

 


 
 
شاعر
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳
 

زمانه تلخی ست

وقتی !

شاعر نمی تواند شعر بگوید!

اما!

باد گرم از آن سو ها می آید.

پرندگان عاشق

فریاد می زنند!

در یک روز غبار گرفته

مردمان شهر در آرزوی یک قطره باران


 
 
ترس !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

با شاخه های خشک لانه ای برای پرندگان عاشق می گذارد.

پرندگان عاشق پشت پنجره ای امن وفادار ماندند .

گربه سیاه از پایین پنجره در انتظار فرصت چنگ انداختن است .

ترس تمام وجودش را می گیرد.

پرندگان عاشق هم فهمیده اند! از ترس گربه سیاه نغمه سرایی نمی کنند!


 
 
نقاشی !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧
 

عادت داشت با مداد سیاه خط، خطی های پرنده شکلی بکشد! پرنده کوچک خوش آواز

نگاهی به کاغذ خط، خطی انداخت، وحشت کرد!

گنجشکان با نغمه سرایی شان پرواز کردند.

به سوی آسمان آبی بیکران

فریاد زد! کجا مرا هم با خود ببرید.

چشم هایش را چند بار باز و بسته کرد.

آیا در خواب بود؟

دوباره مداد سیاه را روی کاغذ آورد.

ستاره ها در آسمان می درخشیدند! جز ستاره ی پرنور که با او حرف می زد.

فریاد زد: آهای ستاره ها!

آیا من در خوابم؟ صدای مرا کسی نمی شنود؟

پس کو آن ستاره پر نور که با من حرف می زد!


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥
 

عاشقان عیدتان مبارکبادبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com