دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

هر پنجشنبه یک مصاحبه کوتاه!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱
 

خادمین خدیجه کبری  از خودشان می گویند؟

فکر کنم مجموع وبلاگ حضرت خدیجه کبری (س) معرف مناسبی برای خادمین حضرت خدیجه کبری (س) باشد.
اما در مجموع باید عرض کنم خادمین خدیجه کبری (س) دارای مشترکاتی هستند که به خلاصه خدمت شما عرض می کنم.
خواندن نماز پنچ وقت
پرداخت زکات
کمک و دستگیری از مستمندان و ضعیفان جامعه
و...

شیوه های ارزشیابی کارمندان چگونه است؟

متناسب با عملکردها نیست.

چه مسائلی باعث رضایت شغلی کارمندان می شود؟

احترام . در درجه اول  یک کارمند نیاز به احترام  از سوی مدیران دارد .

یک کارمند نمونه چه ویژگی هایی دارد؟

در همه زمینه ها حق بیت المال را پایمال نمی کند. حتی در زمینه صرف وقت برای امور مربوطه اش.

تا حالا شده غیبت کنید ؟ وبعد منجر به توبه شود؟
متاسفانه بله.

اگر خداوند پذیرفته باشند. چراکه خداوند  تواب الرحیم هستند  و خود فرموده اند :

لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ الله

البته نباید این امر محتمل بر گستاخی های مداوم  شود.

به معجزه اعتقاد دارید ؟ آیا می شود یک خاطره از معجزه که در زندگیتان اتفاق افتاده تعریف کنید؟

بله. اگر دقت کنیم می بینیم که همه زندگی معجزه است.

زندگی از دید شما ؟

ترجیح می دهم از کلام استاد استفاده کنم که فرمودند :

زندگی شوری پایان ناپذیر، غوغایی تا بیکرانها، نهری خروشان که هرگز نایستد و خشک

شود ، گاهی مواج و زمانی آرام ، دلپذیر و روحبخش و گاهی گل آلود و حزن آور ، گهی بر

وفق مراد ، همراه و دل انگیز ، تسلیم و بکام دل و زمانی بی هدف ، نا

یک خاطره از روز پدر؟

ترجیح می دهم به جای خاطر  یاد داشتی  از استاد برای پدر بیان کنم.

پدر اسوه‌ی سخت‌کوش و مظهر جوانمردی و گذشت، ایثارگری که امیال خویش را مطابق

خواست اهل خود گرداند و به موافقت آنان با ایشان زندگی کند. در مقابل ناهمواری‌ها و

شدائد قامت استوار دارد و کمر همت بربندد تا بر سختی‌ها و آلام چیره گردد. بی‌معارضت

به خدمت اهل خویش می‌ایستد تا هرچه بیشتر نصیب اهل خود زیادت کند. پدر حظ خود

فرو گذارد و راه ایثار پیش گیرد که این بجز از پدر بر نیاید.

بهترین پندی که آموختید؟

استاد حاج حسن پورشبانان می فرمایند :

خداوند می‌بیند، می‌داند و می‌تواند.

به آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند؟ چقدر اعتقاد دارید؟

اگر کمی دقت کنید می‌بینید که با آنها زندگی می کنیم.

سوال های کوتاه
عمر
سوره فاطر ایه 35
بسم الله الرحمن الرحیم
وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ أَوَلَمْ نُعَمِّرْکُم مَّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ وَجَاءکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ.

فصل

گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
کاری که بی تو گیرم والله  که زار ماند

عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند

پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل هایی
تا فصل ها بسوزد جمله بهار ماند

هفت روز هفته

خاطرم هست که جایی خوانده ام!!!

ش یعنی شنبه

ی یعنی یکشنبه

د یعنی دوشنبه

س سه شنبه

چ یعنی چهارشنبه

پ یعنی پنحشنبه

ج یعنی جمعه

تفریح

حضرت علی (ع) می فرمایند : بهترین تفریح کار است.

دوستان

استاد حاج حسن پورشبانان می فرمایند:
دوستی را انتخاب کن که تو را سوای موقعیت، مقام، زیبایی، ثروت و نام و رسمت دوست بدارد، دوستت دارد بخاطر آنکه بنده خدایی و بخاطر انسانیت، نه هیچ چیز دیگر!

اخلاق

اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش
در جسم های همچو اوانی نهاده ای

وین شربت نهان مترشح شود از زبان
سرجوش نطق را به لسانی نهاده ای

و کلام آخر

پندی از استاد که می فرمایند:

در هر چه اطراف توست که جملگی مخلوق حضرت باریتعالی است(عزوجل) عمیق بنگر تا آنجایی که شگفت زده به خود برگردی و این حیرت، تو را از امیال و هوسهای ناپایدار و زودگذر باز دارد. چنان غرق عجائب خلقت شو تا درک عدل مطلق و سُبّوحیت و قدّوسیت ذات اقدسش در یقین و باورت بنشیند و آنگاه آنچنانکه باید و او عزوجل شایسته است، حضرتش را ستایش و پرستش کن و این بندگی را به هیچگونه شرک نیالود و با هیچ متاعی معاوضه نکن، که زیانی بالاتر از آن نخواهد بود، که چون بدین مرتبت رسیدی، توکل تو قوی خواهد بود و لذا دل مطمئن دار که درنظر خواهی بود.
همواره بیاد آخر کار و آخرت باش که آن سرای جاوید و همیشگی است و این دنیا کوتاه و ناپایدار و فریبنده و بی‌وفا، نامهربان‌ترین مادری که فرزندان خود را می‌بلعد و رحم در قاموسش معنی و مفهومی ندارد.

باسپاس از خادمین  خدیجه کبری ام المومنین

http://www.omolmomenin.persianblog.ir/

 


 
 
روح من!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٩
 

مبعث حضرت رسول اکرم(ص) مبارکباد

قلب

در این شب ای خدا تو را صدا می زنم!

روح من خوشحال شد!

نگاهی کردم به اطراف، روح من در باغ بهشت می چرخد!

می چرخد در آسمان بیکران آبی،

روح خشنود است! به لبخند تو

وگاهی روح من ستاره هارا می چیند !در سبد

ومن در انتظار معجزه می مانم

معجزه!

روانم را سرشار از آرامش می کند.

وفردا باران الهی می بارد.

روح خوشحال تر از دیروز می شود.

واشک می ریزد به مانند باران


 
 
قصد سفر!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
 

قصد دارد به دیار ابدیت سفرکند! جایی که از خاطره های تلخ خبری نباشد.

حتی از رویاهای شیرین و جاودانه!

دنیای عجیبی ست ، یک سینه حرف در حنجره پنهان کرده بود!

و امید روزی را داشت تا بتواند حرف هایش را با خط خوش به درخشاند، حیف خیالی بیش نبود!

نگاه به اطراف می کند ، در کوچه و حوالی ابر سیاه نمایان می شود!

زندگی را تحلیل می کند.

می بیند آدمیان در این جهان مهمان اند فقط!

پشیمان از سفر!

توت فرنگی قرمز رامی خورد!

آب گوارا را نوش جان می کند!

سلامی دوباره به زندگی می کند!

به همین سادگی ! پس دیدی زندگی چه ساده است!


 
 
آواز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢
 

در آن کوچه ی بی اتنها

که قدم بر می داشتم با صدای بلند آواز مهربانی را سر دادم!

خورشید مهربان درخشان تر شد.

نگاهی انداخت گفت: شعر هایت زیباست، حیف که بوی غم می دهد!

گفتم: دلتنگم می خواهم شعرهایم را با صدای بلند نجوا کنم!

گفتم: خواب دیدم برای آن پیرمرد! با صدای بلند وبلند تر آواز ی سر می دادم، آواز غم انگیز واو فقط گوش می کرد!

وقتی به خود آمدم! دیدم روحش بود.

ومن می خواهم  برای آن آشنای سفر کرده رازی بگویم !

دلم بد جوری شور می زند!

شاید دلتنگ اوست!


 
 
آرزو
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸
 

میان کوچه های سرد وتاریک گذر کردی!

قدم هایت را آهسته برداشتی

به دیوارهای خشتی دالان بهشت نگاهی انداختی !

تو بودی وسایه ات در زیر نور مهتاب ! با خدا خلوتی داشتی، زیر لب نجوا را سردادی

آرزو داشتی!

کاش دردی وجود نداشت که ناله ی سر دهیم !

کاش رویایی وجود نداشت ! که تو را رویایی بدانند!

کاش اشک هایت به مانند هق، هق کودکانه بود.

کاش دعا هایمان زود به گوش خداوند می رسید !

کاش آسمان آبی حرف، آسمان غبار گرفته را می دانست !

کاش فقط من با تو حرف نمی زدم!


 
 
عجب
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
 


هم مرگ مغزی شدم! هم ایست قلبی ! حالا اینجا چه کار می کنم نمی دانم! اما من روزنه امیدم را از دست نمی دهم تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com پس با من باش ای ترانه های افسانه http://golbarhar.persianblog.ir


 
 
قلب
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
 

ضربان قلبم آن چنان می زد که فکر کردم زنگ تلفن استتعجب گوشی را برداشتم گفتم بله !

گفت: من خجالتع زرا ئ ی ل م  گفتم :  شوخیت گرفتهخنده اگر صدای قلبم را شنیدی داشت نغمه سرایی می کرد! گفتم برو خجالت بکش ... 

خلاصه که تا الان دکش کردمزبانقهقهه


 
 
امروز مال توست!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤
 

بهم گفت : چیزی به پایان زندگیت نمانده!

گفتم: زندگی نکردم!

گفت : می توانی امروز را زندگی کنی.

دلم گرفت و هق،هق گریه کردم من چکار می توانستم انجام بدهم

منی که یک دنیا آرزو داشتم!

کمی مکث کردم وبعد در درونم فریاد زدم که فقط خودم بشنوم وبس که نکند خانم همسایه فکر کند خدای نکرده دعوایی در کار است، بعد از فریاد در درونم فکر کردم وپیش خود گفتم : به همه ی آنهایی که سلام کردم وجوابی نشنیدم باز سلام می کنم!

به همه آنهایی که که دوستشان داشتم ونداشتم ( خنجر از پشت زدن ) باز هم دعا می کنم.

 ودر آخر کلام می گویم :که من هم عاشقم، عاشق خدا ! نگاه به نوشته های پر سوز وگدازم نکن

 


 
 
هر پنجشنبه یک مصاحبه کوتاه!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱
 

مهوش رحیم پور هستم ، مادر سه فرزند ، همسرم هرمز ممیزی .

بنظر شما خانه دار بودن شغل است؟

 بنظر من مسئولیت اداره کردن خانه و مادر بودن آنقد سنگین  و در مقام والائی است که بمراتب از یک شغل معمولی ارزشمند تر است .

کلمه مادر را خیلی کوتاه توصیف کنید.

مادر عاشقی است که بدون چشم داشت از معشوق با تمام وجودش فداکاری و ایثار میکند . کاش بیش از اینها قدرش را بدانیم .

جایگاه زن ومادر از نظر شما ؟

ما ...همسر خوب بودن فرق میکند ! و بستگی به طرف مقابل دارد ، در اینجا هر دو باید خواسته و هدف مشترک داشته باشند تا زندگی شکل خوب و ایدآلی داشته باشد !

بهترین کادویی که از فرزندانتان گرفتید؟

نقاشی زیبا کودکانه و گویائی که فرزند اولم هنگامی که خیلی کوچک بود برایم کشید و بعنوان کادو روز مادر بمن داد . منهم قابش کردم و پس از گذشت سالها هر زمان که خیلی دلم برایش تنگ میشود ( در خارج از ایران زندگی میکند ) از پس پرده اشکی به آن نگاه میکنم !

خاطره اولین کادویی که روزمادر به مادرتان هدیه دادید به یاد دارید؟

خاطره چندانی بیاد ندارم ، اما چون مادرم در نزدیکی ما سکونت دارند سعی میکنم بیش از توان یک فرزند به او برسم و نگذارم کمبودی احساس کند !

بهترین هدیه یی که از همسرتان دریافت کردید؟

این مورد هم پس از سالها زندگی مشترک بیاد آوردنش کمی سخت است ، اما بنظر من قدردانی و سپاس یک دیگر از زحمات همسرش بهترین کادو و هدیه به اوست !

از نظر شما بهترین پندی که باید به فرزند آموخت چیست؟

...فرزند مرا عشق بیاموز دیگر هیچ .. همیشه به آنان عشق واقعی و محبت بهمگان را توصیه کرده ام

رویاهایتان به حقیقت تبدیل شده است؟

-متاسفانه نه ...!من همیشه رویاها و برداشتهایم از زندگی ، چیز دیگری بود که به حقیقت تبدیل نشد .   لیکن خدا را شاکرم  زندگی کنونی ام را با شادی پذیرا بوده و به آن عشق میورزم !

اولین شعر لالایی که برای فرزندتان خوانده اید به یاد دارید؟

میدانی که اهل شیرازم در ننیجه بیشتر اوقات لالائی هائی را که برای فرزندانم میخواندم ، از اشعار محلی شیرازی انتخاب میکردم . هنوز هم هر زمان که دلم میگیرد همین اشعار محلی است که آرامم میکند !

همسر ، شریکی صادق و غمخوار در زندگی !
پدر ،  کسی که نصایح اندیشمندانه اش همواره در ذهن دارم !
مادر  ، نمونه ای از عشق واقعی و بدور از چشم داشت !
دختر ، مونس و غمخوار مادر ،  کسی که میشود راحت با او درد دل کرد !
پسر ، حامی و پشتبان و دوست مادر !

گل ، سمبل نا پداری و زود گذر بودن جهان هستی !

زندگی ، صحنه پیکار و مبارزه ، که اگر دیر بجنبی ، او را باخته ای !در واقع صحنه یکتای هنرمندی ماست !

ایثار ، احساس خوب و زیبائی که درک آن برای همه کس مقدور نیست !

کار  ، جوهر آدمی !  که بدون آن هر فردی احساس خلع میکند .

آخرین کلام ، سخن گفتن سهل است ، گوش کردن را تمرین کنیم ،

طبیعت پر از لطف است ، نامهربانی نکنیم ، دنیا مملو از زیبائی است ،

چشمانمان را بر روی آنها نبدیم و در پایان زندگی بهانه است ، دل انگیز ترین بهانه برای زیبا زیستن !

همواره شاد و پویا باشی

با سپاس از خانم مهوش رحیم پور ار وبلاگ  مروارید عرفان

http://sadafe-darya.blogfa.com


 
 
حیف!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸
 

تو از شادی ها برایم می گویی،

اما حیف که خودت غمگینی!

گلبرگ ها پر،پر شدند.

بر روی دل شکسته ام !

ومن نامه ی بلند بالایی برایت نوشتم.

حیف!

تو که از شادی برایم می گفتی!

نامه هایم را بدون آنکه بخوانی !

ریز،ریز کردی!

کاش نامه هایم که از اعماق وجودم بود.

با صدای بلند می خواندی

وهمگان می دانستند که وقتی تو نباشی،

زندگی برایم بهانه ست

اعتراف می کنم!

من فقط یاد گرفتم صبور باشم

فقط همین


 
 
کاش
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧
 

دیروز در انتظارت بودم!لبخند امروز را لحظه شماری می کنمچشمک

فردا شایدبامن حرف نزن عصبانی

 و کویر خشک از دیر آمدن باران،غصه دار شد.

زمین شکاف برداشت

****

کاش آلزایمر داشتم.


 
 
چشمهایم
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
 

فقط کافیست نگاهی به چشمانم بی اندازی! شاید ترس وجودت را در بر بگیرد! چشمانم غبارغم در برگرفته از دوری تو!

چشمانم  خسته ست  آنقدر خسته که می گویند! اشک هایم شروع به باریدن کردند!

نه نگران من نباش!

سالهاست که خوبم، باور نداری؟ من زندگی را باور دارم باور!

شب است ستارگان مرا می بینند در زیر درخت آرزو چطور با شوق نامه برایت می نویسم.

در رویاهای کودکانه ام از هیچ نمی ترسیدم!

وازشب وحشت نداشتم!

وتو مثل یک ستاره ی درخشان در کنارم بودی!

اما حالا در رویاهایم از خودم، هم وحشت دارم

فکر نکن ! که من غمگینم!

یا دغد دغه هایی دارم!

یا خسته از روزگارم!

من خوبم، خیلی خوب

آنقدر خو بم که در خواب احساس ترس نمی کنم.

نوشته هایم را باور نکن، از اعماق دلم نیست!

راستی عزیز تر از جانم!

نامه هایم را در جای امن نگهداری کن، اگر فرصتی دست داد.

نامه های بعدیم پراکنده گویی نیست.

از عشق برایت خواهم گفت : که حتی کر ولال ها  ویا نابیناها هم بدانند.

که چه عاشقانه برایت نامه می نویسم! 


 
 
باور
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
 

چشم هایم را بسته ام خیال می کنم در خوابم! باور ندارم رفتنت را!

این روزها دل تنگم، دل تنگ

ازدلتنگی من باران بارید!

وتو همیشه مرا امیدوار می کردی که دلتنگ مباشم.

وحالا!

پشت پنجره اتاقکم نگاهی می اندازم به باغ آرزوهایم صدای گنجشکها را نمی شنوم!

آنها هم مثل من غمگین اند باور ندارند رفتنت را

وقتی تو نباشی خورشید نمی درخشد!

ستاره ها غمگین می شوند وکم سو!

ابرها هم به مانند چشم هایم آرزو دارند ببارند!

ومن نه می توانم اشک بریزم ونه می توانم فریاد بزنم من خسته ام، خسته

وقتی تو رفتی من عاشقانه فال حافظ می خواندم

ودر انتظارت لحظه شماری می کردم

صدای سوت قطار مرا مشتاقانه بطرف ریل قطار می برد واین کار هر روزم بود.

باران دلش برای من سوخت که در انتظارت هستم وهر روز بامن همدردی می کرد.

واو به جای من اشک می ریخت، باور نداری !

به نبودنت عادت خواهم کرد.

همانطور به بودنت عادت کردم

فقط نگرانم! اگر توباز نگردی!نمی دانم جواب قلب بیمارم را چه بدهم!

خدای من مرا دریاب، که من می ترسم از این تنهایی!