دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

بهار...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
 

بهار نزدیک است / درختان شکوفه زدند

کوچه ها وخیابانها / حال وهوای دگر دارند!

می بینی!

چراغ های خیابان / حتا چراغ های مغازه ها

پررنگ تر شدند

**

دست فروش ها ...

در پیاده روها / صدا هایشان رساتر

هر چه با لا بالاتر

 آی خانم ها - آی آقایان

یک نگاه به اجناس ما بکن

 چه شور هیجانی دارند

*

راستی

سبزه ها را به نیت تو کاشتم

فقط تو

تخم مرغ ها را آنطور که تو دوست داشتی

رنگین کردم

تنگ بلور زیبا - برای ماهی هایمان

می بینی بهار می آید

و من می شنوم صدای پای بهار را

صدای گنجشک جیک جیک کنان

بر روی شاخه تنومند !

وتو کاش بودی / به این همه شادی که من دارم

مژده از این بالاتر که همه در حال تحول هستند

 ٢١ /١٢/٨٧


 
 
سال من / سال تو
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
 

امسال سال بدی نبود / بود ؟

مثل سال های پیش ...

نمی خواهم بدانم که سال درد بود / سال غم بود

می خواهم با رویاهایم باشم که خوشبختم / همراه با کائنات

زیرا من دشت و صحرا

گل ها و پرنده ها را دوست می دارم

نه نمی خواهم بگویم چه سالی بود

فقط / آن گاه در می یابم که راسی راسی/ حوصله مرا نداشتی

زیرا من از بهار می گویم

ودلم از دلتنگی تو می گوید

می دانم/ می دانم

عقربه های ساعت / فریاد از نیامدن تو می گویند

ومن در اتاقی که پر از عود است

عبور می کنم از کوچه ی بی انتها ی ذهنم

که تو در آن حضور داری

کاش / یخ ها آب نمی شدند/ از انعکاس حرف های تو

من به مانند کودک نو پا / شادی هایم را با تو فقط با تو تقسیم می کنم

و تو / مرا موجودی مزاحم می دانستی

آیا / این رسم عشق عاشقی مان بود!

پس بگو

امسال - سال بدی بود / یا خوبی...

روزنامه دیواری درست کردم / بنام- زنی از دیار سبز

که شاید تو بخوانی حرف های مرا

راستی می خوانی!

می بینی با چه سوز گدازی از تو می گویم

از تویی که نیستی/ از تویی که هستی / ولی نیستی

روز گار بین ما فاصله انداخت/ فاصله

**

دست بردار/ از حساب وکتاب هایت

مرا از لیست هایت بیرون کن

من نه قبض آب و برق هستم

ونه خرج های روزانه

من فقط همراه همیشگی تو هستم

این را می دانستی

سال ها می گذرد/ بدون آنکه بگویی

مرا دوست داری!

 


 
 
سفر
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
 

بعضی شب ها  شاعر که می شوم

 واژه هایم تا سر زمین عاشقی خواهند رفت

هر چند!

یک خیال روی خیال های دیگرم

می دانستی

 شاید- یک روزی خیال هایم را در زیر پایه هایم له کردم

هر چند،

می دانم در این سفر / همسفری ندارم

مرا ترسی نیست / دل به دریا می زنم

و از سرزمین ستاره ها / بر روی زمین فرود خواهم آمد

زمین در انتظار خواهد بود

آسمان چشمکی می زند

کهتو را به شهر رویاهایم خواهم برد

هر چند

اگر / معادله های چند مجهولیت بگذرند


 
 
باور کن
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
 

محشرتر از این نمی شود

می دانستی

تو فقط گلایه هایم را دیدی

فقط

تو سرگرم نوشتن / و من از تو سوال کردن

وتو مرا محکوم کردی / از سوال های تکراری

اما

یکی یکی پدیدار شدند

بهانه ها / جدایی / سکوت

**

و من نوشتم

مقتول/ همان قاتل است

قاتل / همان مقتول است

وبعد ساده برگزار شد/مراسم خاک سپری

راستی کاش سبقت می گرفتی

از من

بخاطر صفای دلم

 


 
 
درد !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

نگاه که می کنم

زن ها دردی در شکم احساس می کنند

ساعتی بعد...

در یک بیمارستان خیلی دور/ خیلی نزدیک

درد - درد

لحظه ها نزدیک است

و بازدرد - درد /ترس - فریاد

ولحظه های بعد

زن ها مادر می شوند

**

بچه های کوچک دور مادر

ساعت ها - ثانیه ها - لحظه ها می گذرد

در شالیزار دخترک بردوش مادر

لا لا لا عروسکم

لا لا لا عزیزکم

عاری از همه سختی ها تو را می خواهم / همه چیز زود گذر است

دخترک بر دوش مادر

به خواب رفته

چه شگفت انگیز است

ثمرات سکوت

در شالیزار

از دور دست ها

صدای اذان می آید

الله اکبر الله اکبر


 
 
من تو را با نام عشق می شناسم!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
 

رخت ها را / شتشو دادم

طناب آبی با گیره های رنگارنگ

نگاه که می کنم/ پاکیزه شدند

درست به مانند/ نوزاد بدنیا آمده

و حالا می خواهم/ قلبم ومغزم را شستشو بدهم

می دانم/می دانم!

کاری بس سخت / کاش بودی ومی دیدی

تحول مرا !

اگر یک روز/سفرکردی به رویاهای من

بگو/بگو

عاشق ترین زن دنیا بود! و مرا با نام عشق می شناخت

بگو از سرزمین رویاهابود

وبرایم نامه می نوشت

حیف/همگام با رویاها یش نبودم

دیر فهمیدم!

**

راستی من - نه ترزا هستم

ونه شیرین هستم/ ونه تو فرهاد

می دانم خب هم می دانم

لیلی ومجنون هم نیستم

اما باورهای هم را قبول داریم

اینها را من نگفتم / تو در گوشم زمزمه کردی!

مادر با چهره ملتهب می گفت :

عشق فقط در کتاب هاست /نه - نه نمی خواهم باور کنم

من از سرزمین عشق وترانه آمدم

با ور می کنی

*

با تو هستم/ با تو

سیگارت را کنار بگذار

دود همه جا را فرا گرفته!

می ترسم نبینی مرا

با گیسوان بافته

و لباس حریر سفید!

از همان روز که عهد بستیم /بهم ملحق شویم


 
 
کائنات!!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
 

زرق برق دنیا /تقدیم تو

مرا باکی نیست /زیرا / با تنهایی خویش خو گرفتم

می دانم - می دانم

گرفتاریهایت خیلی زیاد است

فقط یادت باشد / گرفتاریها تو را با خود غرق نکند

*

همان طور که من هر روز را سالگرد ازدواجمان می دانم

به امید آنکه یک روز آن را یادت باشد

ولی حیف...

 نه قضاوتی در کار است ونه خشمی

هر چند در چند روز آینده

شاید هم از همین لحظه

شاید

تصمیم گرفتم / هر آنچه که می شنوم فراموش کنم

زیرا کائنات به من قول دادند

می شنوم ها را باد با خود ببرد

وشاید

آنچه را که می بینم- هم دگر نبینم

ولی یادت باشد /نمی خواهم از روند سرنوشتم گله ی کنم

فقط نگذار از کنار خودم بی تفاوت بگذرم

فقط همین


 
 
به قول سهراب سپهری
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
 

توی  اطاق که چار دیواری دارد / من بودم / یک عالمه کاغذ

با مداد سیاه ام

بعد از سکوت مطلق /ناگهان فکرم آمد سرجایش

پروانه وار چرخی زدم / نگاهی به اطراف کردم

صحنه به صحنه زندگی

از بالا وصف کردم / در یک روز آفتابی داغ

در پارک / زن ها دور هم جمع بودند

آنها از رویای خود گفنتد / رویای محبت

زن  ((  س )) می گفت:

کاش عشقی نبود

ب - جواب داد

اگر نبود دنیا تیر تار می شد

الف - گفت اصلا به قول سهراب سپهری

کاش همه ی انسانها -دانه های دلشان پیدا بود


 
 
قالی باف
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
 

دخترک های نقاشی من

پشت دار قالی

می بافند فرشی با بوته جقه های زیبا

همراه با شعربا صدای آرام برای دل خویش،

نخ ها به رقص در می آیند

 مردان تاجر دست مزد کم می دهند 

شعرها غمناک می شوند

آن چنان روزها می آیند و می روند

دختران دیروز هیچوقت عاشق نشدند

پیر وفرسوده شدند

صورتشان چروکیده

به مانند دامن چین چین

آفتاب طلوع کرده

ومن در عجبم چرا

این چنین است


 
 
گفتگوی من وگنجشک !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
 

 

صبح دمیده

قطار روی ریل

سوت کشان آمد

و خبر از شعر های من گفت

ای یاران

در فضای پر از تنهایی

از واژه های شاعری، شعرهایم به رقص در آمدند

زیرا با آدمها میانه خوبی ندارم

نه...

تقصیر من نیست

راستی !

من با گنجشک پشت پنجره دوست شدم

غرق در حرف زدن بودیم

 دوست پرنده !

جیک جیک کنان گفت

 آرزوهایم را با خود به آسمان می برم هر چه بالا بالاتر

هرچند بال هایم نحیف است ،

 درچشم هایش قطره اشکی دیدم

هردو اشک در چشمان جمع شد

گفت: برای من متاسف نباش

نمی دانستم گنجشک هم آرزو دارد؟

حیف ،

 طوفان از راه رسید...

تنها دوستم را باد با خود برد

به همین راحتی


 
 
می گفت
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩
 

 در آن کلبه متروک

در زیر نور ماه فریاد زد

آهای فلانی با تو هستم

با تو- فقط با تو

گفتم بامن !

من نمی خواهم در زیر تابوتم ساز غمناکی نواخته شود


 
 
شب
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

شعر های با احساس را برای قوها خواندم

آنها پیشگویی کردند

شعر های من در دل شب،

در زیر باران قشنگ ترین آهنگ نواخته می شود

چه بهتر که یک زنم

ومن از شادی، خدا را سپاس گفتم


 
 
خبر
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
 

تا اطلاع ثانوی

خبری از خود ندارم

زیرا مشت هایم را باز کردم

ترانه های محبت پرواز کردند

در آسمان  ابری و طوفان زده

وحالا من در لاک خود هستم

ودر انتظار /روز جادویی

مثل فیلم های باور نکردنی

من مقصر نیستم


 
 
همصدا
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦
 

کتاب های خاک خورده / شعر های قهر کرده

همصدا می شوند با هم

دل من می گوید / دست بردار از شقایق

از زن نو عروس گو

در حوض آب زلال/ می بیند تصویر خویش را

شانه می زند برموهای خرمن گونه اش

در ذهن خود صورت آراسته اش

به تصویر می کشد تاشاید شو خود

او را به یاد آورد هرچند

در یک روز طوفانی باد - با خود برد

تصویر ذهن زن را

دل من باز گوید دوباره شعر بگو

از نو عروس دگر


 
 
می دانستی
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥
 

زنی که دلی عاشق داشت/در آرزوی باتو بودن بود

 اما حیف !

نبودی- یانه خواستی باشی

هرچند سریال مورد علاقه ات

بهانه ی شد/ برای بودن

و من قانع بودم

و تو/ همچنان سرگرم تخمه خوردن

بدون آنکه نگاهی به من کنی / گفتی

بوی عید می آید

سکوت

سکوت تلخ

پیام های بازرگانی

دینگ - دینگ

کار هرشب رویای برنده شدن

سال هایی که نمی دانستم/ باید بروم یا نروم

عقربه های ساعت/ دلشوره آور است

رویای باتو بودن / ذهن مرا که در شب خسته است

متقاعد کرد / می دانستی این را

 


 
 
شاهد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤
 

لبخند هایم را ذخیره کردم

برای روزی که رویاهایم شاعرانه شوند

وتو ناخودآگاه / برای من گریه کردی

ستاره پر نور من /در آسمان شاهد بود


 
 
دیشب در خوابم!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
 

در یک شب مه گرفته / موش ها فرار کردند

 در یک جاده خاکی بی انتها / وقتی از دور شعله های آتش

در گندم زارها را دیدند

روح من- لبخندبر لب داشت /در جاده خاکی بی انتها

روح پرسید تو چرا غمگینی / نسیمی دگرگونه وزید

بر روی پوشش سیاه من

 


 
 
شعر
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
 

بهار که بیاد / باز شعر خواهم گفت

می دانستی این را

اگر با خودم لج نکردم / شاکی شعر هایم نشدم

سبزه زارها را لگد مال نکردم

اگربه شهر عاشقان سفر کردم

باز شعر خواهم گفت / برای تو