نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

آرزو!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

چشمان کم سویت /جثه آرامت

حرف های نالانت

مرا به سکوت دعوت کرد

می دانستی

وتو / دوباره سوال کردی؟

آرزو چیست؟

ومن / دوباره

نگاهی به چشم های کم سویت انداختم

نگاه به کیف مشکی در دستان لرزانت انداختم

ونگاه به صدای بدون آهنگ پاهایت / بدون کفش انداختم

کجا  به این شتابان ؟

وتو دوباره سوال می کنی ؟

آرزوچیست ؟

گفتم: آرزو دارم- آرزوهایت دل نواز ترین آهنگ ها را بنوازد

و خورشید با نورش روی موج آرزوهایت بدرخشد

ومرغان دریایی پرواز کنند به آسمان دلت


 
 
ماهی سیاه نقاشی!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

می دانستی

در یک روز جمعه دلگیر

غروب آن دلگیرتر

ماهی های قرمز نقاشی من

بد جوری ضربه خوردن

از ماهی سیاه!


 
 
انتظار
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

روحم پرواز می کند در رویاهایم

می بینی

دیوانه ی رویاهایم بودم

حیف - باور نداشتی رویاهای مرا

ولی بدان / من یک روز

در رویاهایم به دور دست ها

خواهم رفت

واز آنجا پیغام شادی خواهم فرستاد

 

 


 
 
داستان کوتاه ( طنز )
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

 

وقتی وارد چهارده سالگی شدم مادربزرگم مرد. مراسم ختمی گرفتیم همه ی فامیل - دوستان و آشنایان

به خانواده تسلیت گفتند به جز من!

دوماه از چهارده سالگی ام گذشت – در مدرسه تیز هوشان قبول شدم همه ی دوستان و آشنایان حتا فامیل به جز من به همه تبریک گفتند!

درنیمه های چهارده سالگی اتفاقات خاصی افتاد اما مرا به چشم یک بچه دیدند – نمی دانم چرا چهارده سالگی ام هنوز تمام نشده بود. پای سفره عقد بودم!

آبان 88

http://festival.hamshahrimags.com/مجلات همشهری ازدریچه وب


 
 
معجزه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
 

در این تاریکی کبریتی زدم به امید روشنایی !

نگریستم / به امید معجزه

معجزه ی برای تو

و صدایی مرا خواهد خواند

 فردا خورشید طلوع می کند

 لبخند می زند

 معجزه بالای سرت پرواز می کند

 آسمان آفتابی خواهد بود

آنطور که تو می خواهی

 


 
 
مولایم
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

سلام به تو که آشنای من هستی / ای مولایم  

دعایم را مستجاب کن  

نیایش مرا بپذیر / دوستان مرا ببخشای  

دشمنانم را از من دور بدار  

آمین 


 
 
آسمان
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

در افکارم

شعرهایم در آسمان پرواز می کنند

می بینی /شیطنت شعر هایم را!


 
 
اعتراضی ندارم!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

من خودم هستم / فقط خودم

اعتراضی ندارم

نگاه به آینه که می کنم / همان آینه غبار گرفته

لبخندی می زنم/ چشمکی به خودم

آهسته می گویم / بیقرار مباش

زندگی زیباست

ناگاه ناپدید شدم / در سکوت چشم هایم

لبخندی زدم به آرزوهایم


 
 
گوش کن !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
 

بارها فریاد زدم / دل به دریا زدم

دخترک گل فروش / گل هایش سرما زدند

 تصویر دخترک گُل فروش در خاطرم ثبت نمی شد

باد وحشناک ... زوزه باد

...

 

 

 


 
 
خنده!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

با مداد سیاه به تصویر کشید / چهره مهربانش

خوب که نگاه کردم قطره اشکی از چشم ها فرو ریخت 

 آهی کشید

با حسرت گفت / من معرفتم را به تو هدیه می دهم

تو فقط قلبت را هدیه کن

خنده ام گرفت 

 


 
 
آهنگ
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
 

 در جاده بی انتها / در زیر باران

بدون حاشیه شعری برایم خواند تو بهترینی 

آفتاب که دمید / بدون حاشیه  شعری برایم خواند

بدرود / بدرود 

می دانی ؟

 آهنگ ترانه هایم غم انگیز ترین نت ها را داشت

بدرود / عابر پیاده


 
 
شعر های من!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

بدون آنکه شعر هایم را بخوانی

صفحه ی روزنامه را پاره کردی

کاش فونتش درشت تر بود

می دانم - می دانم شعر هایم را دوست داری

اما / شاید / هر چند تعجبی ندارد؟!

غرور کاذب تو را با خود برد

می بینی / روزگاریست


 
 
دوستان من !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

زمانی که خودم را خوشبخت احساس می کردم

در گورستان به دنبال مراسم / تدفین خود بودم

سخت بود / اما باور کردم

از همین حالا باورهایم را باور کردم

5-4-3-2-1

به باورهایم قول دادم

دوستان خوبی باشیم

می بینی دوستان مرا

1-2-3-4-5


 
 
آرزو ی من - آرزوی تو!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 

من بی خیال آرزوهایم شدم / هر چند آرزویی نکردم !؟

آرزویی نکردم ؟! هر چند !

من دلم می خواهد خوشبخت باشم

در میان شعر هایم

 حالا به یاد آن روزهایی که شعر های عاشقانه ات / در قلبم ثبت کردم

سلامی از آن دور - دورها به آفتاب - ستاره ها - ماه

حتا به گلها و پرنده ها خواهم کرد !

 


 
 
سکوت
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 
کاش یک درخت می کاشتم

به نام تو - فقط به نام تو !

وتو می گفتی چند درخت می کاشتم بخاطر همه ی صفایت

و من می گفتم سکوت کن حسودان پشت در ایستاده اند


 
 
فهمید یم!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
 

چه زیباست که با هم فهمیدیم راز گل سرخ را !

از مرگ بیزار بودیم- زیرا

آنگاه که بغضی در گلو داشتیم

با هم می خندیم به مانند کودک نوپا

 


 
 
شاد!!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧
 

وقتی تو هستی / در این دشت  که گندم ها قد کشیدند

تک ستاره ی من / صدای خنده هایمان را می شنود

باور می کند هیچ غمی نیست ؟

می گویم  خوبم  و شاد 

 تک ستاره از آسمانها / لبخندی می زند

می گوید ؟ نمی خواهم اخمی در صورت بیبنم

من در کنارت هستم

 

 


 
 
خواب های من!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
 

 می دانی  در خوابم

زمان را متوقف کردم/ زندگی را ایده ال دیدم

حکایتی نکرد م/ برای زن فالگیر

خط های کف دستم را دید / ستاره دید

هر چه نگاه کردم ! ستاره ی نبود

 چه رازی در آن نهفته !


 
 
!!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
 

بهانه هایش شفاف شدند !

نجوا هایش رساتر شدند !

و من با همه ی خستگی / و با همه هیچ ندانستن هایم

از او برایت خواهم گفت

می دانی این را ؟


 
 
باور
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳
 

روزی که دانستم دلم نمی گیرد

 از باد طوفان

 غافلگیر شدم- زیرا گل های سرخ شاداب بودند

وقتی تو را دیدند تو بهترینی

پس - یادت باشد

همین طور بمان!

صاف و صادق

 

 

 


 
 
دوستی
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳
 

می بینی / زیر نور مهتاب- نگاهی به تو انداختم

 غرق در افکار خویش ! با کلاغ سیاه  همراز شدی 

 لبخندی زدم ! لبخند

مطمین باش احساس خوبی خواهم داشت

پس -  با شادی تو من هم شادم

می دانستی / باد وزید و مرا به باغ بهشت برد !

آنجایی که  صبح ها آسمانش آبی / ودر دل شب مهتابی

ومن در نقاشی هایم در دل شب / با زبان بی زبانی / گفتم مهربانی زیباست


 
 
گوش کن!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
 

مایوس مباش / درمانده هم مباش

عزیزترین

رویاهایم را با تو تقسیم می کنم

می بینی

سخاوت مرا !

 فقط کافیست

با صدای بلند و بلند تر آرزوهایت را با من تقسیم کنی

و من رویاهایم را برای تو خواهم گفت!

 تو خوشحال من خوشحال / به همین راحتی

راستی آرزوهای تو چیست؟