نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

زیارت امین
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٧
 

بار خدایا دعایم را مستجاب کن ، نیایش مرا بپذیر ومرا در کنار پیشوایانم قرارده . تو را به حقیقت محمد وعلی وفاطمه وحسن وحسین سوگند دهم تو تنها ولی نعمت من ونهایت آرزو هایم وبالا ترین امید من در دگر گونی ها و آرامش روزگارم هستی . تو معبود و صاحب اختیار و پروردگارم هستی . دوستان مارا ببخشای ودشمنانمان را از ما دور بدار و به آنان فرصت آزار ما را مده . حقیقت را آشکار کن و آن را برتری بخش و باطل را فرو ریز تو بر هر کاری توانایی . 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸
 

دخترک مو طلایی کوچک شهر آرزوها همیشه بهترین بود ! چون سکوت می کرد و اینطور شد که  همه عادت کردند که باید سکوت کند !

یکروز اعتراض کرد ! آهای اهالی دنیای خیالی من ، من معترضم

وبعد آنها گفتند :

و انگاری حالا  هم  باید مثل همیشه سکوت  کند چون او حق اعتراض ندارد ! وگرنه خواهند گفت  ...

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳
 

خدایا به من بیاموز:

آن چه که هست بگویم نه آن چه که نیست و نه آ ن چه که خودمان دوست داریم بگوییم !

خدایا به من بیاموز :

فقط فکر منافع خودم نباشم که اگر غیر از این باشد لحظه های عمرم را به ثانیه نرسان

خدایا :

دل نشین ترین آواز ، آواز دوستی یست که دوستی در آن موج بزند

خدایا دلم گرفته نه از خودم از سادگی خودم

 


 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
 

گاهی دوست داشتم مسیر راهی که می روم صاف و بدون پستی وبلندی باشد اما الان که فکر می کنم دیگر چه اهمیتی دارد باید را ه را پیمود  چه جاده صاف باشد چه نباشدچشمک


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
 

نمی دانم چرا یاد این خاطره افتادم هفته آخرمهر ماه همین امسال با خانواده رفته بود یم ویلای  یکی ازفامیل خیلی نزدیک درشمال یک شب کنار ساحل نشسته بودیم نیشخند      

 سنگ ریزه های کوچک را پرت می کردیم میان دریا وازاین کار لذت می بردیم زبان در آن لحظه نمی دانم چرا در ذهنم آمد و به خانم فامیل خیلی نزدیک گفتم : الان چه آرزویی داری ؟

گفت : دوست داشتم کنار ساحل جوجه کباب درست می کردیم ومن دو سیخ می خوردم برایم آنقدر جالب آمدتعجب وجالبتر اینکه وضع مالی خوب و هر وقت شمال می رود بیشتر وقتها در رستوران خانم غذا میل  می فرماید شیطان   

آن شب تصمیم گرفتم آرزوی شاید در ظاهر کوچکلبخند اما برآورده کنم فردای آن روز به آقای همسر گفتم : از بازار جوجه بخرد و به خانم فامیل خیلی خیلی نزدیک هم گفتم: می خواهم آرزویت را بر آورده کنم وسایل مورد نیاز را آماده کردیم وساعت هشت شب به طرف دریا رفتیم  آن شب بهترین شب برای من بود خانم فامیل خیلی نزدیک گفت : از این دفعه آرزو هایم را به تو می گویم احساس خوبی داشتم هورا


 
 
...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱
 

به من زنگ بزنمصاحبه افسانه باناشناس

افسانه : چه سوال هایی دوست دارید از شما بپرسم ؟

ناشناس : فکر نکردم هرچه که دوست داریدلبخند

افسانه : زندگی از نظر شما چگونه است ؟چشمک

ناشناس : هرکسی زندگی را از دید خودش نگاه می کند .مثلا دو نفراز یک صحنه با دوربین عکس بگیرند اما متفاوت اوه

افسانه : شما از کسی ناراحتید ؟

ناشناس : بقول فریدون مشیری

من نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است وهمین درد مرا سخت می آزارد . ظاهرا افراد با هم خوب هستند ولی ! ( به چشم دیدم )

افسانه : شما آدم احساساتی هستید ؟

ناشناس با افتخار می گویم بله دوست ندارم فقط بخندم  . گریه کردن این خطر را دارد که اطرافیان شما را احساساتی بنگرند . البته که آدم احساساتی هستم واین خصلت را هم دوست دارم گریستن به انسان آرامش می دهد حرف را باید زد حتی با بغضگریه حرف منطقی را همه قبول می کنند .

در دنیای مجازی از کسی ناراحت هستید؟

گفتم : من ناراحتیم فقط برای خودم نیست مثلا در پست۵/۹/۸۶  خانم برادرم کامنت گذاشته بودلبخند

بعد یکنقر دیگر  هم اسم خانم برادرم نوشته بود وهم اینکه کمی مسخره کرده بود من  هم ناراحت شدم عصبانی یا  داستان بصورت نامه نوشته بودم  مسخره نکردند  یکنفر بنام !  می گفت نیمه خالی لیوان را نبین این چیه می نویسی آدم ناراحت میشه ۲۸/۹/۸۶

ویا اینکه در یکی از پست هایم ۱۱/۱۱/۸۶در مورد جلسه نقد وبررسی بود ( آقای ده نمکی دیدم ناراحت شدندو باز یکی از  شاعران خوب که هراز گاهی ناراحت می شوند از دنیای مجازی ودر وب شان  هم می نویسند وچند مورد دیگر ...

افسانه : کلام آخر

ناشناس : ناراحتی ها را در درون نریزید که مجبور باشید روزی از ترس برخود بلرزید زبان

واجازه ندهید کسی شما را ناراحت کند ! بگویید من برای وجود خودم ارزش قائل هستم ) البته تو برایم مهم نیستی ولی دروغگو

اجازه نداری با من یا هرکس دیگر بد رفتاری کنی

واینکه دوست دارم عشق ، مهربانی ، دوستی در شهر حرف اول و آخر را بزندقلب

افسانه : ممنون

ناشناس : خدا حافظبای بای