دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
 

در نمازم خم ابـــــــــــــروی تـــــــو با  یاد آمد    

حالتی رفــت که مــــــــحراب بـــفریاد آمــــد

از من اکنون طـــــــمع صبر و دل وهوش مدار

کان تحمل که تو دیـــــــــــدی همه بر باد آمد

باده صافی شد ومرغان چمـــن مست شدند

موسم عاشقـــــــــــــــــی و کار به بنیاد آمد

ای عروس هنـــــــــــــر از بخت شکایت منما

حـــــــجله حس بیارای کـــــــــــــه داماد آمد

بوی بهبود زاوضاع جــــــــــــــهان می شنوم

شادی آورد گــــــــــــــل باد صبا شــــــاد آمد

دلفریبان نباتی هـــــــــــــــــــمه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خدا داد آمــــــــــــد

زیر بارند درختان کـــــــــــــــــــــه تعلق دارند

ای خوشا سرو کــــــــــــه از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته ی حافظ غزلـــــی نغز بخوان

تا بگویـــــم که زعهد طربــــــــــــــــم یاد آمد

 دیوان حافظ


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥
 

گفت  : گزارش امروز را شنیدی ؟

گفتم : چیتعجب

گفت :  دیگه از دستش راحت شدم

گفتم : خدا را شکر

برداشت آزادبامن حرف نزن

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
 

 

http://farspersian.persianblog.ir

اینجا من هستم وخدای خودمزبانچشمک

 

http://golbarhar.persianblog.ir

ترانه های یک ناشناسقهقههقلب


 
 
کوتاه سخن می گویم !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
 

خدای من

دردل ما تخم محبت بکار وکاری کن شکرگزار تو باشیم .

خدای من

کاری کن نوشته هایمان بوی محبت وانسانیت بدهد.

خدای من : از راه دور برایش دعا می کنم که در آرامش باشد لبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
 

هرجا که تو باشی ! می خواهم من هم باشم  لبخند راستی هرجا که من باشم! آیا تو هم هستی میدانی ده سال گذشت قلبباز قرارمان چهارشنبه هاقلب


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠
 

نگاه به ساعتم می کنم

یک ساعت است که از هم جدا شدیم

جدایی سخت وطاقت فرسا

می خواهم اندکی فکرکنم

نه اصلا به دنیا بگویید !

پشیمانم از این جدایی

17/5/87


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩
 

وقتی نگاه کردم

خشکسالی شهر را گرفته بود !

به یاد آوردم آن لحظه چه دروغ بزرگی گفتی !

که مرا دوست داری !

حیف که یادت رفت

طپش آهنگ قلبم به مانند یک کودک است

پس یادت باشد

دروغی به من نگویی که دوستم داری .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

در بلندترین نقطه کوه ، شعرهای عاشقانه ام را با صدای بلندبرایت خواندم

می شنوی با چه سوز وگدازی برایت نجوا کردم !

حتما برمن می خندی! که احتیاجی نبود در بلندترین نقطه کوه شعر هایم را بخوانم

نمی دانم ! برایت گفتم : یا نگفتم

که تو مهربانترینی ، که تو با صداقت ترینی ،که تو شکیبا ترینی وهرچه فکر می کنم تو بهترینی

و  چشم هایم به سوی توست !

هرچند قطره های باران با اشکهایم یکی می شوند ای محبوبم


 
 
به من بگو قهرمان کیست ؟
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧
 

قهرمان کیست ؟

من که  مدال آوردم

یا تویی که شهید گمنام هستی

قهرمان کیست ؟

من که تو را نجات دادم

یا تو که صبوری کردی ماندی !

واقعا قهرمان کیست

16/9/86


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
 

 

فقط بخوان وبا دقت عمل کن :

1- رک و راست باش.

 2-آرام ، متین و مودب باش.

3-راستگو باش.

4-سعی کن فراموش کنی و ببخشی.

5- به طرف مقابل خودت با دیدی مثبت نگاه کن.

 6- قدردان خوبی ها باش.

7-آشکارا بگو چه چیز هایی را دوست نداری.

8- معقول ومنطقی حرف بزن .

9- با دلسوزی وعمیق گوش کن.

-10خطاهایت را بپذیر وهر گاه اشتباه کردی آن را قبول کن.

11-خیلی واضح وروشن بگو خواهان چه هستی وصبر کن تا دوباره نوبت حرف زدنت برسد.

12- بگو : ((متاسفم )) .

13- بگو :((متشکرم )) .

14- حق شناس باش .

15- بیاموز که احترام بگذاری وحتی کوچک ترین نشانه هایی از مهربانی ولطف را جبران کنی .

16- بچه ها بهترین هدیه هایی هستند که خداوند به انسان ارزانی داشته است ، به آنها با اعتدال عشق بورز تا توجه کم یا زیاد نسبت به آنها ، وجودشان را به تاراج نبرد.

17- بیاموز ،آرامش را با تمام وجود درک کنی.

18- در مواقع نیاز به بهترین وجه یاری رسان باش.

19- فراموش نکن. تو وطرف مقابلت مانند هر کس دیگری ، انسان هستید وممکن است اشتباه کنید.

از: ها را استراف مارانو( از عشق گفتن ) روز نامه ایران 28/8/84

 

سلامی به گرمی خورشید تابان

نقد و بررسی دنیای سبزمن۲۶/۸/۸۷

 آدرس :

تهران- خیابان سیدجمال الدین اسد آبادی (یوسف آباد )- خ۲۱ پارک شفق فرهنگسرای دانشجو- سرای کتاب . از ساعت ۱۷ الی ۱۹

می خواهم بگویم و بشنوم ...

خجالت در انتظار قدم های سبز وکلام سبزتان هستم


 
 
داستان کوتاه بودن یا نبودن
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩
 

 

به ساعت نگاه می کنم. می بینم فرصتم کم است با عجله بطرف درب خانه رفتم تا آمدم دررا باز کنم صدای زنگ تلفن را شنیدم

دودل بودم که گوشی را بردارم یانه !

بطرف گوشی تلفن رفتم گوشی را به ضرب برداشتم گفتم : بله

صدای المیرا راشنیدم در آهنگ صدایش لرزشی داشت.

گفتم : سلام خوبی ببین المیرا الان من خیلی کار دارم راستش سالگرد ازدواجمان است می خواهم برای مهران خرید کنم نمی دانم چی باید بخرم ؟من بعدا بهت زنگ می زنم راستی کاری داشتی ؟ نه منظورم اینه می توانی تند وسریع بگویی !

المیرا که آهنگ صدایش آرام تر شده بود گفت : نه کاری نداشتم مزاحمت نمی شوم .

گفتم: پس فعلا خداحافظ. به اطرا فم نگاهی می اندازم همه چیز مرتب است لبخندی می زنم و بعد با عجله از خانه بیرون می آیم

پله ها را سراسیمه پاپین می آیم نمی خواستم مهران زودتر از من برسد !

چقدر احساس خستگی می کنم نمی دانم چرا سالگرد تولد یا ازدواجمان کمی دلهره دارم احساس می کنم فشارم پایین آمده است. دستهایم کز ، کز می کند. هنوز دو ، سه پله مانده بودکه به پایپن برسم نزدیک بود پرت شوم پاپین دستم را به نرده می گیرم زیر لب می گویم از دست این مانتو بلند !

وارد خیابان که شدم سوز سردی در صورتم احساس کردم از آفتاب هم خبری نیست چه دلگیره آسمان ابری ، توجه ای نمی کنم به راهم ادامه می دهم آنقدر پشت ویترین ها را نگاه کردم تا خسته شدم .تا اینکه به فکرم رسید. کتابی برایش بخرم بطرف کتاب فروشی رفتم از پشت ویترین نگاهی به کتاب ها انداختم چه لذتی داشت در یک لحظه احساس آرامش کردم وارد کتا ب  فروشی شدم با لذتی نگاه می کردم اصلا یادم رفته بود چه دلهره ای دارم با کمال خونسردی قفسه های شعر را با دقت تمام بررسی می کردم می خواستم کتاب شعری از شاملو یا سهراب سپهری بخرم کتاب مورد نظررا انتخاب کردم از مغازه

که بیرون آمدم بطرف گل فروشی رفتم نزدیک ظهر است مدارس ابتدایی تعطیل شدند چه همهمه ای می شنوم نگاهی می اندازم و آهی می کشم من هم می بایست ! صدای بوق ماشین مرا به خود آورد.

وارد گل فروشی می شوم نفس عمیقی می کشم همیشه دوست داشتم یه سوپر می داشتم که در آن کتاب و گل هم بود نگاهی به گلها می اندازم هر کدام به نوبه خودشان زیبا هستند. چند شاخه گل رز قرمز بر می دارم با چه دقتی دسته گل زیبایی برایم درست می کند بعد از پرداختن پول گل، تشکر می کنم از گل فروشی بیرون می آیم قدم هایم را تند می کنم نزدیک خانه می شوم. گلها را درگلدان می گذارم وروی مبل لم می دهم چشمانم را بسته ام که صدای زنگ تلفن را می شنوم گوشی را بر می دارم صدای مهران  از آنطرف خط می آید. سلام مهران خوبی !مهران با سردی می گوید نمی تواند برای ناهار بیاید .با لحنی پراز ناراحتی می گویم چرا ؟! با صدای آرام می گوید جلسه فوق العاده ای برایمان گذاشتند! کاری نداری خداحافظ

گوشی همچنان در دستانم است صدای بوق ، بوق تلفن روی مخم راه می رود تمام ذوق واشتیاقم از بین می رود انگار غمی بزرگ در دلم نشست فکر لعنتی باز بسراغم می آید که نکند علاقه ای به من ندارد اگه ما فرزند داشتیم چه خوب بود !

چرا من نمی توانم آرزوی تورا برآورده کنم!یعنی اگر فرزند داشتیم همه چیز خوب بود؟ به فکرم می خندم ؟به طرف تلفن

می روم شماره المیرا را می گیرم وقتی صدا ی المیرا  را می شنوم خوشحال می شوم!

المیرا ببخشید ! نتوانستم باهات صحبت کنم المیرا با فروتنی تمام می گوید اشکالی ندارد.

گفتم المیرا : دلم گرفته !

خب منم آن لحظه دلم گرفته بود.

گفتم : المیرا ، المیرا

هردوبا هم گفتیم : خب بگو چی شده !خنده مان گرفت.

گفتم : المیرا رفتارهای مهران مرا عصبی می کند.نمی دانم مرا دوست دارد یانه وشروع کردم به تعریف کردن

المیرا بعد از اینکه حرفهای مرا شنید با کمی مکث گفت : باز بسرت زده؟

ولی المیرا من جدی می گویم تقصیر خودش است که این فکرها در مغزم خطور می کند میدونی چیه المیرا در این چند سال زندگی گاهی به فکرم می رسد که از هم جدا شویم البته مهران می گوید علاقه ای به فرزند ندارد ولی رفتارش یه طوردیگه ست اصلا می دانی چیه یه دو گانکی در رفتارش می بینم همین باعث می شود که دلهره داشته باشم احساس می کنم بخاطر همین بچه دار نشدنم سوء استفاده می کند. آنقدر با هم حرف زدیم که متوجه نشدم زمان چه زود گذشت به خودم آمدم گفتم : المیرا تو از چه موضوعی ناراحت بودی ؟

گفت : در همسایگی ما یک اتفاق بدی افتاده ! گفتم : چی شده ؟

با ناراحتی گفت : دختر صاحبخانه مان صبح زود از خانه می رود بیرون به قصد مدرسه رفتن مرد همسایه صدایش می کند.

با کلک می کشندش خانه شان وبعد...

با ترس گفتم: مگه خانمش نبود ؟!

گفت : رفته بود نان بخرد!

گفتم: عجب بابا این مردک دیوانه. دوست داشتم چند تا بد وبیراه بگویم.

المیرا گفت: تازه به قیافه اش هم نمی آمد ! تازه به محل ما آمده اند وقتی دختره را می کشد در همین لحظه سوسن زنش سر می رسد.

از همه بدتر زنش هم کمکش می کند !

گفتم : وای خدای من

گفتم : پس همان بهتر که بچه ندارم.

همینطور که با هم حرف می زدیم صدای زنگ خانه را شنیدم با المیرا خدا حافظی کردم به طرف دررفتم در را باز کردم مهران را دیدم !

با لبخند گفت : ببخشید ! حالا حاضر شو با هم برویم بیرون

7/8/87


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸
 

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

باتو آشنا شدم باتو در همین مسیر

از کویر سوت وکور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف-پشت میله ها رها

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر

باخودت مراببر خسته ا م از این کویر

زنده یاد قیصر امین پور


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧
 

می گفت : زیباترین شعر را برایم می گوید !

حیف - حیف

می گفت : در بوم نقاشی اش آسمان را آبی ورنگین کمانی به تصویر می کشد

حیف - حیف

می گفت : قصر طلایمان از گلهای رز عطر آگین می سازد

حیف - حیف

می گفت : با تو بودن یعنی نفس کشیدن - یعنی زندگی

حیف - حیف که می ترسم صبح شود وبه پندارم در خواب بودم .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٦
 

شعرهایم در زباله دانی انداختم

و کبریتی بر آن ! تا بر من نخندی

راستی افکارم را چه کنم ؟

آنها را با چه بسوزانم

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
 

لحظه ای سکوت کردم

همهمه ای در سرم شنیدم ! گلایه ای نیست عادت کردم

راستی حتما میدانی ! فصیده هایم رنگ وبوی تو را می دهد در روز های دلتنگیم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤
 

مولای من !

بازبان بسته غم انگیزترین آهنگ را در دلم نجوا کردم

دریاب - دریاب


 
 
انتظار
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢
 

در انتظارمردن لحظه شماری می کرد. وحشت تمام وجودش را در بر گرفت. آیا عشق اورا زنده نگه می دارد !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱
 

  مادری در آن هیاهو  گریه کرد وگفت:

تو که نیستی ببینی !

عزیزتر از جانم در خاموشی به سر می برد

و دستهای گرمش که تمام خوبیها ی دنیا در آن جمع بود رو به سردی می رود !

تو که نیستی ببینی

 و من دیوانه خواهم شد

نه تو نیستی ببینی