دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠
 

در این شهر غریب

که آسمانش ابری ست ! دل تنگم

کاش خورشید از پشت کو ه می تابید  


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
 

کسی به فکر من وخاطراتم نیست

کسی به فکر گنجشک کز کرده کنار امامزاده نیست

کسی به فکر گلبرگ های خشک

کنار حوض خانه مادر بزرگ نیست

کسی به فکر یاران عاشق نیست


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

نوشته هایم نمی دانم برایت

مضحک خواهد بود یا نه ؟

اما بدان !

با احساس ترین شعر ها را با کمک تو خواهم گفت

من دلم به انداره دریا

آبی و آرام تو را دوست دارد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱
 

آنقدر در انتظارت ماندم

تا شاعر شدم

سرود ه هایم را برروی تکه کاغذ های پاره با خط درشت برایت نوشتم

افسوس

باد وزید

نوشته هایم پرواز کردند

در میان مه در هم پیچیده

آسمان غبار غم بر خود گرفت

باران بارید

برای سادگی من


 
 
داستان کوتاه ( من و او هر دو دیوانه )
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
 

 

باران شدیدی می آید . صدای ضربه هایش را از روی شیشه ها می شنوم . نزدیک به پنجره می روم هم دوست دارم باران را نگاه کنم وهم اینکه در انتظار سارا بودم دیگه کم کم باید پیدایش شود . نمی دانم چطور باید این خبر را به او بدهم در اتاق راه می روم ونگاهی به ساعت می اندازم دلشوره عجیبی پیدا کردم همیشه برایم سخت بوده خبرهای بد را بازگو کنم صدای ونگ ونگ سپهر روی مخم راه می رود با عجله بطرف در یخچال می روم شیشه شیرش را از داخل یخچال بر می دارم وبطرف اتاق سپهر می روم وقتی نگاهش به شیشه افتاد  انگاری فهمید وساکت شد . احساس می کنم قرار ندارم چرا نیامد ؟! انتظار چه سخته وهمچنان پشت پنجره باران راتما شا می کنم از دور سارا را می بینم به طرف درخانه می روم در را باز می کنم سارا هنوز به طبقه ی سوم نرسیده کمی صبر می کنم در آسانسور باز می شود، سارا به من نگاهی می اندازد سلام سردی میکند در چهره اش غمی می بینم با لبخندی می گویم : سارا جان بیا خانه ی ما کسی خونتون نیست . با تعجب نگاهی می اندازد و می گوید : ولی سیروس باید باشد ! گفتم : نه بیا مامانت  سفارش کرده بیایی  خونه ی ما چقدر خیس شدی ! سرما می خوری احساس کردم با بی میلی قدم بطرف خانه ی ما می گذارد ! همینطور که وارد خانه می شد سارا پرسید ؟ ریحانه خانم چیزی شده ! دستانش را در دستانم گرفتم گفتم : بیا ناهار آمده است حالا چی میشه یک روز مهمان من باشی هان !؟یک راست بطرف آشپز خانه رفتیم وسایل ناهار را روی میز چیده بودم، سارا نگاهی به آشپزخانه انداخت گفت : چه آشپزخانه خوبی ! طرف شما قشنگتر از ماست بطرف پنجره رفت وبعد من سرگرم غذا کشیدن بودم . سارا نگاهی به در یخچال انداخت و گفت : این شعر شما گفتید ؟ چرا زدید به در یخچال ؟

گفت : یادمه مامانم گفته بود شعرمی گویید. شعر می گویید ؟ !

لبخندی زدم گفتم : اگه بتوان اسمش را شعر گذاشت .

سارا زمزمه کرد :

روزی پیامی را برای تو خواهم آورد

پیام شادی

 پیام عشق

من دور خواهم شد از سیاهی

 عبور خواهم کرد ازظلمت

 فریاد خواهم زد

و روزی عشق را بتو خواهم آموخت

سارا گفت  : چرا به در یخچال گذاشتید ؟ نگاهش کردم وگفتم : استادم گفته گهکاهی عوضش می کنم تازه به آینیه اتاق خواب هم مطلب می زنم تا چشمانمان بهش بیفتد همینطور که حرف می زدیم غذا را کشیده بودم . سارا در یک لحظه سکوت کرد . احساس کردم در فکر فرو رفته است. هنگام ناهار سعی می کردم این سکوت مرگبار را بشکنم وبین من وسارا حرفی رد وبدل شود.  سارا با بی میلی غذا می خورد  گفتم : سارا جان اگه خورش بادمجان دوست نداری بگو تا .... هنوز حرفم را تمام نکرده بودم گفت : اتفا قا خیلی هم دوست دارم ممنون ولی یک سوال  دارم امروز چه اتفاقی افتاده ؟گفتم : چرا دیر کردی ! ؟ خیلی خیس شده بودی ! نگاهی به من انداخت و گفت باران را دوست دارم وهمینطور آرام آرام می آمدم وبا اینکه سرتا پایم خیس شده بود اما دوست داشتم پیاده روی کنم وهیچ اصراری برای زود رسیدن به خانه را نداشتم . بلند می شوم و از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم، چشمم به شمشادها و بوته سبزها ی جلوی درب خانه ها افتاد چه زیبایی خاصی داده باران هم قطع شده بود.پنجره را باز می کنم . نفسی می کشم باد خنکی بر روی گونه هایم می وزد . احساس خوبی در یک لحظه پیدا می کنم . دستان سارا را روی کتفم لمس می کنم، برگشتم نگاهش کردم. گفت : ریحانه خانم! من آمادگی هر چیزی را برای شنیدن دارم چون امروز صبح وقتی از خواب بیدار شده بودم یاد خوابم افتادم خواب بدی بود .گفتم : سارا جان سیروس، سیروس!. سارا با نگرانی خاصی گفت : سیروس چی ؟ ! سیروس بردن بیمارستان، خودکشی کرده ! سارا جیغ خفیفی زد وگفت : چرا ؟! با چی ؟ ای خدا من!گفتم : به خیر گذشت. سیروس وترانه هردو خود کشی کردند ! نگاهی به سارا انداختم برخود می لرزید وگریه می کرد. سارا به طرفم آمد و گفت ولی چرا ریحانه خانم سیروس به مامانم و بابام گفته بود. حق با شماست حالا برای من زود است دوست داشتن، من الان باید درس بخوانم پس این که شما می گویید چیه ؟!بغض کلویم را فشار می دهد ، رو به سارا می کنم و می گویم: ببین عزیزم گفتم : به خیرگذشت همسایه ها سیروس وترانه را بردند بیمارستان به مامانت هم زنگ زدند. به طرف یخچال رفتم شیشه آب را با یک لیوان همراه خودم آوردم لیوان آب را به سارا دادم دستانش از هیجان لرزشی داشت و با ناله خدا را فر یاد می زد.با صدای لرزانی رو به من کرد و گفت : صبح با سیروس سر میز صبحانه دعوایم شد، وقتی خوابم را برایش تعریف کردم وگفتم دلم شور می زند، گفت تو دیونه ای ومن خیلی ناراحت شدم، چون چند بار بهم گفته بود. با صدای بغض آلود گفت : امروز از مدرسه که می آمدم یاد دعواهایمان افتاده بودم. چقدر مامان سودابه و بابام ناراحت شدند از دست ما ! آخه چطور به خودش اجازه داد به من بگوید دیوونه ! ولی من هر چه فکر می کنم دیوانگی در خودم نمی بینم ؟  اگه من دیونه ام پس مش باقر پدر بزرگ گلبهار همکلاسیم که در شهر کاشان زندگی می کند وبا گاوش حرف می زند ! دیوانه است ؟ یا شهلا خانم دوست خاله پری هم دیوانه است که می گوید گلها حرف می زند !همینطورآدمهایی که می شناختم یکی یکی جلوی چشمانم رژه می رفتند ! برای خودم هم سوال شده بود! راستی ریحانه خانم ! کاش خوابم را برای سیروس تعریف نمی کردم. صدای زنگ تلفن، سارا را از جا پراند.  به طرف تلفن رفتم گوشی را بر داشتم گفتم : بله با دست اشاره به سارا کردم وگفتم : مامانته .صورتم از خوشحالی برق می زد !گفتم : خب خدا را شکر سارا از چهره ی من فهمید همه چیز به خیر گذشت . با خوشحالی جیغی کشید و گفت : ای پسر دیوانه

۸۷/۶/۵


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢
 

و من یک روز در رویاهایم به دور دستها خواهم رفت  !

و از آنجا پیغام شادی برایت خواهم فرستاد  لبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

دنیای سبز من یکساله شدزبان

روحی که با شعری رقص انگیز شاد نشود دلی که با شعری درد آلود ورنج آفرین پریشان نگردد بچه کار میاید ؟ وصاحب آن دل از زندگی چه میخواهد ؟... چه می فهمد .

مهدی سهیلی