دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

داستان کوتاه حسرت
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸
 

کاشان تابستان 1302 نیمه های شب است ومن هنوز بیدارم . چشم هایم را به سقف دوخته ام صدای جیرجیرکها را می شنوم نسیمی خنکی هم می وزد . صدای جیرحیرکها برایم به مانند موسیقی می ماند اما این آهنگ آهنگ تلخ جدایی ست . نمی دانم چند نفری الان مثل من بیدار هستند وبه آهنگ جدایی گوش فرا می دهند . اگر صدای جیر جیرکها نبود سکوت بود وسکوت .

خاطراتم را مرور می کنم چقدر زود گذشت سلطان ! شوهرم خنده ام می گیرد . خنده تلخ زمان جدایی فرا رسیده چطور دلش می آید با من این رفتاررا داشته با شد . نگاهم به ستاره ها می افتد . آسمان زیباست شب هم زیباست ولی نه دیگر برای من !

به یاد حرف سلطان افتا ده ام که در لابه لای حرفهایش به من فهماند زمین چند جریبی مرا قصد دارد بفروشد ومهریه مرا پرداخت کند ! ومن فهمیدم نمی خواهد صیغه مان تمدید شود .

نگاهش کردم در دلم آشوب به پاشده نمی دانم چرا ؟ زبانم بند آمده بود .

سلطان همراه خود گوشت و میوه آورده بود . یکساعتی نشست وبعد رفت ومرا با یک دنیا خاطره و حرف در دلم تنها گذاشت . اصلا بهتر !من هیچوقت بهش علاقه ای نداشتم نه به او ونه به هیچ مردی ! خسته ام خسته آهی می کشم آه با حسرت وبه یاد گذشته ها یم هستم .

داستان من از کجا شروع شد از بی مادری که زود ازدواج کردم یا از مر تضی شوهرسا بقم که هیچ اندوخته ایی برایم نگذاشت ودر دل شب تصادف کرد ومرا تنها گذاشت وکاش من دوباره ازدواج نمی کردم آن هم زن صیغه ای مرد پولدارکه برای تفریح آمده بود . به زادگاهم کاش مرا نمی دید! کاش او را نمی دیدم  کاش...

 باید در فکر کار با شم به مانند ماه بانو هر چند که خانواده شوهرش هم کمکش می کنند وروزهای ماه مبارک رمضان آش رشته درست می کنند وبه حجره دارها می فروشند .از اینکه می دیدم ماه بانو فعالیت می کند . لذت می بردم ماه بانو زن فعالی بود ویه منبع در آمدی هم برای خانواده اش بود . تابستان ها مربای تابستانی وزمستان هم مربای زمستانی ویا ترشی در شیشه های کو چک می گذاشت وبه چندین حجره دار می فروخت .از دوراز کارهایی که می کرد به او آفرین می گفتم .

احساس بدی بهم دست داده باید بهش بگویم که نمی خواهم ازش جدا شوم هر چند وقتی فکر می کنم از شوخی هایش هم متنفر بودم وبرایم شکنجه آوربود وانگار گاهی می خواست عذابم دهد !وبا خنده می گفت : من سه زن دیگر هم دارم  وهر وقت قیافه ای اخمو منومی دید می گفت : شوخی کردم تو چرا ؟ جنبه شوخی نداری !؟ بابا جان در اسلام گفتن چهار زن !

رفتارش باعث شده بود کم کم ازش ! وای که سرم چه درد می کند . خسته شدم از فکر های پی در پی ومن همچنان بیدارم واز پشت پنجره چشمم به ستاره ها می افتد فکری به مغزم خطورمی کند . وقتی ماه با نوبتواند با شله زرد ومربا ویا ترشی منبع در آمد داشته باشد چرا ؟ من این کار را نکنم ؟ !

صدای اذان صبح را می شنوم ومرا به دنیای دیگر می برد . خدایا آیا می توانم دراین راه موفق شوم در فکر فرو می روم چی درست کنم ؟ آش رشته در ماه مبارک رمضان نه آش جو درست می کنم هی در فکرم بلند می شوم چراغ را روشن می کنم و حساب کتاب می کنم که کدام برایم بهتر است . پاییز که بشه حلیم هم می توانم درست کنم یعنی می توانم ؟ باید بتوانم! افکارم بد جوری بهم ریخته باید به سلطان نشان بدهم که می توانم از عهده ی خودم بر آیم ومن موفق خواهم شد واو دیگر نمی تواند از نداشتن بد اوضاع مالی ام مرا عذاب دهد .

صبح است ومن بیدار واو خواب

٣-٢-١می کنم

ترازوی ! افکارم را میزان می کنم

٣-٢-١ ها را در ترازو !

ای وای ترازو ! بد جوری نا میزان است

 

٢١/۶/٨٧

 


 
 
داستان کوتاه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢
 

سرنوشت اینطور خواست !!!

در یک روز بهاری در دهکده ایی نه چندان بزرگ که صدای آوازپرندگان آرامشی به این شهرکوچک داده بود ونورخورشید ازلا بلای پرده توری آبی رنگ به اتاق این دخترموخرمایی دمیده بود واورا از خواب بیدارمی کند .  ژانت خود را آماده برای یک زندگی مشترک می کند . در مقابل آیینه می ایستد با وجود ساده بودن لباسش ! در لباس عروسی ! اما باور نمی کرد ! که این خودش باشد  ودیگر خود را کودک نمی دید . چشمش به ساعت دیواری می افتد ساعت55- 9 صبح را نشان می دهد و می بایست آلکس ساعت 10 بیاید و به اتفاق کاترین به کلیسا ی خیابان 111 بروند .

  وبعد هم به خانه قدیمی که از آن اجداد پدری ژانت بود بروند . هر چند با کمی تغییرات ساختمانی و د کوراسیون جلوه ایی به این خانه متروکه داده بودند .

ژانت پرستار بچه بود . صبح ها ساعت هشت می رفت منزل دکتر دیوید وعصرها ساعت پنچ راهی خانه می شد . با دکتر وخانمش رزا از همان اول در قرار داد عنوان کرده بود ونزدیک های ساعت 5 بعد ازظهرطبق قرارخود را آماده می کرد . تا رزا از محل کارش به خانه برسد . منزل ژانت تا محل کارش راه زیادی نبود و این کارهرروز ژانت بود و از کاری که داشت لذت می برد و زمان سریع برا یش می گذشت .

 یک روز در کوچه پس کوچه ها ی مسیر راه خانه تا محل کارش که خانه ها  سبک مخصوصی داشتند ژانت قدم زنان راهی خانه دکتردیوید بود . نگاهی به درختان بلند بلوط که جلوه ایی به زیبایی های کوچه داده بود می انداخت و اورا یاد دوران کودکیش که با چه  شیطنت هایی با دختر خاله خویش کاترین دو چرخه سواری می کرد و با هم مسابقه می دادند . انداخت  دوران خوبی را سپری کرده بود . ماهها گذشت . هوا کم کم سرد شده بود . در یک روز پاییزی  همینطور که قدم  می زد و برگهای خشک پاییزی زیر پاهایش قرچ قرچ صدا می کرد .

ژانت احساس کرد کسی پشت سر اوست وقتی به عقب نگاه کرد کسی را ندید ! و باز به راه خود ادامه داد ! وفتی به خانه دکتردیوید رسید رزا مثل همیشه برنامه ای کاریش را گفت و رفت . ژانت عاشق این دختر بچه کوچک مو طلایی بود وتمام حواسش را جمع آنا می کرد . روزها و ماهها گذشت و چندین بار ژانت این حس را داشت .

یک روزی مثل همیشه وساعت معین برمی گشت و کلید را از داخل کیفش بر می داشت بازحس مخصوصی بهش دست داد! مطمین بود دچار توهم نشده  فردای آن روز طبق معمول از خواب بیدار شد . دید برف سنگینی آمده واز رادیو شنیده بودند که بخاطر بارش برف سنگین شهر کوچک ژا نت در تعطیلی  بسر می برد !  الکس تصمیم می گیرد به حیاط برود وماشینش که انبوهی از برف پوشیده شده را سبک کند ! ژا نت هم به امور خانه می پردازد وباز وجود یک نفر را در خانه احسا س می کند بدنش گرم می شود و گونه هایش قرمز شده هر وقت وجود آن شبح را حس می کرد . همچین حالتی بهش دست می داد  .دچار ترسی شد می ترسید به الکس بگوید که شاید فکر کند دچار توهم شده  چند ماهی از این حالتی که برای ژانت رخ داده بود ! گذشت بدون آنکه به کسی چیزی بگوید ! یک شب که منتظر آلکس بود وعقربه ی ساعت به کندی می گذشت و زمان برای ژانت  به اندازه یک قرن بود وترسی عجیبی در وجودش رخنه کرده بود خبری از الکس نشد با اینکه به محل کارش وموبایلش زنگ زده بود . اما انگار فایده ایی نداشت . همان طورکه روی مبل نشسته بود به خواب عمیقی فرو رفت  فردا صبح با نور خورشید که به اتاق د میده بود از خواب بیدار شد . احساس کرد چقدر کردنش وتمام وجودش درد می کند از جا پرید ساعت را نگاه کرد . به طرف اتاق رفت ولی  از الکس خبری نبود ! لبخند تلخی برروی صورت نگرانش نقش بست به یادش افتاد اگرآمده بود حتما متوجه می شد یا اینکه صدایش می کرد ! باید به محل کار آلکس برود ! به طرف گوشی تلفن رفت تا رزا را در جریان بگذارد . صدای زنگ خانه اورا برافروخته کرد . بطرف درب رفت دوست آ لکس را در مقابل خود دید . واورا از یک تصادف ناگوارخبر داد . با رفتن آلکس انگاری روح او هم با خود برده بود .  هر روز غمگین تر از دیروز بود . غمی بزرگ در وجود ش رخنه کرد و از سرنوشت خود گله مند بود و هروقت یاد الکس می افتاد اشک در چشمانش حلقه می زد . می بایست تصمیمی درست می گرفت برایش وحشت انگیز بود در آن خانه قدیمی تنها زندگی کند ! وحتی  آن شبح شبها هم بسراغش بی آید هرچند که می دانست  شبح بی آزار است !

کم کم ژانت احساس می کرد صدای آن شبح را می شنود . چند سالی که گذشت در سوپر مارکت چشمش به مرد ی افتا د بدون آنکه بداند او کیست کشیده شد به طرفش جلو رفت و گفت : ببخشید من شما را می شناسم ! مرد نگاهی کرد و گفت : نمی دانم  ! من که شما را به جای نمی آورم !

 واین شد آشنایی او با روبت واین دیدارها تکرار شد واحساس کردند بهم علا قمند شدند تا اینکه روبت پیشنهاد ازدواج داد .

وژا نت که انگاری انتظار همچنین روزی را داشت  با خوشحالی پذیرفت اما یک چیزی را نفهمید و آن این بود آن شبح هم د یگر بسراغش نیامد !

 وقتی برای روبت تعریف می کرد ! با تعجب می گفت : روبت نفهمیدم چرا !؟ با آمدن توشبح هم نا پدید شد !

 و روبت با لبخندی گفت : شاید من بودم !

87/6/8

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

 گزارش امروز 

 نقطه سرخط : سلام هموطن طا عات و عبادتان مورد قبول حق


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
 

گفتم : یکبار شده به خودت بگویی اشتباه کردم خدایا مرا ببخش

حسادت وکینه جاه طلبی وغرور چشم هایم را کور کرده بود !

یا هر کاری که می کرد یا هرحرفی که می زد به خود می گرفتم ! اصلا یک لحظه فکر کردی مگه من چه کسی هستم که فکر می کنم از همه !

 این ماه ماه بخشش است پس بگو ای خدای من مرا ببخش   بخاطر زبانم بخاطر حرفهایی که نمی بایست می زدم که می دانم بدترین گناه است .

دکتر علی شریعتی می گوید :

تهمت ودروغ را دشمن سفارش می دهد منافق می سازد عوا مفریب بخش می کند و عامی آن را می پذیرد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

http://golbarhar.persianblog.ir/

ترانه های افسانه لبخندقلب

********قهر

http://farspersian.persianblog.ir/

اینجا خطه شیران استتشویقهورا


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
 

گفت : دلم برایت می سوزد

گفتم : دیگه چرا ؟!

گفت : چه زود حرفهای مرا باور کردی ! که گفتم دوستت دارم چشمکچه زود قصه بلند بالایی برای خودت ساختی ؟خنده

گفتم :تعجب


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧
 

نفسم به سختی می آید ! وقتی آسمان غبار غم برخود گرفته

***

٧/٧/٨٧ نقد وبلاگ دنیای سبزمنگریهزبان

وتولد یکسالگی دنیای سبزمنهوراهورا


 
 
داستان کوتاه ( افسون )
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
 

چشمهایم را چند باربازوبسته می کنم اولین چیزی که به مغزم خطور می کند این است  که من کجا هستم به ضرب می نشینم چقدر اینجا برایم نا آشنا ست ! تازه داره یادم می آید نه خواب بودم ونه خواب دیدم ! اینجا شهر رویا های نادر است وباز آرام دراز می کشم . پوزخند ی گوشه ی لبانم ظاهرمی شود ویادآن روزی می افتم که نادر از شرکت آمد خانه ومن در حال شامی درست کردن بودم که وجود اورا در آشپزخانه حس نکردم .

نادربا صدای بلند گفت : شیرین حواست کجاست ومن مثل برق گرفته ها گفتم : هان ! چی ؟ ویهو احساس کردم دستم سوخت گفتم : سوختم

نادر گفت : چند بار صدایت کردم اما متوجه نبودی !؟  لبخندی زدم.  سلام خوبی ! نادر همینطور که به طرف گاز می آمد گفت : به به ! چه بوی شامی می آید نمی دونی چقدر گرسنه ام است در صورتش شادی موج می زد .

نگاهش کردم.  گفتم   چیه؟ خوشحالی؟! گفت با داشتن زنی مثل تو باید ناراحت باشم ؟

گفتم : دیگه تو فکر چی هستی  ؟! قیافه حق به جانبی گرفت گفت : اوه چقدربد بینی

-  نادر من تورا می شناسم

-  نادر که چشمهایش برق شادی می زد گفت : کارمون درست شد !

آنقدردرخیالات خود غرق بودم که اصلا متوجه منظورش نشدم ! گفتم : چی از چه می گویی !؟

نادر نگاهی به من انداخت

- تو که کم حافظه نبودی !؟

در وجودم گرمی خاصی حس کردم ! گفتم : آهان ! آره خوشحالم که به آرزوهایت داری می رسی ! با لبخند گفت : حالا باید آگهی بدهیم اسباب وثاثیه ها را به فروش بگذاریم .

چقدر راحت حرف می زد به نادر نگاه می کردم من مثل او نبودم چطور می توانستم از همه چیز به این راحتی دست بکشم حتی میخ دیوار هم برایم خاطره بود . همه چیز به سرعت گذشت مثل برق وباد. عجب ! زمان چه زود می گذرد وهمه چیز کنار هم قرار می گیرد . چقدر از سوئد بیزار بودم . اصلا به روحیه من جوردرنمی آمد . ولی مثل همیشه آرزوهایم را زیر پا له می کنم . تا نادر به آرزوهایش برسد . همچنان غرق در افکارم هستم از فکر کردن بی حاصل هم خسته شدم ولی انگار نمی خواهد این فکر لعنتی دست از سر من بردارد . عجیبه ! با اینکه تازه چشم باز کردم واز خواب بیدار شدم ولی چقدر زود احساس دل تنگی می کنم !

به یاد لیلا می افتم وقتی شنید ما می خواهیم به سوئد برویم چقدر خوشحال شد ! با چه ذوقی گفت : شما رفتید من واحمد هم می آییم . و وقتی فهمید من علاقه ای برفتن ندارم مرا محکوم به ندانستن می کرد .

قطره اشکی در گوشه ی چشمانم نمایان می شود زیرلب زمزمه می کنم

 

سالها از سرزمینم

دور خواهم ماند

واین یک خیال نیست

حیف که نادر افسون افسونگری

آرزوهایش شد

صدای سمیه را می شنوم مامان مامان  چقدر می خوابی ! اما من در یک آن احساس می کنم در قایقی هستم در وسط دریا واین قایق مرا به کجا می برد.

 نمی دانم

27/5/87


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
 

مادر بزرگ در قصه هایش می گفت : اگر توبخواهی می توانی زندگی را زیبا ببینی تعجب

نگاهی به بهار بیانداز ! شکوفه های زرد وصورتیلبخند تابستان ! درختان سبز وچمنزارها ...

پاییز شاهکار الهی وزمستان عروس چهار فصل وتو آن وقت شکرگزار خواهی بو د و من گفتم مادر بزرگ : ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
 

گزارش امروز:

نقطه سرخط

 پسرک کبریت فروش در یکی از خیابانهای تهران در یک روز تابستان باچشمانی اشکبار وباحسرت نگاه به ویترین لوازم تحریر انداخت ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
 

با یک دنیا شور وشوق به دیدنم آمد ! وقتی نگاهم به چشمهای برق زده اش افتاد لبخندی زدملبخند فهمیدم آرزوهایش همراه خودش است وگفت:می خواهم ازتو سوالی بپرسم ؟

سوال سختی نیست

تند وسریع بگو !؟

زندگی چه رنگیه !

گفتم