نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱
 

وقتی سکوت می کنیقلب وقتی سکوت می کنم

وقتی سکوت می کنیم

غم در دلمان خانه می کند

وقتی می خندیم

ستاره ها هم چشمک زنان همراه ما می خندند

پس بیا ای جان جانا

بخاطر ستاره ها بخندیم

باور کن فقط بخاطر ستاره ها


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
 

بهانه ها را بهانه کردی !

و این جاده که انتهایش به بهشت می رود مرا با خود نبردی


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

یا ابا صالح المهدی ادرکنی قلب


 
 
داستان کوتاه ( در انتظارپروانه )
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

وقتی از خواب بیدار شدم دیدم پدرباعلی وفاطمه رفتند سینما چند بارمامان انیسه را صدا زدم هیچ جوابی نشنیدم ! شروع کردم به گریه کردن اشک هایم مثل باران تند از چشماهایم سرازیر می شد. مامان انیسه وارد اتاق شد با کمی اخم گفت : چیه ؟ چه خبره ! خونه را روی سرت گذاشتی ؟

اما من فقط گریه می کردم وبعد با عصبانیت بطرف آمد نیشکونی ازصورتم گرفت وبازمن گریه کردم  . وقتی آرام شدم با دستهایم شمردم دوبارمثل رگباربارانی اشک ریختم . والان باز می خواهم گریه کنم ! ولی این بارآرام وبی صدا برای تنهایم نمی دانم چطور دلش آمد مامان انیسه !

ازپشت پنجره حیاط را نگاه می کنم در حال رب پختن است . به طرف حیاط می روم نگاهی به دیگ می اندازم قل وقل می کند . نمی دانم گریه می کند ؟ چشم هایم را می بندم طاقت نگاه کردن به گریه های  اورا ندارم صدای فریاد مادر مرا ترساند ! تیز دویدم طرف اتا ق نگاهم به جانمازی افتاد چادرنمازرا برداشتم ورفتم جلوی آیینه وقتی خودم را دیدم ! لبخندی برلبانم ظاهرشد فهمیدم چقدرزیبا شدم . از آن روز دوست داشتم چادربسرکنم با اینکه بچه بودم می خواستم زیبا نشان داده شوم ! با خوشحالی مامان انیسه را صدا زدم گفتم : من چادرمی خواهم مثل پروانه مامان پوزخندی زد گفت : تو خودت را نمی توانی جمع کنی حالا از من چادرمی خواهی ناراحت شدم . همیشه به دلم بود که یه مامانی مثل مامانه پروانه داشته باشم .اصلا من این مامانو نمی خواستم با دلخوری ساعت را نگاه می کنم الان وقتش که بروم پروانه را صدا کنم و تو کوچه با هم بازی کنیم چقدر خوبه بهم خوش می گذره پروانه را دوست دارم بهترین دوست منه اه نیامد چرا ؟! همیشه دیرمی کنه صدبار بهش گفتم : پروانه چقدر دیر می آیی ؟ اما هر دفعه یک بهانه می آورد ساعت ندارم اما می فهم دیر کرده نگاه به در خانه ی پروانه می کنم چشم دوختم تا بیاید انگاردر باز شد خوشحال شدم پروانه هم خوشحال شد از دیدن من همینطورکه تو کوچه بازی می کردیم گفتم : پروانه

گفت : چیه

گفتم : دوست دارم جای تو باشم

پروانه خندید گفت : خب منم دوست دارم جای تو باشم

گفتم : چرا

گفت : خب تو چرا ؟!  وبعد نگاه بهم کردیم وخندیدیم وباز طناب بازی کردیم . آنقدربازی کردیم تا هر دو خسته شدیم وبعد رفتیم خانه هایمان صدای بلند  پروانه را شنیدم که گفت : فردا سر ساعت بیایی ها ! خنده ام می گیرد .

آنقدر خسته بودم که هر چی مامان انیسه گفت بیا شام نرفتم همینطور که درازکشیده بودم به پروانه فکر می کردم که چرا دوست داشت جای من باشد یا همیشه دیرسرقرارمی آید !تا اینکه احساس کردم پلک هایم سنگین شده ...

21/5/87


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
 

اعتراض کرد که من  هم هستم 

 اما کسی نشنید

**

اگر به پایین نگاه کنی مرا خواهی دید


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤
 

پرندگان وحشت کردند

ازغرش ناگهانی آسمان ابری سیاه

برگهای جوانه زده لرزیدن

***

شمع ها آب شدند وقتی چشمان گریان تو را دیدند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳
 

 شراره امروز از صبح کار کردتمام وسایل زاید خانه اش را پشت در خانه گذشت  ! ای کاش فکر زایدش هم پشت در خانه می گذاشتخجالت

**

مردگان زنده

در بیابان برهوت

بدنبال چه بودند !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
 

قاصدک های سفید

نرم ونرمک به رقص در آمدند

حیف طوفان از راه رسید

بادبرد قاصدک های سفید را

**

آکواریوم کوچک من لبخندبودند! ماهیانی که در انتظار من بودند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱
 

صدای فریاد آشتی کردم - آشتی کردم فضای خانه را پر کرده بود . وقتی با تعجب تعجبپرسیدم : با چه کسی آشتی کردی !؟  با کمی شیطتنت گفت : با درونملبخند

***

گلایه کرد از نیامدنش

بهار نارنج غصه دار شد

زمین در انتظار بود

ومن آسمان را نگاه کردم


 
 
برای تویی که هنوز نیستی !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهید :

اوباید بداند که همه مردم عادل وهمه آنهاصادق نیستند اما به پسرم بیاموزید که به ازای هرشیادانسان  صدیقی هم وجود دارد .

به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خود خواه رهبر جوانمردی هم یافت می شود .

به او بیاموزید که درازای هر دشمن دوستی هم هست می دانم که وقت می گیرد اما به او بیاموزید اگربا کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی  زمین پنچ دلار بیابد . به  او بیاموزید که از باختن پند بگیرد واز پیروزی شدن لذت ببرد .

اورا از غبطه خوردن برحذر دارید . به او نقش وتاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید .اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید .

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود وسخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند .به اوبیاموزید که می تواند برای فکر وشعورش مبلغی تعیین کند . اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به اوبگویید که تسلیم هیاهو نشود واگر خودرا بر حق می داند پای سخنش بایستد وبا تمام قوا بجگند . 

عزیزکم من اینها را از مجله برایت خواندملبخند صدایم کردند چند بار باید برومگریه


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
 

وقتی از خانه می آید بیرون هر کس نداند فکر می کند خود قانون است

***

مرد ماهیگیر چشم دوخته

به صدف های دریایی در شن ریزه های داغ دریا !

تا بسازد آشیانه ای

برای کرم شب تابش !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
 

درختان عریان را می بینم

که روزی شکوفه های زرد وسفید  گوشواره های این درخت عریان بود

حیف هوا گرم است  واین درخت بلند قامت سوخت !

من عبور کردم از کنار این درخت


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

ولادت ابوالفضل العباس علیه السلام مبارکبادقلب

**

نا اهلان

درخواب تدریجی

چشم هایشان را بسته اند

که نبینند زیبایی خالق خداوند را ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥
 

ولادت امام حسین علیه السلام مبارکباد قلب

***

چراغ ها را خاموش کنید

می خواهم در تاریکی مطلق !

با کائنات هم صحبت شوم

خدایا در یاب مرا

آیا می توانم موفق شوم ؟


 
 
گزارش !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
 

من می خواستم تغییر کنم

بهتر باشم

شاد باشم

آفتابی باشم

آنطور که تو می خواهی باشم  حیف...

ومن با لباس رسمی در مراسم ختمم  شرکت خواهم کرد !

وجشن با شکوهی خواهم گرفت ویک دسته گل در دستانم

آنها را بدرقه راهتان خواهم کرد

 الیزا در آخرین نامه اش به مرد نامریی نوشت ...

***

گزارش امروز نقطه

سرخط

من حالم خوب است

آنقدر خوب

که گاهی قهقهه می زنمخنده

به این زندگی عصبانی

پس دیدی حالم چقدر خوب است لبخند


 
 
سایه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
 

دفتر خاطراتم را با چه ذوقی برای تو نوشتم 

برای تویی که بهترین بودی حیف ، حیف که تمام دفترم 

که خط به خط آن یاد آور خاطرات تلخ وشیرینمان بود 

در سیاهی شب نا بود شد 

ومن در جستجوی خوشبختی بودم !

 ...ولی انگار ! 

درخشش مهتاب را در دیواره ی اتاقکم نمایان شد !! 

سایه ای خودم ! حیران ماند  


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢
 

گزارش امروز

نقطه سرخطلبخند  من دوست دارم شاعری ساده وبی آلایش باشم

***

این جا شب است ومه گرفته چشمهایم جایی را نمی بیند . ضربان قلبم زیاد شده صدای جیر جیرک را می شنوم آهسته قدم بر می دارم که حتی خودم هم صدای پایم را نشنوم وصدای زوزه سگ مرا به خود آورد . کاش تو در کنارم بودی من می ترسم از این سیاهی شب  .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

برخیز و ببین

ستاره ها شعر می گویند

و من به آسمان نگاه می کنم

ستاره ها ی درخشان !  گویا حرفی برای گفتن دارند !


 
 
ماهی قرمز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠
 

من در نقاشی هایم

یک حوض خواهم کشید

یک حوض آبی

با آبی زلال

وماهی های کوچک فراوان

ترس آن را دارم گربه سیاه

ماهیان قرمز ! که نرم آهسته می رقصند

در آب زلال نقاشی هایم

شکار کند !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٩
 

مبعث رسول اکرم صلی الله علیه وآله مبارکباد  

http://farspersian.persianblog.ir/ اینجا خطه شیران است  


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
 

کوچه ها فریاد می زدند

از سیاهی شب

ومن اندوهگین شدم

از این تاریکی

**

زمان می گذرد تعجبحال چه من لبخند بزنم ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
 

سلام هموطن خوبید ؟ خدا را شکر لبخند   

هورا من آمدمچشمک زبان