نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

برای تویی که هنوز نیستی !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
 

عزیزکم دوست دارم حرفهای مرا همیشه در ذهن داشته باشی چه من باشم چه نباشم البته حالا ! حالا هستم نگران نباشزبان در کتاب برای آن بسوی تو می آیم خواندم...

تا زمانی که عشق ورزیدن وخندیدن را نیاموخته ایم آماده ی ورود به قلمرو خداوند نیستیم . قلب ما سخت شده است باید نرم لطیف ومنعطف شود حاصلخیزنیست باید آنرا با عشق وخنده شخم بزنیم . اگر زمین سفت باشد دانه ای نخواهد رویید زمین را آماده کنید این کار باعشق وخنده میسر است

 پس من همیشه برایت دعا می کنم فهمیدی چی گفتم ! عزیزکم ای گل نیلوفرمنلبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من خود را غرق در گلهای نیلوفرانه کردم تا بتوانم بهترین کلمات دلنشین برای شعرهایم بسرایم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠
 

  http://golbahar.persianblog.ir          لبخند

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠
 

ساعتها در انتظار بودم انتظارم به سختی گذشتناراحت مهم نیست که تو کی آمدی تعجبمهم این است که آمدی لبخندپس من خرسندم چون من بهترین بودم برای تو.... مهم این استزبان

**

یک روز از تو پرسیدم چه چیزی تو را خوشحال می کند ؟ خنده گفتی : سلامتی لبخند گفتم : بعد از آن عشق یا  پول ؟ گفتی دوست داشتم عصبانیپولدار بودم گفتم : مهم نیست مهم این است که من وتو با یک دنیا آرزو در کنار هم هستیم....قهر

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

امروز هم گذشت

فردا هم می گذرد

و من می نویسم

مثل دیروز

مثل فردا و فرداها....

چه حاصل !

**

گنجشک کوچک ! بر درخت بید مجنون نغمه سرایی می کند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

شهابی دیدم

پرنور

در کنار ستاره من

**

در شا لیزار

با کمک تو

نی ها را گره زدم !

***

من درس زندگی را از قلب صاف تو یاد گرفتمتشویق

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧
 

من الان پای کامپیوتر هستم میدونی که می خواهم از تو بنویسم از تو وروجک ریزه ریزه چی گفتی ؟چی می خواهم بنویسم هر چی که دوست داشته باشم اشکالی دارد بذار من حواسم جمع کنم اشتباه ننویسم نترس از تو بد نمی گویم چشمکخنده تازه از تو که نوشتم دوتا وبلاگ دیگه هم دارم زبانچی گفتی اسمش چیه اسمش ترانه های افسانه ویکی دیگه هم اینجا خطه شیران استلبخند چیه !؟ برای چی این کار کردم خب خب .....

**

گزارش امروز

نقطه سرخط

آقای جوشقانی(یک بهانه) بهترین وبلاگ نقد شده در فصل بهارشدندتشویق وجایزه شان را به ما مانی هستی  دادند تا به التیام کمک کنند و از همه جالبتر این سکه دست بدست چرخید برای آرزو های نیک همه مرحبا به آقای جوشقانیتشویق


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
 

در هر گوشه ایی ازشهر

یک یادگاری با زغال سیاه  می نوشت

تا همگان بدانند

وبخوانند

مهربانی زیباست

**

گفتم : زندگی زیباست

گفت : تو کی می خواهی از رویا بیایی بیرون !

گفتم


 
 
عشق
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

ازعشق گفتن هم عا لمی دارد ! حیف که هیچکس این کلمه سه حرفی را باور ندارد ! بی خود نیست آسمان سیاه و ابری ست

 من در تنهایی خویش تورا یافتم وتو در تنهایی خویش خدا را یافتی پس من انتخاب خوبی کردم

***

گزارش امروز

نقطه سرخط

دیشب شبکه سه مشق شب از کیا رستمی را دیدید؟جالب بود جالب 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٤
 

من می دانم فلان هنرپیشه چه غذایی دوست دارد یا فلان فوتبالیست

چه ماشینی دارد یا اینکه سیا ستمداران چه گفتند وچه شنیدند . اما

هیچ وقت نفهمیدم مادرم یا شاید خواهرم چه آرزویی دارد .

***

من کوچ خواهم کرد با پرنده ها جایی که دوستی ابدی باشدقلب

**

شخصیت های داستانم را مثل مهره های شطرنج پس وپیش می کنمشیطان

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳
 

آرزوهایت کم رنگ و کم رنگتر شد وقتی دیدی در رویاهایت زندگی می کنی

**

من می ترسم وفتی می بینم آدمها ترسناک می شوند

***

در زیر نور ماه آنقدر دعا کرد تا به خواب عمیقی رفت .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

قلبم آرام می شود

وقتی کتاب آسمانی را باز می کنم

وروحم پرواز می کند در آیه های قرآن

**

من هم مثل تو یک روزشادمخنده ویک روز ناراحتیک روز هم گریه می کنم. پس ببین مثل هم هستیمزباناما من صندوقچه خاطراتم را بروی هر کسی باز نمی کنم زیرا می دانم اشتباه محض است با ور نداری حرف هایم را ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
 

دلم بد جوری هوای باران کرده

کاش باران می بارید

ومن در زیر باران

با قدم های تند راه می رفتم

آفتاب داغ مرا سوزاند

***

خیلی وقت ها شده داستان زندگی تو را از اول به آخر و شاید هم از

آخر به اول مرور می کنم کاش من وکیل تو بودم !


 
 
برای تویی که هنوز نیستی !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

عزیزکم خودت می دانی که الان درحال کتاب خواندن هستم ای داد بیداد چی نوشته اینجا !  دخترعاشق فرار کرد از خانه  تا به رویا هایش برسند افسوس که  ندانست و نفهمید شبهای تهران ترس دارد ...

**

گزارش امروز

نقطه سرخط

ببخشید؟ شما ناراحتید ؟  از دست روز گار...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
 

آفتاب نزده بلند شو و یا علی بگو !

آفتاب که غروب کرد زنگ خانه را بزن که پشت در کسانی ! در انتظار تو هستند .

خدا قوت  

**

دلم برایت تنگ می شود . وقتی دل تنگی هایت را بخاطر می آورم آهوی چشم سیاه من

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

یادت باشداگر من مردم یک شاخه گل برایم بیآور به یاد روزهای خوب یا حتی روزهای بدی که با هم داشتیم لبخند ولی اگر تو زودتر از من رفتی من دو شاخه گل می آورم یکی برای تو و یکی برای خودم چون بعد از تو من هم خواهم مرد

**

گزارش امروز 

نقطه سرخط 

دنیای سبز من آرزوی سلامتی وموفقیت برای تمامی وبلاگ نویسان دارد  آمین 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

راننده در یک روزتابستان در آن آفتاب سوزان در انتظارمسافر ! می جنگد با آرزوهایش وزندگی می کندبا غصه هایش واشک می ریزد بر آنچه که ندارد

****

آفتاب غروب کرد

در یک روز تابستان

ومن شعر می خوانم

در یک ساعت معین


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
 

گفت  : مرا ببخش

 گفتم  : چند بار

گفتم : حالا چی شده بهم ریختی

گفت : از وجدانم خجالت می کشم

لبخند

***

گزارش امروز

نقطه سرخط

اگر نمی توانی گوش کنی ! پس صبرکنلبخند خوب فکر کن ...

**

آن زن جوان در تاکسی قصه گفتتعجب قصه طولانیناراحت


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
 

گزارش امروز

نقطه سرخط

خوشحالم خوشحال

امیدوارم شاد باشید هموطن

 آمین  


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

یادت باشداگر من مردم یک شاخه گل برایم بیآور به یاد روزهای خوب یا حتی روزهای بدی که با هم داشتیم لبخند ولی اگر تو زودتر از من رفتی من دو شاخه گل می آورم یکی برای تو و یکی برای خودم چون بعد از تو من هم خواهم مرد

**

گزارش امروز 

نقطه سرخط 

دنیای سبز من آرزوی سلامتی وموفقیت برای تمامی وبلاگ نویسان دارد  آمین 


 
 
برای تویی که هنوز نیستی !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
 

پسر رو به دختر کرد وگفت : من تو را دوست دارم حاضرم برای تو جانم را فدا کنم و.... و دختر با ناراحتی گفت منو فرا موش کن اصلا نمی توانیم همدیگر را درک کنیم متاسفم... یک روز گذشت وحالا پسر قصد دارد صورت دختر را خط خطی کند ای داد بیداد عزیزکم بگذار تلویزیون را خاموش کنم بد آموزی دارد . نکنه ناراحت شوی تعجب

**

گاهی ترس وجودم را می گیرد

که گربه سیاه

در آن روز باد وطوفان

غرشی کند !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
 

مترسک ! در آن زمین خشک چه می کند ؟

**

حال من خوب است اگر همه  چیز به خوبی بگذرد ....

***

ازاینکه به فکر من هستی و می خواهی یک لیوان شربت خنک به دستم بدهی ممنونم ولی ای کاش در چهره ات کمی لبخند بودلبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
 

 گفت : چقدر خرسندم ازاینکه یک روز مال خودمان بودیم

ودر زیر باران بدون چتر دست در دست هم با هم شعر می خواندیم

 مهم نیست دیگران چه فکر می کنند مهم این است هردو شاد بودیم

**

گزارش امروز نقطه سرخط

سلام هموطن سلامت وشاد باشید