نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱
 

بهترین روز من روزی بود که نام تو را در قلبم حک کردم ای خدای من   

**

دوست داشتم  الان دو چرخه ام اینجا بود . ومن پا می زدم و تا جاده بی انتها می رفتم کاش ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠
 

شعر چیست ؟ شعر عکس شخصی شناخته شده ای نداردهیچ کس نمی داند ازکجا آمده است ... و با کدام گذر نامه سیر و سفر می کند ....

سالخوردگان می گویند که از غاری در قله ی کوه فرود آمد و از شهر نان وقهوه وکتابها و روزنامه هایی خرید ... و سپس ناپدید شد ...

ساحل نشینان می گویند که از  اعماق دریا بیرون آمد تمام روزبا کودکان و امواج وماهیهای زرین بازی کرد ... وسپس به خانه ی دریایی خود باز گشت...

کودکان شهر می گویند که از جنگل بیرون آمد وبرای آنان لبخند زد وگل وماه وپروانه وکوه ذرت ونان عسلی به ارمغان آورد... وسپس جنگل اورا در کام گرفت معلمان مدارس می گویند که با مداد یک روز به کلاسها یشان آمد وبا دانش آموزان به زبانی سخن گفت که نمی دانستند وبر تخته ی سیاه حروفی نوشت که قبلا ندیده بودند ... اما آنان مقصود اورا فهمیدند واو را بر شانه ها حمل کردند

 تا سبز شوم از عشق ( نزاز قبانی )


 
 
فاطمه جان
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
 

برای تو می نویسم برای تو که هیچوقت نخواستی قبول کنی که اشتباه کردی ! فاطمه جان باز دلم گرفته از تو ! از من خرده نگیر زخم صورتم را همه دیدند اما زخم دلم را هیچکس ندید هرکس که رسید قلب مرا با حرفهایش تکه تکه کرد و من ماندم با خدا ی خودم ومن امروز از تو خواهم گفت ازتو به فاطمه.... دیگر مهم نیست حرفم را باور کنی مهم این است که من از تو می نویسم و خداوند می داند که من راست می گویم لبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
 

یک روز کتابهایم را در قفسه های کتابخانه ات دیدم وخرسند اما وقتی کتاب را باز کردم اشک در چشمانم حلقه زد وفهمیدم کتاب را فقط در کتابخانه گذاشتی کاش شعرهایم وقصه هایم را میخواندی

***

گفت : خسته شدم از صبح تا شب باید کار کنمعصبانی

گفتم : خسته شدم ازبس در این خانه تنها بودمناراحت

گفت : پس بی خیال دنیا امشب شام بریم بیرونلبخندقلب

گفتم : هورا


 
 
برای تویی که هنوز نیستی !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧
 

عزیزکم الان من وتو توی خیابان هستیم و من چشمم به شاپرک دور پروانه خانم می چرخه

پروانه خانم با بالها ی قشنگش

روی گل محمدی نشستهلبخند

شاپرک مراقب پروانه ستهورا

پروانه کوچولو خبری از کلاغ سیاه ندارهناراحتآی یادت باشدساکت از من ایراد نگیری بگی این چه شعری بود سوال راستی آقایی از کنارم رد شد فکر کرده من دیوانه هستم وبا خودم حرف می زنم بعد جوری نگاهم کرد من که آهسته می خوانم ! بگذار فکر کنه چه اهمیتی داره حالا می خواهم بروم آن طرف خیابان عجبتعجب عصبانیماشین ها صبر نمی کنند که ما رد شویم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
 

پیرمرد آهنگ می نوا زد

قدم ها تندتر می شود

شادی می کنند وروجک ها

غم وغصه پنهان می شود

برای یک  لحظه

**

می گفت : دوست داشتن چه خوبه !  به شرطی که تو مال من نباشی   قهقهه

به شرطی که حرف زیاد نزنیمشغول تلفن

به شرطی که من تو را  اصلا نبینمنیشخند

و من گفتم :خواب ببین زبان


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥
 

اردک ها در دریا چه آرام

به حرف در آمدند

در یک روز بارانی

اردک ها هم عاشق بودند

این را دو دلداده عاشق  زیر چتر می گفتندلبخند

**

گزارش امروز

نقطه سرخط

در چشن پرشین بلاگ از دست عمو پورنگ خندیدم خنده


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٤
 

مهم نیست که یک روز جمعه دیر بلند شوم از خواب خمیازه   

مهم این است که حتی نصف آن روزدروغگو  

مال هم باشیمقلب   

**

عشق من وتو تا آنسوی ابدیت رفتلبخند   

حتی مردگان همتعجب  

خوشحال بودند از این عشقلبخند       


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳
 

می گفت : خسته شدم از بس حساب زندگی را کردم . حیف مشکلات ما را ازهم دور کردناراحتگفتم : مهم نیست مهم این است که زود فهمیدی لبخند

**

پنجره رو به اقق زندگی باز شد نوری درخشید . خدایا شکرتلبخند

***

اینجا شهر گنجشکان است لبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢
 

گفتم : اسم داستان بعدی توچیست ؟

گفت : مردی که چهار زن داشتخنده

گفتم: تعجبعصبانی

گفت :نیشخندزبان

گفتم واقعا که...

گفت می خواهی اسمش این باشد مردی که زنش را کشتعینک

گفتم : مردی که زنش را می پرستیدقلب

***

یادته گفتی بهترین خاطره من چیست ؟ ومن گفتمچشمک وقتی مرا دیدی لبخندگفتی خب شاد باشنیشخند

ومنقهر

**

گزارش امروز 

نقطه سرخط 

شاد باشید  همیشه هموطن   


 
 
برای تویی که هنوز نیستی !
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱
 

دخترکم یاشاید پسرکم کتاب قصه را از کتاب فروشی برای  تو خریدم . لبخندنمی دانم آگاه هستی یا نه که من الان به کتابهای قصه نگاه می کنم و دارم باصدای بلند می خوانم وانگار تو در کنارم هستی و باز نمی دانم ؟ تو یک روز کتابهایی که برایت می خواندم به یاد خواهی آورد ؟

وباز گاهی هم دوست دارم برایت قصه بگویم با صدای آهسته برای تویی که هنوز نیستی ! راستی قصه های من را زیاد جدی نگیرچشمکشاید تخیلی باشد . اصلا فکر نکنی تجربه کردم ویا از جایی خواندم هر چه که هست نمی دانم! چرا دوست دارم برایت قصه بگویم برای تویی که هنوز نیستی ! مرا سرزنش نکن ونگران من نباش از کجا معلوم که به قصه های من نخندی ومن باز هم خوشحالم که تو خوشحالی منتظر قصه هایم باش عزیزکمقلب

                                                                دوستدار تو افسانهزبان


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
 

صدای بلبل

نغمه های دل انگیز

                        الله اکبر

مرا به اوج آسمانها برد

***

مهم نیست که طلوع خورشید را با هم ندیدیم .

مهم این است که حداقل غروب آفتاب را با هم بودیم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
 

کالسگه تیز پا در آ ن

                       دشت بی انتها

وقتی فهمید تو را از من می گیرند

                                          به آهستگی قدم بر می داشت

**

پنجره اتاق من باز استلبخند یا کریم مهمان اتاق من شده هوراجرات نمی کنم حرکت کنم یا حتی نفس بکشم می ترسم این پرنده کوچک قهوه ای از من بترسد پس بی حرکت  بی نفس می نشینم تا او خودش پرواز کند کاش می توانستم عکس بگیرمناراحتلبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸
 

علی کوچولو چهارساله یک روز عصر نمی دانست چه رازی در این مداد سیاه قرار دارد که خود بدون آنکه بداند بنویسد فاطمه و احساس کند چون خورشید تابان می در خشد . و بعد از مدت زمانی کوتاه خداوند به او خواهری عطا کند به نام فاطمه

**

ای فرزندم 

سعی کن سبقت بگیری در بهترین بودن با انسانها ولی یادت باشد که  ... 


 
 
فاطمه جان
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٧
 

فاطمه جان از تو به فاطمه خواهم  گفت . می توانی رد چهارشنبه هایی که در این چند سال پیمودم به شماری ! وآن وقت به خط آرزو هایم خواهی رسید

***

کتاب قران را همیشه در کیفت نگهداری کن . تا زمانی که بی کس وتنها شدی  

دل شکسته وغمگین شدی ! از همه جا رنده شدی 

دوست تنهایت باشد.


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٦
 

یک روز که کنار ساحل بودیم . من سنگ ریزه ایی انداختم لبخند

و بعد دیدم موجی درست شد زبان دیدم تو و بقیه افراد خانواده در کنار هم قرار داریم

واین شد که با هم باشیم ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٥
 

هر روز آرزو هایمان را روی کاغذ می آوردیم      

و روز بعد با مداد سیاه خط می کشیدیم  

و می گفتیم مهم نیست...     

مهم این است       

هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند  

حتی مرگ ! 

 


 
 
گفتگو
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤
 

ِِیک روز خود را بالای ابرها دیدیم


و از آن بالا شهر را نگاه می کردیم


حیف در خانه ها یک چیز کم بود


و آن عشق بود ....


**
مهم نیست خانه مان در کجای این نقطه شهر قرار دارد . مهم این است با هم خوشبختیم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
 

آفتاب می درخشید

و درخشش تا  آن سوی

ابدیت

روشن بود

**

 نسیمی می وزد . درختان با آن برگهای تازه نفس  جلوه ایی داده به شهر کوچک من ! گنجشکها از طلوع صبح تا نزدیک غروب با آن جیک جیک شان مرا به دنیای آرزوهایم برد .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢
 

خانمی در جمع دوستانه می گفت :  خواهری دارم که همیشه در حال کمک کردن به دیگران  است و از اینکه کار باشکوهی انجام می  دهد بر خود می بالد وهمه اورا ستایش می کنند . و او باز بر خود افتخار می کند. اما نمی دانم چرا هیجوقت مرا ندید . و من چقدر آرزو داشتم یک روز  بی آید و زنگ خانه را بزند وبگوید عزیز دلم قربون بغض توی گلویت برم حرف بزن برای من حرف بزن

***

فرق من و تو در این است ! تو صدا را نمی شنوی سکوت می کنی اما من می ترسم سکوت می کنم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱
 

برگهای درخت تنومند

می رقصند

از این هوای طوفانی

آسمان غرش می کند

گلهای رنگارنگ

کناره اتوبان

پر پرشدند

گاهی ترس در آن پرنده کوچک

پشت پنجره آشیانه کرده

می بینم

کاش می توانستم

کاری بکنم

کاش.........

**

گزارش امروز 

 نقطه سرخط 

سلامت موفق و شاداب باشید

                                           آمین   


 
 
یکسال گذشت
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
 

الان که مرور می کنم قلبم به درد آمده پدر نه تقصیر تونیست من آدم ضعیفی هستم پدر . پدر نیستی که ببینی وقتی یاد حرفت می افتم دلم چقدر می سوزد . آخه کی شده بود که مرا صدا بزنی وبا من حرف بزنی یادته باهات شوخی می کردم سربسرت می گذاشتم تو اخمو نه تو جذبه دار ارتشی .

پارسال ١٠/٣/٨۶من و دخترم یک روز پنجشنبه نزدیک ظهر راهی منزل پدر شدیم . در راه دو خوشه موز خریدم ولی من که هیچوقت در این مدت بیماری پدر چیزی نمی خریدم احتیاجی به خرید من نبود پس چرا آن روز همه چیز فرق داشت ومن نفهمیدم یا شاید فهمیدم نمی خواستم باور کنم . بعد از رسیدن و سلام بطرف تلفن رفتم زنگ زدم آرایشگاه وقت گرفتم. برای همان روز آخرین وقت را خواستم و بعد به طرف پدر رفتم سلام کردم با صدای بلند ومثل همیشه دست نحیف پدر در دستانم گرفتم و بوسیدمش . نمی دانم چرا ؟ آن روز دعایی که گاهی کنار تختش می نشستم می خواندم آن روز قبل از صرف ناهار وبا اینکه تازه هم آمده بودیم شروع به خواندن کردم . چرا این دفعه با دفعه قبل فرق داشت و من خواستم بالای سرش بنشینم وشروع کنم به خواندن آیات قرانی ! و من پدر را دیدم جوان بودبا لباس احرام

و پدر قرار بود آن روز نباشد . پس چرا به من چیزی نگفتن ؟! ساعت نزدیک به رفتن وقتم است و من باید بروم آماده می شوم برای رفتن رفتم طرف پدر بوسیدم و بوسید گونه ای مرا دستم را دراز کردم برای دست دادن او هم با چه سختی دستش را بلند کرد . گفتم بر می گردم با چشمهایش جواب دادخدا حافظی کردم انگار قرار بود تا غروب صبر کند تا زندگی کند

وقتی آمدم همه چیز مسخره بود همه چیز و من نگاه می کردم و من مات بودم تا سه روز...........


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
 

درختان تنومند

گلایه داشتن

از ابزار انسانها

*******

گزارش امروز

نقطه سرخط

اگه از بالا

به پایین نگاه کنی

خواهی دید مرا

پس کمی کنار تر راه برو

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧
 

یک روز تابستان پدر صدایم کرد

افسانه ! بله ؟

بیا تا مادرت نیامده می خواهم چیزی برایت بگویم .

افسانه می رود و روبروی پدر ایستاده

پدر تا می آید بگوید که ...

زنگ خانه بصدا در می آید

و دیگه نشد که نشد

پدر مریض می شود.....

***

٧/٧/٨٧ جلسه نقد و بررسی دنیای سبز من         


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦
 

کلاغها

انسانها

در یک شب تاریک ...

و آن بچه کلاغ سیاه

آشیانه اش را نمی داند کجاست

**

قاشق ها

آرام

و بی صدا

حرکت می کنند

در یک روز سرد وبی روح

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٥
 

گفتم : راستی آیا عاشق ها عاقلند !

گفت : اگر عاقل نباشند ...

**

به ایست

در لا به لای خاطرات گم شدی

چمدان را باز کن

کاغذ های پاره، پاره شده را رها کن


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
 

سلام هموطن روز خوبی برایتان آرزو دارمقلب

**

مراد علی باتیر کما نش به گنجشکانی که روی دیوار خشتی ترک برداشته خانه آقا بزرگ نشسته بودند هدف قرار داد . پرنده ها پرواز کردند جز یکی از آنها ! مراد علی پسرک نوجوان ازاین کارپرنده در شگفت بود. وقتی نزدیک و نزدیک شد فهمید که ماکت پرنده بود وفهمید که آقا بزرگ مخصوصا این ماکت را گذاشته تاگنجشکها روی دیوارخشتی اوبنشیند واو آواز آنها را از نزدیک گوش کند لبخند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳
 

مولای من 

برای دوستانم معجزه می خواهم 

****

صدای شیون 

بچه همسایه 

را می شنوم 

آرزویش یک بستنی چوبی است 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢
 

گفتم  : رویاهایت چه زیباست

گفت : ما اینیم دیگه .

****

راستی هنر کردی که خیلی با معرفتی .

**

همه به من می گویند تو عادت کردی به تنهایی خویش

 اما تو که باور نکردی 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
 

من بهترین بودم

در رویاهایم

برای تو ....