نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱
 

ماشین ها

بوق 

... بوق و بوق می زدند

از پشت پنجره نگاه کردم

دیدم ...

پسر گفت : چی شده ؟

به خود آمدم دروغی گفتم... تصادف شده

**

فکر کنم این انسانی که حرف نمی زند ! شایدحرف برای گفتن دارد

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
 

می خواهم برایت قصه بگم . یه قصه خوب وقشنگ . در قصه ی من ، همه شاد و شنگول بودند . هیچ خبری از  دروغ و ریا در کار نبود . صفا بود و صداقت صدای بلبل می آمد .درخت و سبزه و آب زلال ! همه وهمه بهم دیگه دست داده بودند . قصه ی منو قشنگ کرده بودند . یک روزی بهم گفت

گفت : چرا ناراحتی ؟!

گفتم : من ابلهه ترین آدم روی زمینم

گفت : خب من تو را برای همین دوست دارمخنده


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
 

مقتول همان قاتل است

قاتل همان مقتول است

راستی مقصر کیست ؟

**

وقتی مردم

         چه مراسمی گرفتن !

عکسم را بر روی دیوارها ی شهر گذاشتن

تا دیروز ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸
 

بوی بهار نارنج

دخترک را سحرخیز کرده

واین جا بهشت است

کاش تو هم بودی سارا

***
گفتم : مرا دوست داری !

گفت : البته

گفتم : خب اگه منو دوست داری چیکار می کنی برایم چشمک

گفت : هیچی عزیزم تحملت می کنم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
 

 ... می بایست ساعت نه در دادسرا باشم تا گزارشی راتهیه کنم . ساعت را نگاه می کنم نیم ساعتی وقت دارم در حیاط دادسرا هستم زنی را می بینم با چادر رنگ و رو رفته وبعد . ۴ ،۳ ، ۱،۲ نمی دانم جند ضربه به خود زد... یادم رفت گزارشم را .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٦
 

روزی بود روزگاری بود !
وقتی پا به این دنیا گذاشت همه از دیدن او خوشحال شدند . چند سال که گذشت ....

وقتی پا به این دنیا گذاشت همه از دیدن او ناراحت وغصه دار شدند ! چند سال که گذشت ...


***

کودکان خیابانی گلفروش   !

جنگ کردندبرسر پول


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥
 

از خوشبختی زیاد

 حالم بهم می خورد

نمی دانی !

نامه هایم را بخوان

***
گزارش امروز

نقطه سرخط

صدای فریاد خودش را فقط !
خودش شنید


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
 

سرنوشت بین مارا فاصله انداخت اما روزگار می خواهد مارا بهم نزدیک کند ! اگر تو بگذازی ای بخت

 ***
گفتم : دیدی با آن زیبا رو غذا می خورد !

گفت : ندیدی که با موبایل با آن دلبر حرف می زند


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
 

مترو آنقدر شلوغ بود. که نمی دانست به کدام سو برود. چمدان قهوه ا یی رنگ در دستانش سنگینی می کرد . کمی ایستاد وگفت : رویاهایم در مشتم بود . آنقدر در مشتم نگه داشتم ! تا رویاهایم  نم نمک آب شد . وبعد با صدای بلند و بلندترگفت: آقای وکیل نه خانم وکیل چقدر باید بهت پول بدهم تا از حقوق زن دفاع کنی وعینک سیاه را از چشمانش برداشت ....


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
 

من درخیال خودم    

با خدای خودم 

گرم گفتگو بودم  

تا هنگام صبح سحری  

** 

دیروز آسمان ابری بود  

امروز آسمان آبی ست 

فردا .... 

اشکالی ندارد 

گلایه ی نیست          


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱
 

آواز می خواند

در کوه ، دشت و صحرا این جوان عاشق

***
 اگر مهربانی ، صداقت ، معرفت و امنیت باشد !

زندگی برای من زیباست

ای آهوی چشم سیاه من


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
 

نقاشی هایم را

کنار هم چیدم

قدم زدم

نگاه کردم

در نقاشی هایم

معجزه فریاد می زد

****
به همین ساد گی

مرا از دست دادی

ای دوست چند ساله


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٩
 

آسمان رعد شد 

 شمع ها سوختند 

ومن در تاریکی مطلق هستم  

ترس من در این است  

درکنار من نباشی 

  ای خدای من 

*****

گزارش امروز 

نقطه سرخط 

خدایا قسمت می دهم 

به جلال آل محمد 

انسان خوبی باشم 

انسان خوبی باشیم 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸
 

جاده را طی کردی

جاده  طولانی

آخرش هم نفهمیدی

آخر جاده

       کجاست

***

گفتم: سکوت تو مرا ناراحت می کند

گفت : ناراحتی تو مرا به سکوت وا داشته

گفتم : چه جالب


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧
 

به دنیا بگویید

دست نگه دارد

کسی فریاد می زند

که می خواهد خوب باشد

که پاک باشد

به دنیا بگویید

این زن بی گناه است

کودکی دارد کوچک

اسباب اثاثیه دارد کنار پارک
به دنیا بگویید


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٦
 

من دیشب خواب دیدم

شهر پراز مهربانی بود

پوتین های مشکی

 ردیف - ردیف کنار هم بودند

سربازان دست به دعا بودند

ازجنگ وستیز

در هیچ کجای دنیا خبری نبود

در خوابم

قاصدک ها پرواز می کردند

من خوشحال

سارا خوشحال


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥
 

درها ی چوبی کهنه ی خانه قدیمی را   

                                     رنگ سبز می کنیم  
درخت گیلاس و بهار نارنج  

را آبیاری می کنیم  

و آهنگ زندگی می نوازیم   

و مثل پروانه ها   

از این شاخه  

             به آن شاخه می نشینیم   

 اگر تو بخواهی آهنگ زندگیمان  

تمامی ندارد   

باورکن    


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤
 

وقتی آرام و آهسته

قدم بر می دارم

خود را سبکبال احساس می کنم

به مانند

شاپرکی که

نرم و نرمک

         در مقابل چشم هایم

 می رقصد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳
 

دوست داشتم

شعر بلند بالایی برایت بگویم

اما من که شاعر نیستم

***
این یک بازی خطرناک بود

مسابقه گذاشتی با کراک...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢
 

ساده برگزار شد

مراسم خاک سپری من !

چه خوب

***
راستی چه

اسم زیبایی

برایت انتخاب کردن

فرشته ها در آسمان

نگاه می کنند

وفتی تو عصر پنجشنبه

می آیی


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱
 

الفبای فارسی را خوب بهم یاد دادی  

تا بتوانم  

با قلم درشت بنویسم  

مهربانی زیباست ای معلم عزیز 

 روزت مبارکباد   


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱
 

گاهی به آدمها

اعتماد کن

شاید آنها آیینه تو باشند

****
صدای آهنگ می آید

از آن دورترها

****

گفت : ازهمه متنفرم

گفتم : چرا ؟!

گفت :


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
 

در بلندترین نقطه

آسمان دلم

تو را دیدم

لبخند زدی

*********
از خنده های تو

من شاد می شوم اما  !

 وقتی در چشمانت غمی  می بینم

در افکارم سوال می کنم

آیا زیبا رویان هم غصه یست


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٩
 

صدای گریه سارا

در آن اطاق خالی پیچید

خودم صدا را شنیدم !

 

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸
 

در ایستگاه اتوبوس 

هیچ مسافری نبود  

در یک روز بارانی 

از پشت شیشه اتوبوس 

دختزک در انتظار مسافری بود 

****

گزارش امروز

نقطه سرخط

خدایا از تو می خواهم 

مثل همیشه مراقبم باشی


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
 

حقیقت دارد

که می گو یند

نان خشک

قرچ قرچ صدا می کند

ومادر دلگیر می شود

از اینکه زن همسایه

بفهمد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
 

 امروز لبخندنزدیک ظهر در حال عبور از عرض یکی از خیابانهای تهران بودم و ماشینها هم کمی تا اندازه ای با سرعت می آمدند  کارت تبلیغاتی انتخابات براق و لیزی زیر پای من بنده خدا و هیچی دیگه نزدیک بود کار دستم بده گریه

ای داد بیداد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳
 

برای اینکه تو شاد باشی

مداد رنگی هایم را با تو تقسیم کردم

به رنگ سبز که رسید هردو گریه کردیم

*************

گزارش امروز

نقطه سرخط

چه معنی دارد آدم افسرده شود


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱
 

به جرم ندانستن غرق در بازی زندگی شد

******

یک شمع سفید

یک دسته گل رز

یک روز پنجشنبه

اینجا شهر مردگان است

نه ! نترس آنها بی آزارند