دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

مبارکباد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩
 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir      

در دنیای من

عشق و دوستی حرف اول را می زند

دنیای من ریا و تظاهر نیست

دنیای من صاف و زلال است

می بینی دنیای من چه زیباست .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
 


 
 
پادمه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
 

می رویید . در جنگل ، خاموشی رویا بود .

شبنم ها بر جا بود .

درها باز ، چشم تماشا باز ، چشم تماشاتر ، وخدا در

هر ... آیا بود ؟

خورشیدی در هر مشت : بام نگه بالا بود .

می بویید . گل وابود ؟ بوییدن بی ما بود : زیبا بود .

تنهایی ، تنها بود

نا پیدا ، پیدا بود .

 او آنجا ، آنجا بود .

سهراب سپهری


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
 

چند روزیست

خودکار سبزم ناپدید است

چرا به دنبالش نیستم

ومن با این مداد سیاه

که با تراش می تراشم

وهی کوچکتر وکوچکتر می شود

ومن غمگین وغمگین تر از او می شوم

واو نا بود می شود

و من تنها می شوم

وسارا مداد سیاه

در دستا نم می گذارد

ومن باز می تراشم

و می نویسم....

ومی نویسم ومی تراشم

وکاغذ ها را سیاه می کنم و بعد پاره می کنم ومن حرف ها ی سارا وسارا ها را می دانم

ودوست دارم قصه هایشا ن را

شاخ و برگ بدهم

و قصه ها را ... نمایش اجرا کنم

و تو دوست داری نما یش را !

آنطور که خودت دوست داری اجرا کنی ومن می خواهم آنطور که نوشتم برایت بخوانم و تو مجبور کردی قصه هایم را پاره کنم وهمه را ریز، ریز کنم ودر سطل آشغا ل بیاندازم وانگار قلبم هم ریز، ریز کردم .....

وهمه چیز سرد و بی روح می شودومن این را نمی خواستم اگر تو صبر می کردی وداستان را از اول تا آخر می خواندی ومن می شدم محبوب تو وتو هم خو شحال ...اما حیف که همه چیز را مثل همیشه خراب کردی پس سعی کن دفعه دیگر که من نوشتم تو سکوت کنی وبگذاری مداد سیا ه من آنطور که دوست دارد بنویسد ومن یکبار هم  شده خوشحال شوم وسارا بگوید تو همان شدی که من دوست دارم که تو دوست داری حیف که نگذاشتی آنطور که می خواهیم شود.

تابستان ٨٣



 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
 


باران ببار که خوب می باری ! اگر نیایی گلی هستم که ریشه ام در انتظار تو می پوسد پس  ببار ای باران


 
 
داستان کوتاه ( ساختن )
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
 

در تاریکی شب برجی ساختی . با اسباب بازی های هومن ! گاهی آنچنان دل مرده می

شدی که به برج هفتم می رسیدی خراب می کردی . هیچ وقت نفهمیدم چرا ؟ این کار را

می کنی ! از دور و نزدیک تلاش کردم به تو نزدیک شوم مانند دانای کل یا شاید دانای

محدود .

تو برج ساز خوبی نشدی ! همینطور من داستان نویس خوبی نشدم و بعد بهم نگاه می

کردیم و لبخندی می زدیم .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

 

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



 زخون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران

اندیشه باور شد، در امتداد باران

بر صخره‏های همّت جوشیده خون غیرت

بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران

و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد

بر پهندشت باور، خالی است جای یاران


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

 

زندگی شیر ین می شود اگر بهانه ها را بهانه نکنی باور کن درک می کنمچشمکخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir وقتی وارد شد به زمین و آسمان بد گفت !

گفتم بهانه ها را بهانه نکن من که چیزی بهت نگفتم !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
 


کاش می توانستم زیبا ترین شعر را در بلند ترین نقطه کوه برایت می خواندم ای شهید





 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
 

 


بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


 
 
ایران وطنم
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
 



ای ایران سرزمین من

سرزمین دوستی

سرزمین سرسبز

دوستت می دارمقلب





 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۱
 

من از تو باهوش ترم گل برایم آوردی ؟زبان


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۱
 

زیاد باورنکنید

نه واقعا دوستش داره ! we are two birds in love


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
 



ببین چه دوستش داره ! کاری نداره تو هم برو گل بخرنیشخند



 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
 

 

 من به دور دستها خواهم رفت

و نامه ای برایت خواهم نوشت

نامه ای از آن سوی ایستگاه بهشت ...

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
 

در اتاق من یک گلدان با گل های صورتی !

چه عطری در فضا پیچیده

نگاه که می کنم

روی میز

یک کاغذ ویک قلم

در پی آن خواهم نوشت

در انتظارت خواهم ماند !

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥
 

 

اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.com

 در آن هوای سرد برفی 

در آن کولاک

صدا می آید از دور دستها  ! گوش می کنی ؟

 او فقط با من سخن گفت فقط با من !


 
 
کاش
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
 

کاش یادم می بود بهترین شعر را برایت بنویسم !

کاش یادم می بود آیا آسمان آبی ست !

کاش  می دانستم !  آیا در دل انسان ها دانه های دلشان پیدا ست !

 کاش می دانستم کوچه صداقت در همین نزدیکی هاست 

و من کاش می دانستم آسمان مهتابی  که یکی از ستاره اش از همه

پر نور تر است وبا من حرف می زند  بالای خانه بهارمی درخشد؟

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱
 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 چند روح در کنار هم مهربان وشاد ! واینجا شهر مردگان است .

و من ماندم با یک مشت خاطره واو آنقدر می دوید تا بر سد به اتوبوس !

اتوبوسی که او را به بهشت ببرد ! واینجا شهر مردگان است .