نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱
 

آ سمان هم فهمید سرودهایت را بر روی قلبم حک کردم

و ابرها باران شدند

و دانه های باران

اشک شوق

بر روی مزارت ریختند ای شهید گمنام


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠
 

اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       zibasazi.bahar-20.comبه محله کودکیم رفتم  همه چیز عوض شده بود !
نگاه به خودم کردم لبخند تلخی زدم !کاغذ ها را مچاله کردم
وامروز احساس می کنم دوباره متولد شدم و خاطرات چندین سال ام را به باد قراموشی سپردم.

 نگاه

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸
 

دریک شب آرام

جنگل سبز

آتش گرفت !

از دست یک ابلهه

سنجا قک ها باور نکردند

قصه تلخ جنگل را


 
 
قاصدک
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦
 

قا صدک ها پیامی از راه دور آوردند  

پیامی شادی و من پیام را 

با بهترین صوت قرآ نی 

دوست دارم برایت بخوانم 

صدق الله العلی العظیم 

 

        ولادت حضرت امام حسن عسگری مبارک باد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
 

وقتی همه خواب بودند

پدر بزرگ از درد

              بی کسی بیدار بود

وقتی همه خواب بودند

پدر بزرگ روحش پرواز کرد
                          پرواز
********
گزارش امروز

نقطه سرخط

خدایا یادم باشد

تو از همه چیز آگاهی


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
 
گفتم : تو مهربانی  گفتم راستی مهربانی به چه می گویند ؟
گفتی : وقتی در اوج عصبانیت هستم به چشم هایم نگاه کنی

 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
 

 سلام هموطن
خدا کنه در این روز بهاری خوب خوب باشید آمین

راستی یه چیزی بگویم ازاین جماعت. با یه بنده خدایی تلفنی صبحت می کردم می گفت رفته بود تره بار نزدیک محله شان و قصد گوجه فرنگی هم د اشته همین گوجه فرنگی قرمز کوچولو که کیلویی .... ! البته در بازار تره بار که ارزان تر هم هست  کیلویی ۱۱۰۰ بوده . حالا...  صف تقریبا طولانی هم  که بوده بعد از اینکه ده دوازده نفری می روند فروشنده می گوید از حالا شد کیلویی 

۱۴۰۰

می بینید ترا خدا عجب !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢
 

من وگنجشکها

خوا هیم مرد

اگر هوا طوفانی باشد

........

رنگها بهم ریخته شد

در افکارم

به فکر که فرو رفتم

دیدم رنگین کمان شد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠
 

گزارش امروز

نقطه سرخط

تو مهربانی

راستی از تو ایثار را هم ! یاد گرفتم...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠
 

روزها را با انگشتانم می شمارم

تقویم را درخاطرم مرور می کنم

آمدنت را لحظه شماری می کنم

شادی هایمان را یاد دارم

راستی حالا فهمیدم

                   حق با توست


 
 
خدای من
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
 

 من چقدر غمگین می شوم 

می بینم شعرها رنگ بهار نیست و چهره ها...  ! 

و یادم می رود آواز پرندگان را  

ویادم می رود رنگ سبز را  

و یادم می رود که باید همیشه  بخندم 

آه خدای من

 چقدر من فراموش کارم 

و یادم می آید که غمگینم   


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
 

... آنقدر در افکار خودم بودم که وقتی از اتوبوس پیاده شدم ! فراموش کردم کرایه ام را به راننده بدهم صدایی مرا متوجه کرد . وقتی فهمیدم! دستم نا خودآگاه به طرف سرم رفت وچقدر خجالت کشیدم ا ی داد بیداد 

 

حرفی برای گفتن دارم 

نه اشتباه کردم 

حرفی نیست 

غصه ی نیست 

همه چیزعالی ست 

شوخی کردم 

هذیان می گویم


 
 
نور
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸
 

آفتاب

آن چنان نور داشت

 که چشمانم 

    جایی را ندید 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٧
 

سلام هم وطن امید وارم خوب خوب باشید 

و زندگی باز آغاز شد ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
 

صبح شد 

خورشید طلوع کرد 

و من بیدار     

         و هو شیار

و سبز سبزم 

به مانند خو دکارم

پرتلاش و امیدوار 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٤
 

گفت : دیدی چه زود گذشت

با کمی مکث گفتم آره

گفت : رفت تاسال دگر

ومن نگاهش ....


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۱
 

در این چند روز با موبایل این اسباب بازی کو چک عکس گرفتم از چی ؟ طبیعت ماهی کوچولو حتی از قمری که وقتی می خواند که وقتی من صدایش می کنم و ساکت می شود وباز می خواند وباز می خوانم وبا هم همصدا می شویم واین جالبه چه احساس خوبی دارم و من می توانم  با خروس همسایه و آن سگی که در باغ پسر خاله بود! خب چی؟... به خاطر همه چیز ممنونم ای خدای من و شاید پرنده ها یک روز ! بهم بگویند! حقیقت چیست و من در انتظار آن روز لحظه شماری خواهم کرد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٠
 

چه زیباست

وقتی به دنیای سبز من

می آیید و با نظرتان

مرا راهنمایی می کنید


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸
 

 چهارم عید رفتیم  منزل دوست دخترم که تصادف کرده بود . یه مهمان کوچولو آنجا بود . دوسالش نشده بود . کنترل تلویزیون برداشته بود . وبا آن دستهای کوچکش به شمار ه های کنترل دست می زد . وبعد نگاه به تلویزیون می کرد  جالب بود بچه ها دنیای خوبی دارند
هفتم  فروردین . وبلاگ من شش ماه شده یادمه هر ماه به هفتم می رسید ( سال گذشته را می گویم )   می زدم ودر این مدت خاطرات تلخ وشیرینی دارم
چها رشنبه صبح سوار اتوبوس که بودم بیرون را نگاه می کردم چشمم به ماشین عروس افتاد با فلفل قرمز وگل تزیین کرده بودند جالب بود
جالبتر از آن دختر و پسری  را در یکی از پیاده رو های ! تهران دیدم که فکر کنم خواهر برادر بودند چون شبیه هم بودند و بزرگ هم بودند ( البته بگویم که از اتوبوس پیاده شده بودم ) دختر به آن پسر جوان گفت الان می زنمت ...  ای داد بیداد

راستی ؟ سریال مرد هزار چهره را نگاه می کنید  جالبه  البته از نظر من شما را نمی دانم   


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٦
 

میلاد حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله

                                      و روز اخلاق و مهرورزی

و میلاد حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مبارکباد

                             


 
 
خاطره
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٤
 

 بعد از سال تحویل با دخترم رفتیم بهشت زهرا در مترو بودیم که چشمم به پسر کوچکی افتاد . که فال حافظ می فروخت با اینکه در (هنگام سال تحویل نیت کردم و کتاب حافظ را بازکردم وشعر زیبایی هم آمد اما به خاطر طولانی بودن شعر را نمی نویسم چون حوصله ندارم ) . وقتی پاکت را باز کردم نوشته شده بود

هزار جهد بکردم که یار من باشی

قرار بخش دل بیقرار من باشی                                 

در آن چمن که تبان دست عاشقان گیرند

گرت زدست بر آید نگار من باشی 

 سوم عید باز دوباره رفتم منزل خان دایی جان که طبقه اول هستند ( هم آپارتمان هستیم ) . بعد از نیم ساعتی خاله ام با دخترش ونوه اش و... آمدند دایی جان وقتی با دختر خاله ام روبوسی می کرد . دختر ش که دوساله است شروع به گریه کردن کرد ول کن هم نبود که چرا دایی جان مامانش را بوسیده . واین برای من جالب بود . ساعت دوازده شب وقتی وارد اینترنت شدم وقسمت  کامنت وبلاگم را می دیدم و  بعدوارد وبلاگ دوستی شدم چشمم به مطلبی خورد که مرا خیلی ناراحت کرد . خدایا به جان فاطمه وعلی حسن وحسین وبه جان محمد ما را از خودمان غافل مگردان آمین


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱
 


دنیای سبز من تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

سال خوبی را برایتان آرزو دارد 

نوروزتان پیروز