نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳٠
 

عید قربان برهمگان مبارکباد

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۸
 

هموطن خوبم اگر شاعر شعر می گوید....!

 اگر نویسنده داستان می نویسد . داستان اجتماعی یا رمان ویا جنایی ...

 اگر هنرپیشه در نقش دزد یا قاتل ایفای نقش می کند...!

 پس باید گفت....! در هرصورت هرکسی که هستی امیدوارم همچنان که هستی باشی

 

 

 

 


 
 
نامه 5
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۸
 

الان که این نامه را برایت می نویسم غروب یک روز جمعه است ومن چقدراز غروب یک روزجمعه دلتنگم ومن چقدراز این آدمها دلگیرم دوست دارم فریاد بزنم کاغذ ومدادم را کنارمی گذارم و می روم کنار پنجره  ، پنجره را باز میکنم نفس می کشم یکبار ، دوبار دوست دارم فریاد بزنم نمی دانم چرا گریه ام نمی گیرد بیشتر وقتها همین حالت بهم دست می دهد دارم خفه می شوم از دست این آدمها سراغ آهنگ مورد علا قه ام می روم شروع می کند به خواندن بی اختیار اشگهایم دانه به دانه فرو می ریزد . دوست ندارم باران ویاران اشگهایم را ببینند اما انگار چاره ای نیست . باران ویاران قرار بروندمنزل پدر بزرگ اما من نمی خواهم بروم . حوصله آنجا را هم ندارم .حوصله هیچکس را ندارم نمی دانم شاید من توقع می کنم ولی ... ولی نه من که حرف غیر منطقی نمی زنم من می گویم آ ی آدمهای بظاهر مهربان ای که همه از معرفت ، عدالت ، عشق ومحبت حرف می زنید ، آیا راست حسینی عمل هم می کنید !؟ ما تا به حال چند نفر را با رفتا رمان یا با حرفهایمان دیگران آزرده خاطر کرده ایم ، آیا بهتر نیست اگر نمی توانیم به اطرافیان خود کمکم کنیم ، حداقل آزاری هم به آنها نرسانیم واز این که هست بدتر نکنیم وجالب اینجا ست ، بعد هم می گوییم اه فلا نی چرا اینطور شده !؟ ومن از دست این جماعت به ظاهر مهربان قلبم شکسته ، چون که ... واز همه جالبتر می گویند تو خودت را آزار می دهی... می گویند بخشش خوب است ، مگه نه ؟ می گویند فراموش کردن همه چیز بد نیست ، مگه نه ؟ پس چرا تا آمدم فراموش کنم ، باز و باز پس چطور ازمن انتظار دارید هی ببخشم و فراموش کنم عزیز تر از جانم نیستی که ببینی و من هر چه اطرافیان از من دور تر می شوند من به خدا نزدیکتر می شوم خانه سرد است اتاق سرد است زندگی بی تو سرد است صدا می آیدصدای کورپ ، کورپ انگار بر سر من کوفتن ...راستی تو نگفتی گنا ه من چه بود؟ حتما یادت هست وهمیشه هم پای تو بودم با تو آماده ی سفر شدم رفتیم با هم تجربه کردیم اما ... با هم تصمیم گرفتیم وباز گشتیم  وباز تو فکر رفتن کردی وتو باز از آینده واز رویا هایت حرف زدی تو فقط در رویاهایت بودی ونیستی که ببینی دخترمان مدت طولانی ست که پاهایش درد می کند . وخودش می گوید مثل فلج ها شدم وای که چقدر دکتر رفتیم وهمه می گویند چیزی نیست ولی باران همچنان از پا درد ناله می کند . ومن دیگه نمی دانم چکار باید بکنم . البته به فکر م رسیده بروم امامزاده این آخرین شانس را می خواهم امتحان کنم . امشب شب چله است . اما تو نیستی یادته میگفتم

شب چله خونه ی دارا و سارا

بی هندونه ، بی انار، خونه ی بی نور

حالا می فهم ، شب یلدا

بی انار ، بی هندونه

خونه بی نور یعنی چه... ومن چقدر دوست داشتم شب چله را با تو باشم . ومن می دانم روزی خواهی آمدوشب چله را با انار سرخ هندوانه وآجیل وحتی فال حافظ وحرفهای عاشقانه پدر بزرگ برای مادربزرگ و سر مشقی برای ما وفرزندانمان خواهد بودومن شادی را در چهره ات خواهم دید ومن در انتظار آن روز... وباز می نویسم. ولی این بار برای باران نوشتم . بعد نیست توهم بخوانی

دخترم ، عزیزکم در گرما وسرما این راه را با هم طی کردیم . آمدیم ورفتیم غصه خوردیم غصه خوردم وچیزی عوض نشد . وباز اگر...بگذرد !؟ چیزی عوض نمی شود نه برای تو ونه برای من وفقط می گویم مرا ببخش من هم مثل تو قربانیم . چطور بود ؟ مگه دروغ گفتم ؟ ومن برای تو و به یاد تو و با خاطره های تو زندگی می کنم ای عزیزتراز جانم زندگی با تو برای من زیبا ست

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
 

حضرت محمد بن علی (ع ) ملقب به باقر العلوم ، مادر گرامش ، فاطمه ، ولادت اول رجب ، مدت عمر ، 57 سال ، مدت امامت 19سال ، محل دفن ، قبرستان بقیع ، ودارای 5 پسر و2 دختربوده اند


 
 
راز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٦
 

درزیر باران

دوکبوتر سفید عاشق

که برروی شاخه ی

خشکیده نشسته اند

چه جلوه ی به درخت داده اند

کاش سکوت بود

من می شنیدم

ومن می دانستم

راز دو کبوترسفید را

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥
 

هرچند که آهنگساز نیستم

 

اما دوست می دارم

 

آهنگ زندگی بنوازم

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٤
 

فکر کنم اردیبهشت ماه بود . ویک روز پنجشنبه وفتی داشتم روزنامه را ورق می زدم چشمم به یه قسمتی که نوشته شده بود . موذن زاده اردبیلی به علت کسالت در بیمارستان مدائن بستری است ،  افتاد . وقتی این خبر را خواندم . به فکرم رسید بروم عیا دتشان . امروز جمعه تصمیم گرفتم بروم دیدنش این صدا را چقدر دوست دارم صدای الله اکبر گفتنش . مشتاقم که راهی بیمارستان شوم با چه ذوق و شوقی و در حین حال ناراحت بخاطر کسالت ایشان اما چکارمی شود کرد. با قانون زندگی ؟ دم بیمارستانم ازپله ها آمدم بروم بالا محکم به زمین افتادم مچ دستم درد گرفت اما من اهمیتی ندادم از اطلاعات سوال کردم ورفتم طبقه مورد نظر وقتی وارد اتاق شدم . نزدیک تخت رفتم دیدم  موذن زاده ، این پیرمرد با صورت بیمار گونه ش ورنگ پریده نگاهی به من کرد . سلامی کردم جواب سلام مرا با چشمایش جواب داد . آقایی کنار تختش روی صندلی نشسته بود . چند نفری در اتاق بودند . یکنفر هم دوربین بدست داشت فیلمبرداری می کرد . من کنار تختش ایستادم نگاهش می کردم وساکت بودم و بعد گفتم برای ما هم دعا کن با صدای گرفته گفتند چرا ؟من متوجه نشدم اون آقایی که کنار تختش نشسته بود گفتند می گویند چرا ؟ ومن سکوت کردم بعداز چند دقیقه ی خدا حافظی کردم خانمی آنجا بودند تشکر کردند . وقتی از اتاق خارج شدم یه احسا سی داشتم نمی دانم چه بود ؟اما این درد دست با من ما ند وگرفتارش شدم ولی هر وقت که تعریف می کنم با افتخار می گویم دیدن موذن زاده رفتم اینطور شد

صدایت را می شنوم 

چه زیبا نغمه سرایی می کنی

تو مهمان هر خانه می شوی

وای برمن

اگر مهما ندار خوبی نباشم

وای برمن

اگر از تو غافل شوم

تو مرا ببخش

اگر کوتاهی کردم

ای که نغمه سرایی می کنی

ومن به آرامش می رسم

با صدای الله اکبر تو....


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٢
 

تو مرا

    در آن دره

ترسناک تنها گذاشتی

حالا که سلا مت به مقصد رسیدم

می گویی درکنارت بودم

آسمان رعد شد

از حرفهایت

................................................

دوست دارم

برف بی آید

گلوله ، گلوله

زمین سفید شود

پاک ، پاک


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
 

* * *

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 سا لروز ازدواج حضرت علی علیها السلام وفاطمه سلام الله علیها مبارکبادقلب

 


 
 
نامه4
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٠
 

و باز می نویسم برای تو و بخاطر تو عزیزتر از جانم. کاش می توانستم جملا ت شاعرانه به کار ببرم و ذره ای از قلب ...نه توبهترین ، مهربانترین هستی اشکال از من است که همه اش در گیر اتفا قات روز مره زندگی هستم . منی که کلوله باری از غم یدک کش من هست نگو که می توانی بدون من هم شاد باشی، غم دوری تو یطرف وحرفهای دیگران هم یه طرف . من دارم له می شوم نه مثل یک شیشه که خرده هایش در زیر پاهای دیگران قرچ قرچ می کند . تو برای من کسی بودی و من مثل کودکی که از هرچه وهرکس ناراحت بودم به تو پناه می آوردم وتو مرا دعوت به صبوری می کردی وقتی فکر می کنم می بینم زندگی چه بازیهایی دارد .که اصلا فکرش را هم نمی توانی بکنی واین راه را چه بخواهی وچه نخواهی باید طی کرد. باران و یاران دیگر هیچ نمی گویند ظاهرا عادت کردند . اما من میفهم نگاه باران ، چشمهای یاران بامن سخن میگویند ونگاه غمگین آنها از صد حرف برای من سختراست . عزیز تر از جانم چند ماهی می شود که کار می کنم البته موقتی است . کسی که کار را برای من درست کرد آشناست .پول چند ماه هم یک چک بهم داد .دستش درد نکند ولی منی که کار نکردم تا حالا برایم همه چیز جالب است .من زیاد حرف نمی زنم موقع کار واین آشنا مرا بخاطر این کار.... بگذریم گاهی دلم می گیرد ازهمه چیز آمدن به این اداره غصه ام می شود . نمی دانی که چقدر حرفهای نا گفته برایت دارم .گاهی از هرچه کاره بیزار می شوم حیف که پولش را جلوتر گرفته ام .تو بهتر از خودمن میدونی دوست دارم همه چیز را بفهم اصلا انسانها موجود پیچیده ی هستند وهمین مرا مشتاق کرده که بدانم پشت صورت آنها چیست؟ راستی مریم درشرکت برایم کار پیدا کرده می گوید . برو کامپیوتر یاد بگیربه درد می خورد حقوقش هم خوبه یکی دوتای کار هم پیدا شده ، منشی دکتراما من زیاد خوشم نمی آید .حالا ببینم چه می شود .

 

می گویند سر آغاز ...

هر آشنایی عاشقا نه ست

وپایان آن ...

حز ن انگیز است

من باور ندارم

پرواز خواهم کرد

وهر کجا تو باشی

خواهم آمد

قصه ی عشق ما....

همگان خواند دانست

 

  


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩
 

حضرت محمد بن علی (ع )  ملقب به جواد نام مادرشان خیزران ، تاریخ تولد 10 رجب ، مدت عمر 25 سال ،مدت امامت 17 سال ، قاتل آن حضرت معتصم ،محل دفن کاظمین واز ایشان 4پسر و7دختر باقیماند ه

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸
 

دیوارهای خشتی

باغ انار

جبعه های چوبی

مرد باغدار ایستاده

وپیرمرد خسته ونالان ...

................................................................

درلا به لای

درختان ...

نشسته بود

گوزنی با شاخ های بلند

برگهای زرد و نارنجی

رقص کنان

می آرامیدن

روی این گوزن یپر

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧
 

سلام خوبی هموطن ؟خدارا شکر . امیدوارم خوب ، خوب باشید

در روزنامه خواندم چندین دستگاه اتوبوس وارد شده .

مبارک باشد

 روزی پسرجوانی با شلوار مشکی و پیراهن سفید چند قدمی ازمن جلوتر بود و بنده بخاطر شلوغی اول متوجه اش نشدم ...وبعددیدم این آقاپسر کلاه نمدی برسرش یک دستمال بلند هم در دستش وخیلی داشت  داش مشتی راه می رفت اول فکر کردم دارند فیلمبرداری می کنند ... ولی !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٥
 

آرزو داشتم

 

برایت بنویسم

 

وکاغذم بوی عطرگلاب دهد

 

و دوست داشتم باشعرشروع کنم

 

وتو نامه ام درقلبت نگهداری کنی

...................................................

کور شوم اگر دروغ بگویم

 

که رنگها را دوست ندارم

 

که من آبی را آبی می بینم مثال دریا

 

وسبزرا سبز مثال چمنزار

 

سیاه را سیاه می بینم

 

به مانند شب

 

و شب سکوت است

 

شب برای آن بی خانمان

 

مرگ است

 

مرگ ...

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳
 

الان که این نامه را برایت می نویسم ظهر است وصدای الله اکبراز تلویزیون می شنوم . صدای گرم موذن زاده ومن چقدراین صدا را دوست می دارم چه آرامشی به من داده می شود . امروز هوا گرفته ومن هم غمگین هستم  باران ویاران مدرسه هستند ومن هوای نوشتن کردم هوای در دل با تو !

راستی یادته که وقتی مرغ عشق ها را آوردی شب عاشورا بود . یکی زرد ویکی آبی بود . ومن چقدر خوشحال شدم وچقدر فکر کردم برای آنها چه اسمی بگذارم یادته به یکشان می گفتم : دکتر وبه اون یکی مهندس ویاران با خنده می گفت : بلند نگو صدات  بیرون می رود وهمسایه ی عزیزمان آن وقت می گوید به چه کسی می گویی .... وبعد می خندیدیم . یادته وقتی مرغ عشق ها راآوردی من همه را معرفی کردم واین دو پرنده کوچک سرهایشان را طوری نگه می داشتند که انگار دارند گوش ! می کردند ومن هم بخاطراین می گفتم دکتر ومهندس چون به قیافه  یاران مهندسی می آمد  و باران هم دکتر وبرای خودم دلیل می آوردم والا ن چند سالی هست که مرغ عشق دوستان خوب من شدند . هرچند من وتنهایی با هم بیگانه نیستم وبهم عادت کردیم ولی من ازاین تنهایی بیزارم بیزار .

چقدر حرف برای گفتن دارم اما نمی دانم گاهی چرا می خواهم بنویسم فکرم کار نمی کند ولی من می نویسم  ودرفکرم چطور باید اندیشه هایم  را باید روی کاغذ بیاورم . مدتی هست در فکرم که سرکار بروم نمی دانم موفق می شوم یانه . کمی هیجان دارم من که تاحالا کار نکردم می ترسم موفق نشوم ولی بهم می گویند اولش این طوریه . عز یز ترازجانم وقتی برایت نا مه می نویسم ودر نامه هایم برایت شعر یادته در نامه قبلی ام نوشتم

وقتی گفتم شعر مینویسم

تو هم گفتی من هم

وقتی گفتم عاشق

               آواز پرنده ها

عاشق رنگ های شاد

وعاشق همه چیزهای

خوب خداوند هستم تو هم گفتی من هم

پس چرا من که عاشق تو هستم سکوت می کنی ؟

گاهی احساس می کنم خودرا در جاده ی باریک وطولانی می بینم ومن با قدمهایم آنقدر راه میروم تا .... کفش هایم پاره وقطره های خون رد پاهایم می شود . من بدون اینکه چاره کار را پیدا کرده باشم . به من می گویند ساده ابلهه چرا ؟ خب دیگر می گویند . الان برای خودش خوش می گذرانه ، ولی من هی نوشتم ونوشتم بدون آنکه  ...راستی تو میخوانی ؟ من چه نوشتم و برای چه نوشتم ؟ الان ازپشت شیشه نگاه به حیاط می اندازم گلدان های گندمی را می بینم چه جلو ه ا ی به حیاط خانمان داده ومن باخوشحالی آنها را نگاه می کنم ویاد خاطره هایمان می افتم . یادته یک شب تابستان که در حیاط کنار حوض نشسته بودیم ومن گفتم یه شعر برایت بخوانم وتو لبخند می زدی می گفتی بخوان ومن می گفتم نخندی ها... وتو می خندیدی و من چفدر مسخره بازی در می آوردم تا یه شعر بخوانم راستش خجالت می کشیدم واون شب برای شعرم اسم هم گذاشتم باران ویاران هم رو تاب نشسته اند. و به من وتو نگاه می کردند

دیشب یه خوابی دیدم

یه آسمان پرستاره

چه تعجبی کردم

یکی ، یکی شمردم

دستم را دراز کردم

یکیش را برای خودم برداشتم

ستاره خانم اخمی کرد

گفت : من مال تو هستم

من باید اون بالا باشم

در کنار دوستان باشم

اگر یکی مون بره

آسمان خلوت میشه

ستاره هاش کم میشه

نمی دانم چی میشه

 

من ساکت شدم وتو گفتی بعد ومن گفتم بعد نداره همین بود . وتو مثل همیشه تشویقم می کردی در همه کارها تشویقم می کردی ومن احساس دل گرمی می کردم نیستی ، نیستی که ببینی من چه غمگینم با رفتن تو . من باتو به مانند کوه بودم استوار عزیز تر از جانم صدای پای یاران می آید، خدا نگهدار باز هم برایت می نویسم

 

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٢
 

من آهسته وبا قدم های شمرده در پیاده رو راه رفتم و برگهای پاییزی خش ، خش کنان در زیر پاهایم صدا می کرد . ومن در افکار خودم ... وقتی به خود آمدم دیدم فرسنگها راه رفتم راه

........................................................................

 

وقتی لالایی برایت می خواندم

 

از آهو ، سنجاقک ، خرس کوچولو می گفتم

 

تو با چشمان قشنگت

 

زل به من می زدی

 

آهو ، سنجاقک ، خرس کوچولو

 

دوستان خوب قصه بودند

 

اما من کرکسها را برای تو

 

نمی گفتم

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
 
سلام هم وطن خدا قوت  پنجشنبه وجمعه خوش گذشت خدا را شکر مگه میشه خوش نگذره در کنارخانواده یا دوستان یا جمع فامیلی بالاخره کمی تا اندازه ا ی چی ، نشنیدم خوش ... آفرین خوش می گذره.... امیدوارم جمعتان گرم ، گرم باشد . راستی تو جمع فامیلی یا دوستان کسی پیدا میشه شاد وشنگول باشه چه بهتر اگر هم نبود. شما این کار بکن چه اشکالی دارد؟ نمی خواهی سبک سری کنی خدا خیرت هم بدهد . ما که هروقت در کنار خان دایی هستیم خیلی خوش می گذره ما هم که آمادگیش را داریم که دیگه هیچ نگو نپرس اصلا قرار گذاشتیم ما هی یکبار فامیلهای خیلی نزدیک دور هم باشیم بگیم وبخندیم خسته شدیم بابا ... شما هم خواهشتن امتحان کنید . اصلا قرار هم نیست بریز بپاش کنیم اما دایی جان می فرماید تو به این کار هاش کار نداشته باش من هر طور که دوست دارم بنده میگویم خیر همه باید یک دست باشند ترا خدا بد میگم ؟  راستی من خودم طنز را خیلی دوست دارم ولی ...ولی چی ؟ خب الان میگم دختر فامیل که کلا س اول هم هست وقتی منو دید .گفت دستم را ببین هی دستش را تکان می دهد ومیگه منو ببین بهش گفتم نکن عادت می کنی میگه پس چرا ...هی دستش را اینجوری میکنه . یه بنده خدایی تعریف می کرد در خیابان بود دید دو دختر شاید دوم سوم راهنمایی یهو آمدند جلو به تقلید از برنامه ی چارخانه از خودشان صدا درآوردند . وبعد هیچی دیگه خندیدن. چی گفتید اشکالی ندارد خب دلشان شادشد خب باشه   اصلا به من چه . باز یاد یه خاطره افتادم همین تابستان 86 صف اتوبوس ایستاده بودیم وای چه حوصله ی ....  خا نمی خیلی مرتب با کلا س ایستاده بود بعد از مدت کوتاهی چند تا جانورخزنده پلا ستیگی از کیفش در آورد. پنداری گفت از بازار خریدم یادم نیست خب به من چه مبارک باشد اصرار، اصراربگیر در دستت ای بابا ! حالا هی بگو من چندشم میشه اصلا می ترسم شاید راضی بشه دست از سر کچل برداره کاش زبونم لال می شد نمی گفتم می ترسم وبعد تو خیال خودت باشی تو فکر اتوبوس عزیز هم باشی که چه موقع تشریفش را می آورند و باز فکر کنی به خاطر صرفه جویی ... حالا بیا او چی خدا نکرده درد های دیگر هم بگیری  هنوز چند دقیقه ای نگذاشته بود که این خانم با کلا س جانوررا بی اندازه توی ..... ای دادبیداد ازاین رسم زمونه

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠
 

جاده طو لا نی را پشت سر گذا شتم

 

به مقصد رسیدم

 

شهر را دیدم

 

آسمان یک رنگ بود

 

..........................................

 

درترا فیک سنگین تهران

 

من شاعرشدم

 

...........................................

زیبا گفتی ازمهربانی

 

با قلم درشت خواهم نوشت

 

.......................

یک روز سوال کردی ؟ برج آزادی بزرگترین است یا میلا د ! 

 

وبعد گفتی خوش بحال پرنده

 

.................

دیشب درخواب

قران را ازحفظ خوا ندم

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩
 
یکبارترا در کنار ساحل دیدم مرغان دریایی پرواز می کردند

وتو چشم دوختی به پرواز مرغان

ومن چشم دوخته بودم به تو...

 


 
 
نامه3
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
 

مثل همیشه می نویسم برای تو عزیزتر ازجانم دیگر عادت کردم ، عادت به صبوری . اما من می نویسم که شاید به خوانی ؟ دوری تو من وبچه ها را افسرده کرده وباران مثل همیشه سراغت را می گیرد .قبلا  بهت گفتم از مدرسه نامه ی داده بودند .ومرا مدرسه خواسته بودند . والان چند ماهی می شودکه باران را پیش دکتر روانشناس می برم .ویزیت ها خیلی گران است ومن نمی توانم کل ویزیت را بدهم مجبور شدم .به خانم دکتر بگویم یعنی اول دکتر با من صبحت کرد . و بعد با باران رفتن پیش روانشناس چقدر خوبه ! یا شاید الان برایم جالبه شاید خنده ا ت بگیرد ولی من فکر می کنم همه احتیاج به روانشناس یا روا نپزشک دارند باید یاران را هم یک روزی با خودم ببرم دکتر ا ون هم دلتنک تو می شود . گاهی که خوابیده صدای گریه اش را می شنوم وبغض گلویم را فشار می دهد ومن چطور می توانم شکوه کنم وقتی می بینم پسرمان اشگهایش را از من وباران پنهان می کند . خیلی حرفها هست که می خواهم برایت بگویم اما نمی دانم چطور باید بگویم ومن صبر می کنم این مداد سیاه چی می خواهد بنویسد اصلا دوست دارد ودلش راضی می شودبنویسد حتی برای تو ومن می خواهم او راحت باشد .چون او هم سهمی دارداز این نوشتن ومن نباید به صرف اینکه مداد منه بیش از حد ازش کار بکشم من دوست دارم همه از من راضی باشند حتی این مداد سیاه هرچند که کار سخت وبسی دشوار ومی توان گفت محال مگه می شود همه از هم راضی باشند . ولی من سعی خودم را می کنم همیشه خوب باشم برای تو برای خودم وبرای همه ... یک انسان مفید باشم .ای عزیز تر ازجانم تو نیستی که ببینی چقدر دلم شکسته است امروز صاحبخانه آمد وگفت باید از این جا بروید خانه را برای پسرش می خواهد . ومن سکوت کردم و او با کمی مکث گفت یا  اینکه  زن صیغه اش شوم ! دلم می خواست تو بودی ومن این همه حرف وحدیث نمی شنیدم . می خواستم محکم تو گوشش بزنم . می خواهم در اولین فرصت از اینجا بلند شوم  ولی مگه جا گیر می آید ! بااین شرایط مالی که ما داریم . ومن همچنان می نویسم برای تو ، تو نیستی می نویسم وقتی که در کنارم بودی احتیاج به نوشتن نداشتم ای عزیزتراز جانم من هرچیزی که می نویسم بدون اینکه فکر کنم خودش نوشته میشه وگرنه من نه شاعرم ویا نویسنده پس از من خرده نگیری دیروز رفته بودم مغازه ای که مادرت هم خرید میکند رفتار خیلی نا شایستی انجام داد خیلی بدم آمد...از خودم وآن خرید لعنتی متنفر شدم

 

لب حوض خانه ی مادر بزرگ نشسته بودم

ماهی قرمز را دیدم از دست ماهی سیاه فرار می کرد

من ندانستم چرا

من نمی دانم چرا ؟ آدمهای بد

بیشتر، بیشتر قیا فه هاشون بد است

ومن باز نمی دانم چرا آدمهای خوب هم گا هی

قیافه هاشون بد می شوند

پس چرا من نفهمیدم که آدمهای خوب روی صورتشان را با چه رنگ کرده بودند!من ندانستم ونخواهم دانست

چون من یک کودک بیش نیستم 

 به امید دیدار عزیزتر از جانم

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦
 

ومن می دانستم یک روز خواهی آمد   لبخندواز قصه های شیرین کودکیت خواهی گفت ومن همه را خواهم نوشت وخواهم گفت چشمک تو بهترین کودکی بودی که من دیدم

.........................

 

از پله های آپارتمان باسرعت به طرف بالا میرفتم.شنیدم کسی صدایم کرد نگاهی انداختم گفت : منم منطق

گفتم : باچه کسی کارداری؟

گفت : با آدمهای غیر منطق

گفتم :  برو که من نیستم

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
 

دوستان با ذوق وباهنرلبخند که خودش می داند من با او هستم آیا سریال لبه ی تیغ که اگر دیده باشید فقط یه داستان بود ؟یه داستان سرگرم کننده ؟سرکاری بالا رفتیم...!.... !یا واقعیت دارد ؟ کار به فیلمهای دیگر ندارم گفتم لبه ی تیغ .

فقط همین

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
 

پدرم را می بینم

گلدان شمعدانی را

کنار حوض خانه ی مادر بزرگ گذاشته

ومن از ایوان خانه ی مادر بزرگ

ماهی های در حوض را می بینم

چه رقص کنان از کنار هم رد می شو ند

نه هوا طو فا نیست

نه خبری از رعدو برقی ست

مادر قالیچه را کنارباغچه نزدیک حوض انداخته

بساط چای برقراره

نه هوا طوفانیست

نه خبری از رعدوبرقی ست

چه صفایی دارد این خانه

ماهیان چه رقصی می کنند

در آب زلال

ومن می خواهم لی لی بازی کنم

در گوشه ی حیاط خانه مادر بزرگ

تک وتنها

با زنده وبرند ه خودم هستم

 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
 

   سلام خدا قوت هم وطن چطورید ؟ خوبید؟ خدا شکرخدا صد هزار مرتبه شکر یادتان نرود  یادم نرودهمیشه وهمیشه خدا شکرکنیم به همه چیز های داده ونه داده .

راستی هوا سرد شده مواظب باشید خدا نکرده سرما نخورید وگرنه بخواهید بروید دکتر ، دارو خلاصه که ....

 راستی سوپ با شلغم یادتان نرود چی ، چی گفتید ؟ دوست ندارید ! خب کاری نداره فقط کافیه رنده بشه بهتر از شربت و... است خدا وکیلی بهتر نیست ؟ از من گفتنچشمک


 
 
نفهمیدم!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
 

چرا هر کجا می روم

 سایه ام به دنبال من است !

 یک رو ز از سایه پرسیدم

تو دیگه از من چه می خواهی ؟

بس است !

 سا یه گفت : من تقصیری ندارم

 خورشید به من گفت !