دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

نامه 1
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠
 

سلام بتو ای عزیزتر ازجانم

و باز می نویسم وبرای تو می نویسم برای تویی که  اصلا نمی دانم نا مه هایم را می خوانی یا نه ومن مثل همیشه خشنودم. امروز یاران مدرسه نرفت تب شدیدی دارد . ودارد هذ یان می گوید واسم ترا بر زبان می آورد . پسرمان احسا س بزرگی هم میکند . ومی خواهد مثل بعضی از آدم بزرگها باشد . یک روزی که دفترش را ورق می زدم .چشمم به این مطلب افتاد نوشته شده بود .

من هنوز کودکم

دستهایم کوچک است

به من توهین نکن که قلبم کوچک است

تو نمی دانی که فکرم مثل یک مرد پخته است.

 ای وای داشت یادم می رفت  شکوه زنگ زد ه بود. یه دکتر معروفی که محمد رضا را می برد، بهم معرفی کرد . می خواست بداند یاران را بردم دکتر یا نه .میدونی که مربیه بدنسازیه ودربا شگاه معروفی هم هست . احساس خستگی می کنم هم جسمم وهم روحم وقتی با یاران رفتیم دکترنمی دانی که چقدر شلوغ بود . پزشک اطفال است . انگاری از ساعت نه به بعد شب می رود مطب وتا دیر وقت کار می کند . خدا خیرش بدهد . اما یه چیزی بهم گفت که من دلگیر شدم اما به روی خودم نیاوردم .بالاخره همه جورادم پیدا می شود! شاید خسته بوده وشاید من بی خودی ناراحت شدم ای وای یادم رفت که بگویم چی گفت (وقتی یاران را معاینه می کرد من گفتم آقای دکتر من می توانم باران دخترم را بیاورم پیش شما و او با صداقت تمام گفت این یه یکی هم زیادی است ) ....! کور شوم اگر دروغ بگویم . انگاری خوابم می آید چشم هایم خسته شده قلمم از دستم دارد می افتد. وپلکهایم خسته تر از خودم .الان که این نامه را می نویسم صبح شده از خواب که بیدار شدم دیدم مداد وکاغذ نامه همینطور کنارم افتاده وخوابم برده بود وبعداز نماز باز شروع کردم به نوشتن می خواهم از خوابم برایت بگویم در خواب فریاد می زدم انگارکسی صدایم را نشنید با دست اشاره کردم کسی متوجه نشدومن خسته ونا توان شدم وبعد سکوت کردم ، سکوت . درد تمام وجودم را در برگرفته بودصدای زنگ خانه را شنیدم نمی دانم چرا فکر می کردم شاید پستجی از تو نامه ی آورده با تمام قوا رفتم در را باز کردم خوشحال شدم پستجی بود نامه را باز کردم. دیدم با خط درشت نوشته شده بودما هم همینطورومن باز سکوت کردم وزیر لب نجوا دادم یا  امام رضا هم خودم وهم کسانی که می شناسم ونمی شنا سم به تو سپردم وبعداز خواب بیدار شدم ودیدم موقع نماز است . هوا هم سرد شده وهم آلوده ومن نفسم بند آمده از این همه دود . خانه را بهترین جا برای خود می دانیم حتی من ، حتی تو ، حتی او ، حتی همه ودوست داشتیم در خانه بمانیم اما نمی دانم چرا فکر نکردیم یا شاید نخواستیم فکرکنیم آن کسی که خانه ی نداردچه !؟ او چه می کندآنقدر در افکار خود بودیم که به او و او ها فکر نکردیم هرچند که از دست ما کاری ساخته نیست . باز هم برایت می نویسم به امید دیدار می دانی که من از خدا حافظی متنفرم ای عزیزتر از جانم

 

 


 
 
ولادت امام رضا ( ع ) مبارکباد
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٩
 

امام رضا ( ع ) در روز یازدهم ذیقعده سال 148 ه ق در مدینه متولد شدند.

 نام آن حضرت ، علی است . آن بزرگوار با جدش حضرت علی بن ابیطالب همنام است این نام مبارک ، ازنام خدا مشتق و بر علو صاحب نام دلالت می کند . آن امام همام القاب فراوانی دارد که برخی از آنها عبارتند ازصادق ، فاضل ، صابر، وفی ، رضی و...)پدر بزرگوار آن امام همام ، حضرت موسی بن جعفر است ومادرش ام البنین وبه نامهای (نجمه  سمانه ، تکتم و...) نیز گفته شده است . ودارای یک پسر ویک دختر بودند 

 


 
 
قصه او
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
 

این قصه از کیست که من اینقدر آن را می شنا سم

 آری من می شناسم آنرا

حقیقت ا ست ! نه من نمی دانم

شاید یک حکایت بیش نیست

و شاید یک نامه

برای خدا ست

نه شاید حکایت زن همسایه

و شاید قصه  یک زن ، دو زن  نمی دانم !

 باید بروم در فامیل جستجو کنم

و شاید کسی که خیلی دور یا خیلی نزدیک باشد

وقتی می اندیشم

می بینم ؟

چه فرقی می کند

راستی چه فرقی می کند؟ 

 


 
 
سلام به بهتراز جانم
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٧
 

 

این چندمین نامه ی است که برایت نو شته ام نمی دانم چرا همیشه نامه هایم بدون جواب می ماند . شاید من مقصر باشم آدرس را اشتباهی می نویسم .ولی باز که فکر می کنم می گویم شایدحال خواندن نا مه های مرا نداری یا نامه های من ترا به شوق نمی آورد . ولی من آنقدر می نویسم تا شاید یک روز دلت برای من بسوزد. و قتی نامه را چندین بار مرور می کنم می بینم چیزی که باعث شود ترا ناراحت و قلب شیشه ای ترا بشکند خبری نیست من که همه اش از عشق ودوستی و محبت می گویم پس دگر چه خواهی ؟می بینی چقدر خطم خوب شده یادته اوایل می گفتی تو بد خط ترین کسی هستی که دیدی ! ولی حالا چی ؟ چرا ؟حالا نمی گویی که بهترین خط را پیدا کردم با شه ! اشکالی ندارد ما را غمی نیست عادت کردم ، عادت به تعریف های نکرده ما را با کی نیست . یادته وقتی می خواستی بری به قول خودت اون ور آب از رویا هایت می گفتی ومی خواستی کاخ طلایی مان در آن جا با شدو من می گفتم ما باید بین کسانی که دوستما ن دارند و دوستشان داریم باشیم ولی تو فقط به رویا هایت فکر می کردی وبس .تو ندانستی که با رفتنت من چطور زندگی خواهم کرد وتو دلت خوش بود ................                     .. می گفتی من می روم وتو بچه هارا با خود می برم وگاهی هم می گفتی اصلا من میروم کار میکنم وبعد از مد تی می آیم افسوس وصد افسوس که اصلا جواب نامه های مرا هم نمی دهی . اما من به این خشنودم که شاید یه روزی جواب نامه های مرا بدهی ! دیروز باران از مدرسه نامه ی آورد چیه فکر کردی پول می خواهند !؟ نه آنها می خواهند در مورد باران صبحت کنند نمی دانم چی می خواهند بگویند ؟!

 

راستی می دانی الان کجا هستم نزدیک تخت پدر تو بیمارستان چند وقته که مریضه .یادته از مریضی پدر برایت نوشتم من که از همه وهمه برایت میگویم اصلا فکر کنم تو دیگر بهتراز خود من بدانی چی به چی هست . برای این

دفعه بس است . من اگر یک روزی که معلو م نیست چه روزی باشد مردم بازهم برایت نامه می نویسم از همه کس وهمه چیز می خواستم نامه را تمام کنم که بغل تختی پدر آقایی را آوردند چهل دو ساله انگار ناراحتی اعصاب دارد خودش به پرستار می گفت قبلا هم معتاد هم بوده می بینی مردم چقدر مشکل دارندیا تخت روبرویی می گفت چند سالی بود آزمایش قند می داده اما میگفتند چیزی نیست قند نداری ولی بعد متوجه شدند قندش خیلی بالا ست .و باید انگشتش را قطع کنند فردا قراره عملش کنند خیلی می ترسه نه از قطع انگشتش از عمل می ترسه برای امروز کافیه دیگه به امید دیدار   

 

 

 


 
 
باور کن!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦
 

باران نمی بارد

 

تا زمانی کهذهن تو به اشتباه،

 

 در مورد آفتاب فکر کندباران نمی باردتا زمانی کهنگویی اشتباه کردم

 

 

 

 

 


 
 
نماز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٥
 

آفتاب طلوع کرد

 

مردی آفتاب خورده گوسفند ها را به چرا برد سگ نگهبان  

 همرا هی می کند ...ظهر است مرد از کجا فهمید وقت نماز است.

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
ای بابا
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤
 

قیل وقال راه انداختی

 این همه فریاد برای چیست

زندگی زیباست

من هم می دانم

اما دست آن بچه

یک لقمه نان نیست

آن زن دربازار دست فروشی می کند

 آن مرد با نگاه

زن را تحقیر کرد

بازهم می گویی زندگی زیباست 

 


 
 
کلاس درس
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳
 

در کلا س عشق

 

پشت نیمکت های رنگ رو رفته

 

کتاب های کهنه

 

مداد های کوتاه    

 

در سوز سرمای زمستان

 

 کلا س سرد در کنارم بودی

 

معلم دلسوز                   

 

درس زندگی داد، یادته

 

من وتو

 

خوشحال وشاد بودیم

 

بادستهای سردمان

 

دست به دعا شدیم

 

خدایا دوستت داریم

 

واین دعای هرروز مان بود..

 


 
 
سلام
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠
 

 خدا قوت خوبید خدا شکر سربلند باشید ای هم وطن

حتما می دونید که گفتند آدم دروغگو چی .... ! اگر گفتی اگر بگی که می دونم میگی پس چی جایزه بی جایزه آدم دروغگو کم حافظه میشه درسته آفرین . آدم دروغگو جاش تو جهنمه درسته مرحبا . آدم دروغگو مثل پینوکیوکارتون میشه دیدی چه خوب بلد بودی تازه شاید بازهم در مورد دروغگویی باشه که ما دیگه کاری نداریم فعل بس ا ستنیشخند  حالا برم سر اصل موضوع در سالن سینما بودم دختر خانمی از سالن سینما آمد بیرون، انگاری از خانه بهش زنگ زده بودند بلند ، بلند (اینم خاصیت موبایل ) گفت من الان از کلا س آمدم بیرون تا بیام خانه میشه .... !

باور نمی کنید ! خودم ، شنفتم .

..............

تو گفتی من بنویسم شعر را ! من اینجا کاره ای نیستم اگر شعر هایم قافیه نداردچشمک

................

آسفالت  خیابان...

در این آفتاب سوزان

سوختن ، سوختن

آفتاب غروب کرد

آسفالت خیابان

چه شادی می کند

در این عصرتابستان

............

شوخ طبعی خوبست

من می خواهم بخندم

با تو

لپ ها مون قرمز شود

چشم هامون برق شادی زند...

قهقهه با هم سر دهیم

مراقب باشیم

ناراحتی پشت در است

..........

در زیر باران

قدم زدن

در دریای آبی

شنا کردن

از دوست شاخه ی گل گرفتن

احوال بیماری جویا شدن

زیر بار حرف وحدیث

دیگران

زیر لب نجوا کردن

نور امید در دل پیدا شدن

من نمی گویم اینها را ...

اینها جزوی از زندگیست

.........

اطرافیانم حق دارند

که مرا دیوانه خطاب کنند

این بار

چون فهمیدن

عاشق تو هستم


 
 
از کتاب صحیفه سجاد یه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
 

پروردگارا ! مقدرفرما ی که به طاعت

وعبادت تو مشتاق با شم وبا اعطای این

اشتیاق بر قلب منت گذار .خدا وندا !برمن منت گذار وچنان کن که

 کردار من با رضای تو مقرون باشد.

                                                                                                   

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
 

رعد وبرق چه بیرحم است که تو را با خود برد

.........................

دریغ از این همه داشتن ها ونداشن ها

از این همه چرا ها ی بی جواب

دریغ از این همه شادی و ر نج های گذشته

وافسوس که پا یان زندگیست

................................

وقتی دیدم آن دخترک کوچک

با دست های کو چکش

و با آن چادر سفید ش

دعا می کند

چرا من این کار را نکنم

 ...................................

هرکس با زبان خودش حرف می زند

سیب سرخ با سیب زرد

گل سرخ با گل محمدی

گنجشکها با مرغ عشق

همه وهمه با زبان خودشان

حرف می زند

پس چرا ما انسانها !

زبان هم را نمی فهمیم 

.....................................

  در زیر باران قدم زدم چترم را بستم

قطره های باران بر صورتم چکید

و احساس کردم ، گریه را بهانه کنم

........................................

من عاشق زندگیم  رنگها را دوست دارم

لی لی بازی را دوست دارم تو را باور دارم

سیب سرخ را با پوست خواهم خورد

توت فرنگی را از با لای درخت خواهم چید

درکوه خدا را فریاد خواهم زد

سکوت خواهم کرد آیا مشکلی هست ؟

 


 
 
پسرک!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۸
 

  

  پسرک شاد 

         خندان و بی خیال

 پسرک غمگین

                     نالان وگریان

هردوی آنها

                 یکنفر، یکنفر هردوی آنها

..................

من به اندازه ی دانه های

تسبیح ترا دوست خواهم داشت

وخوا هم گفت

صداقت

انسانیت

رو راستی ....

وتا آخرین لحظه های عمرم به یاد خواهم داشت

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٧
 

 درلابه لای مه

ترا گم کردم

خورشید آمد

تورا یافتم

......................

نگاه کن

گلدان گلی مادر بزرگ

ترک برداشته

اولش کم وکم بود

حالا ببین ...!

..............................

تو مرا تشویق نکردی

از اینکه این راه طو لا نی را پیمودم

نه تو مرا تشویق نکردی

ولی تو خوبی .... !

.........................

عشق من

اگر می خواهی

شاخه گل تیغ دار بدهی به من !

با شد این کار بکن

من با حوصله تیغ ها را خواهم گرفت

اما تو با من حرف بزن

عشق من

اگر می خواهی

من از این که هستم

تنها تر باشم

حرفی نیست

اما تو با من حرف بزن

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦
 

آیا اینجا شهر من بوده پس چرا اینقدر عوض شده

پس کو خانه های هم ولایتی ام

چرا من نمی بینم

آنهایی که دوستشان داشتم

آنهایی که دوستم داشتند

چی ! زلزله آمده خانه ها سست بوده

پس من کجا بودم

ومن حیرانم از این همه

ویرانی....

تو هم رفتی

اما من خرسندم

 که با صدایت زندگی خواهم کرد

......................................

نمی دانم

کیستم

ازکدام سرزمین آمدم

ودرکجا ماندگار شدم

وبه کجا خواهم رفت

همه چیز مثل رویا

بیش نیست ...

.....................

یادته گفتی از شعر برایت بگویم

ومن وشعر هایم

هردو ساده

.................................

اگر تو ایمان داشته باشی

واگر تو بخواهی

کشتی

زندگیمان

درست به مقصد می رسد

.......................................

درفکرش خانه زیبا ساخت

اما نمی دانست

خانه ی همسایه را خراب خواهد کرد

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

امام ششم حضرت جعفر بن محمد (ع ) ملقب به صادق

نام مادرگرامشان ، ام فرده ، تاریخ تولد 17 ربیع الاول ،

مدت عمر 65 سال ، مدت امامت 24 سال ، قاتل آن حضرت

منصور، ودر قبرستان بقیع مدفون بوده و7 پسر و3 دختر داشته اند .


 
 
پدر
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

داستان کوتاه وشاید جالب

الان که این نامه را می نو یسم تو انگار سیصد سال است خوابی در خواب عمیق ومن چهره ات  را می بینم که به من نگا ه می کنی، نگاه ! ودو ست داری من ازتو بنویسم ! گلایه  داشتی از کسانی که تورا دربستر بیماری  تنها یت گذاشتند . ومن می خواهم همه چیز را آنطور که تو دوست داری بنویسم می دانم در بستربیماری که بودی انتظارهایی داشتی به همه ی آنهایی که سراغشان می رفتی احوا لشان را می پرسیدی ! واما تواون چیزی را که فکر می کردی نشد که نشد ومی گفتی :

 دارم گله بی نهایت ازتو

اما نکنم شکایت  از تو

من می نویسم از حرفها یی که می خواستی بزنی وحرفهایی که می خواستم بزنم اما افسوس که ....ومن چقدر دوست داشتم ترا بهتر، بهتر بشناسم .کاش زمان به عقب بر می گشت .

چقدر دوست دارم به  حرفهایت کوش کنم !نه ، نه خاموش نشوفرصت کم است

ومن در انتظار ...

 

وقتی بر سرمزارمن آمدی اشک نریز

فقط به یاد داشته باش که چقدر

از عشق ، دوستی ومحبت گفتم

اما هیچکس منظور را نفهمید

اما من شکست نمی خورم

پس از مر گم خواهم گفت

مهربانی زیباست

عشق زیباست

زندگی زیباست

حتی در اینجا     

**

کبوتر سفید                                 

در آسمان آبی پرواز کرد

 نامه ی روی پشت بام ؛

خانه ی مادر بزرگ انداخت

باخط درشت پیامی برای من داشت

خوشبختی در انتظار توست

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳
 

سلام هم وطن خدا قوت

حاشیه ، ماشیه بلد نیستم برم سر اصل موضوع چطوره؟موافقید ؟ خداشکر میگم آدم چه جیزهایی می بینه !قبول دارید ؟ مطمینم که قبول دارید. البته من منظورم به شما ها که نیست ولی هستن بعضی ....  ها! کتابی در دست دارند جلدش را طوری نگه می دارندکه بغل دستی که هیچ ، روبرویی هم که هیچ خلا صه همه بفهمندکه چه نوع کتابی در دستمان است وهمه به دانند که چقدر ما فهمیده هستیم حالا از مو ضوع دور نشیم در تاکسی بودم خانمی سوار تاکسی شد کتابی در دستش بود ومن چشمم افتاد به اسم کتاب هم اینکه دید من نیم نگاهی به کتا بش کردم می دونید؟ چیکار کرد ؟برعکسش کرد ای با با هر چی به خودم میگم فضولی نکن تا کنف نشی حالا هی من بهت بگم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳
 

در کمد را باز میکنم

1

2

3

4

وای چقدر کیف !

نه من فقط همان کیف سیاه را می خواهم

.............................................

ساعت نه شب است

رادیو قصه می گوید

برای آن کودک ...

وقت خواب ست

................................

کاش پو لی درکارنبود

وآن زن به مانند سیب سرخ

قرمز نمی شد

...........................

روسری ضخیم را

جلوی صورتش گرفت

نفسش بند آمده

از این همه ریا....

...........................

پارک

قرار

ورزش

پیاده روی

خلا ف

...........................

ساعت هفت می رو د

ساعت ......

خسته

مثل جنازه

رفت تا فردا ساعت هفت

...................................

مجله ها با صفحه های رنگی

وا سم های گو ناگون

هدف یکی ست

اشتباه نکن

جالب است

....................................

عشق من

من ترا یافتم

با اینکه جنگ بو د

وتو تنها در گوشه ی

ازترس کز کرده بودی

من ترا یافتم

چه مظلومانه

نگاهم کردی

خواستم تیر هدفت قرار دهم

اما نگاه تو

مرا مجبور به این کار نکرد

ومن بیزارم ازجنگ

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳
 

این جا همه هر لحظه می پر سند

حالت چطوراست؟

اما کسی یک بار نپر سید

با لت

از قیصر امین پور


 
 
راز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳
 

 

به خورشیدگفتم :

 

راز تو در چیست ، که همه در تکا پو هستند

 

گفت فکر کن، سوالم بی جواب ماند

 

از شب پرسیدم ، راز تو در چیست

 

که همه در سکوت مطلق هستند

 

گفت برو فکر کن ، باز سوالم بی جواب ماند

 

بعداز فکر کردن فهمیدم چرا !؟

 

خدا وندروز را آفرید برای آینده بهتر

 

وشب را برای جبران روز

 

&&&&&&&&&&&&&&&

امروز روز خوبی بود ،نمی دانم

بهار ، تابستان ، پاییزوزمستان

و باز ... همیشه وهمیشه این چهار فصل وجود دارد

آیا ما هم وجود خواهیم داشت

پس چرا .... !این انسان

اینقدر موجود پیچیدهای است

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

از پشت پنجره بیرون را نگاه می کند

می بیند هوا ابریست ، دلش می گرید

می گوید ، نمی دانم چرا باران نمی بارد ؟

پنچره را باز می کند

با تمام وجودش فریاد می زند

وبعد پنچره را می بند د

ولبخندی می زند

انگار تمام حرف هایش رازد


 
 
سلا م هم وطن
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢
 

 خو بید؟ خوشید؟ خدا را شکرچی گفتی  !؟حو صله نداری؟ خدا نکنه روزگاره  دیگه یه روز شادیم یه روز هم ناراحت این به اون در چطوره ؟ راستی جمعه ها شبکه دو ساعت نه فیتیله داره تا حالا یا باید دیده باشید یا صدا شو شنیده اید یا اینکه اصلا ندیدید خب اشکلی ندارد از این جمعه نگاه کنید . گفتید خوابتان می آید . ای بابا یه روز جمعه پاشید با اهل خانواده هم صبحانه میل بفر مایید هم این  جعبه جا دویی را نکاه کنید . ضرر نمی کنید ازمن گفتن .

 راستی اینو می دانید که اگر زیادی شاد با شیم می گویند .خوش به حا لش طرف اصلا حالیش نیست (ببخشید با شما نبودم با خودم بودم ) اگر خدای نکرده ناراحت باشی گوشه قلبت زبونم لال غمی باشه میگن چیه ؟ آخه این چه قیافه یست که تو داری چرا نمی خندی  ... !؟ اگه مهمونی بدهی میگن وضعش خوبه ، اگه مهمو نی ندهی چی میگن؟ آفرین فهمیدم که با هوشی میگن خسیسه درسته ؟تا این اینجا بس است لپ کلام نمی دانی چیکار باید بکنی ولی ازمن گفتن زیاد نبا ید اهمیت داد

  


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢
 

در گوشه دلت غمی می بینم

غمی که نه من ونه تو

کاری نمی تواتیم بکنیم

وقاب عکس گمشده ات

 در طاقچه خانه ی مادر بزرگ می بینم

اما تو استوار ، محکم

زندگی می کنی ،زندگی

قول می دهم

در کوچه پس کوچه های

شهرفا نوس بدست

دنبا لت بی آیم

قول می دهم پرنده ها را

از قفس آزاد کنم ...

 

******************

 گل یاس را بو کردم

 انگار مست این بو شدم

وارد بهشت !

با خوبان هم صبحت شدم

.................

زن سیاه پوش درجمع گریه کرد

من او را دیدم

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۱
 

زیر آسمان پر ستاره
برایت هر لحظه دعا می خوا نم
تا ایمان بیاوری آرزو ها یت در خیا ل
نخواهد بود

**********

صدای باران می آید

چه زیبا می نوازد

.......

 کا ش امشب آسمان پر از ستاره می شد
ومن می تو انستم آن ستاره
که از همه پر نور تر است به تو هد یه کنم

**************************

او به من حرفی نزد
من خودم فهمیدم
روزگار غریبی ست ...


*****************

من بهتر از خودت می دانم
که تو مهربان تر ین بودی
نگران نباش
من یاد آوری می کنم......


********************
صدای باران را می شنو م
دلم برای زن همسا یه می سوزد
از شیروانی خانه اش
آب چکه ،چکه می کند
کا سه آبی گذا شتم
سقف خانه ویران
زن همسا یه نا لان
*********************
تو به مانند دریای آبی
آسمان آبی
پاک وزلال هستی
ومرغان در یایی
دستجمعی با هم
هم آواز شدند
وتوچون پری دریا یی
قصه هادر خاطر می مانی


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠
 

سلام اي هم وطن خوبید خدا شکر

**************************************************

نمي دانم مي دانيد يا نه  فيلم" رفيق بد" ميگم اي داد که هر چي مي کشيم از رفيق بد ه البته به خودم و شما نيستم به اونهايي که رفيق بد دارند

داشت يادم مي رفت . پيشنهاد مي کنم برويد اين فيلم را ببينيد هر چند خودم هنوز اين فيلم را نديدم   حا لا فکر نه کنيد با تهيه کننده فا ميلم دارم تبليغ مي کنم دوست دارم شما ها شاد با شيد.آخه از شما چه پنهان مي گو يند خند ه خيلي چيز ه خو بيه با ورکنيد را ست مي گو يم.البته شما بهتر از من مي دانيد من فقط خوا ستم ياد آوري کنم هر چند از اين فيلم دو سا عته شا يد نيم سا عتش تازه آن هم بصورت پرا کنده خنده دار باشد اي با با من چرا هنوز فيلم نديده قضا وت مي کنم شا يد دو سا عتش خند هدار با شه و پو لمان هم هدرنه داده با شيم.

چي متوجه نشدم ؟ گفتيد وقت نمي کنيد هيچ اشکالي ندارد يا سي ديش را بگير يد يا اگر نخوا ستيد به يکي از اعضا ي خا نواده بگو يد به نمايندگي شما برود و مو به مو تعر يف کند چطوره ديگه بها نه يي نيست ؟  ( البته پو لش هم خودتا ن دست تو جيب مبا رکتا ن بکنيد )

و  شما هم قا ه قا ه بخند يد هم ، دل خودتا ن را شاد کرديد هم دل اون کسي که داره برا يتان تعريف ميکنه خو شحا لش مي کنيد که چه خوب و با هيجان درست مثل خود ...................

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠
 

تو همیشه در حال نوشتن هستی !ومن در حال سوال کردن از تو؟وتو به خا طر سوا ل ها یم مرا !  محکوم کردی ومن گفتم نوشتن را دوست دارم سوال کردن را هم دوست دارم پس جرم من چیست ؟

 .......................... 

                                      

 

می گوید : می ترسم

 می گویم : ازچی؟

می گوید : ازدورویی

می گویم : این حرفها چیه! اصلا پیدا نمیشه

می گوید : می ترسم

می گویم : دیگه ازچی !؟

می گوید : از نامردی

می گویم  : این حرفها را نزن که اصلا پیدا نمیشه خنده

می گوید : خوش به حالت


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠
 

افسوس

********

امروز که سوار ما شين بودم ديدم خانمي در  يک بزرگراه تصادف کرده ونقش زمين بود بنده خدا فوت کرده بود راننده  يک خانم بود از اين صحنه قلبم به درد آمد که متا سفا نه اولين بار هم نيست که مي بينم ،که مي بينيم در بيست قد مي آن خا نمي که فوت کرده بود . پل عابر پياده بود چرا با يد اين اتفا ق بيفته !  آخه اين پل برای چه کسي گذاشتن  ؟حتما الان خواهیدگفت پله زياد دارد، قلبت درد مي گيره به نفس مي افتي پاهايت خسته ميشه همه اينها را مي دانم ومي دانيم ولي چطور مي توانيم از وسط بلوار آن هم با داشتن ميله آهني به اون بلندي رد شويم؟ ! افسو س با اين کار دو خا نواده را بد بخت مي کنيم دلم براي هر دو سوخت زن بيچار (راننده را مي گو يم همينطور پشت فرمان نشسته بود )  به نقطه نا معلو مي نگاه مي کرد کا ش پل عا بر پله ندا شت.

 

 


 
 
داستان کوتاه وشاید جالب
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

وقتی به گذشته فکر می کنم یاد بهترین دوست دوران کودکیم می افتم .سحر دختر آرام و مهر بانی بود و من اورا به خا طر مهر با نیش دوست داشتم .با این که خودم هم بچه بودم ولی مهر بانی او با مهربا نی دیگران فرق داشت . الان احسا س می کنم چقدر دلم برا یش تنگ شده اصلا چه خب بود ...! اره الان اینجا پیش من بود .خند ه ام می گیرد از  این فکرم وباز فکر می کنم به یاد او لین روز آشنا یی ما ن می افتم . زمستا ن بود واز آسما ن چند روزی بود برف می آمد آنقدر برف که می شد با هاش آدم بر فی درست کرد. و ما چون خانه مان را عوض کرده بودیم طبیعا مدر سه هم می با یست عو ض می شد به خا طر دوری راه ... وآن روز ، روزی بود که من به آن مدرسه آمدم زنگ تفر یح بود و من در حیا ط مدر سه ایستا ده بودم، بچه ها را نگاه می کردم و هر کسی مشغو ل به یه کاری بود .بعضی ها قدم می زدند ، بعضی ها م گلو له برف بازی می کردند چشمم به دختری افتاد که گلو له بر ف در ست کرده وای گلو له برف را به نقطه نا معلو می نشان گرفته .... نمی دانم شا ید اون مو قع می خواسته توان خودش را امتحان کنه ! گلو له برف همچنان  رفت و رفت در همان لحظه یکی از بچه ها ی مدر سه از آنجا عبور کردوگلوله برف به پشت این هم مد ر سه ی خورد . زنگ کلا س خورده شدوهم همه ی در راهرو مدر سه پیچیده  شده بود .من که داشتم در در را هرو آرام ، آرام می آمدم و همه چیزرا با دقت نگاه می کردم چشمم به سحر افتاد همان دختری که در حیا ط مدر سه گلو له برف بازی می کرد مدیر مدرسه را دیدم بدون مقدمه دستها یش را برد با لا و محکم زد به گوش آن دختر ! درد آن سیلی را نمی دانم چرا احسا س کردم ! اما سحر فقط نگاه کرد او حتی یه قطره اشک هم نریخت وآشنا یی من و سحرازهمین جا بودبعد ها از او فهمیدم آن دختر که گلو له بر ف بهش خورده بود دختر مدیر بود .واز همه جا لب تر برا ی من اینکه سحر با اینکه پدرش رئیس انجمن بود اما به اوهیچ نگفت .....................!!!!!!!!!


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

سلام خداقو ت خوبید خدا را شکر لبخند

را ستی می دونید آنها یی که جدی تر ند احسا سا تی ترند ! اینو چی ؟ می دو نید غذای منا سب  مشکل تند خو یی را حل می کنه ! با ور کنید را ست می گو یم البته من کا رشنا س تغذ یه نیستم اینها را از مجله و روز نا مه ها می خوانم من نمیگم ولی میکن ( اسفناج داروی ضد افسردگی است ) حا لا د یگه خود دا نید از من گفتن ، اه راستی بقیه ا ش را نگفتم غلا ت ، ماهی و انواع جا نواران در یا یی ، گو شت و سیر در تعد یل خلق وخوی مو ثر است فقط یا دتا ن با شد زیاد نخوردید چرا ؟ چون زیادی خو ش اخلا ق می شوید از من گفتن

*****************

آسمان را آبی و پرنور

در ذهنم نقا شی کردم

 سارا مداد رنگی

آبی ، سبز ، زرد وسفید 

 را در دستا نم قرا ر داد

 

 


 
 
گردش
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸
 

امروزروز جمعه ا ست

انگار هوا خوبست

جمشید خان همکارآ قا سمند ر

این دوهمکارآس وپا س

باهم دیگه قرار گذاشتن !

با عیا ل وبچه ها شون بیرون غذا بخورند

بعد هم هوس کرد ن یک تا تر موزیکا ل

دستجمعی برن

اینطورکه من شنیدم

گوش ها مو تیزکردم

قرار با لای شهرگذاشتن 

آقا سمندرقصه رو به همکا رش می کنه

ابروشو گره می زنه

  ترس لرز میگه : مگه نمی دونی اون با لا شهرگرونه !

جمشید خان انگا ر چیزی نشیند ه

به روی خودش نمی یاره

اینطور که من فهمیدم

امروز می خواهد پاشواز کلیمش دراز ترکنه

فکر آخر ما ه نکرد ه

بچه ها را دور خود ش جمع کرده

چه شا دی می کنند هلهله به پا می کنند این بچه ها .....

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸
 

پرند گان وماهی های قرمز

هم فهمید ند وقتی تو هستی شعر می گو یم

گلها ی یا س 

هم می دا نند که زندگی با تو زیبا ست

وآسمان آبی هم می دا ند

اگر تو نبا شی

آسمان ابری خواهد شد

.............................

اسپند دود کن

حسودان آ رام

پشت در ایستا ده اند

................

 با تو نیستم

با خودم هستم

گاهی بد نیست

با اتو بوس به روی

..............

چقدر خوب بود

الان تلویز یون را روشن می کردم

یه بر نامه شاد داشت

آخه من خسته ام

.............

چرا پشیمان شدی

برو...

گل فروشی

فقط یک شاخه گل بخرچشمک

آن وقت خواهی فهمید او مهر با نتر

از دیروز خواهد بودلبخند

**************

وقتی ناراحت می شوم

باران می با رد

وقتی عصبا نی می شوم

آسمان هم رعد و برق می شود

چه همبستگی !

**************

کتا ب آسما نی را با زکردم

کلمه به کلمه آن را خواندم

فهمیدم زندگی زیبا ست




 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧
 

  گلسا خانم که امسا ل کنکوریه

خواهر ها شو صدا می کنه

میگه من یه تصمیمی گرفتم

میخواهم کلاس تشکیل بدم

در سته ، که کنکو ریم اما می خواهم   

 کلاس عشق را در خانه تاسیس بکنم

خواهر های گلسا خانم

هاج و واج ماندند

گلی کو چولو انگشتش با لا برد

فکر کرد اینجا کلا سه آخه چطوری 

خواهر بزرگه رو به گلی کو چو لو میکنه

میگه : یادت با شه فراموش نکن  به خا طر بسبار این چند نکته را بهم دیگه توجه کنیملبخندبهم دیگه افتخا رکنیم به حرفها ی هم با دقت گوش کنیم برای هم وقت صرف کنیم چشمکهمد یگر بهتربشنا سیم احسا سا ت خود را بیان کنیم به جای سخنان کنا یه آمیز....

گلی کو چو لو که مونده بود باز دست ها شو برد با لا خانم اجازه ،یعنی چی !؟


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧
 

حرف هایم را که نشنید ی

پس صبوری کن

شعرهایم را بخوان

نه ! به شعر ها یم نخند

یکبار د یگر از اول بخوان

پس چرا ؟

غمگین شد ی

دلت برای من سوخت

یا خودت ؟

***************

وقتی قاب عکست را دیدم

 

خنده ام گرفت

 

صورت شاد، خندانی داشتی

 

ندیدم صورت شاد،بشاشی

 

همه اخمو ، ناراحت

 

وقتی ترا دیدم

 

خنده ام گرفت

 

بگو چطور می خندی

 

که من مردم از این

 

قیافه عبو س ،ناراحت خودم

 

بگو چطور می خندی ؟



 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
 

 

داستا ن کو تا ه و شاید جا لب

..........................................................

 امروز تصیمیم گرفته بودم نه هوس کرده بودم در این هوای بهاری که نم نم باران هم می آید قدم بزنم وبا خودم خلو تی دا شته با شم .دیدم واقعا حیف است هوای بهاری ،نم نم باران بدون قدم زدن آره با با جو ن حیف است .همینطور که می آمدم چشمم به ترافیک سنگینی افتاد نیم نگاهی کردم دیدم زن و شوهر جوانی در ما شین آنچنا نی نشسته اند هردوعبوس واخمو ! وای من ترسید م نمی دانم به چه فکر می کردندهر چه بود ! هردو در تفکر خود بودند یا شا یدهم با هم در گیر بودند....

همینطور  که می آمدم من وقدم هایم ونم نم باران واحسا س می کردم چقدر سبکبال شدم. پیرمرد عصا بد ست را دیدم آرام ، آرام قدم می زد ومن از اینکه این پیرمرد خو شحال می دیدم خوشحال شدم وگفتم این یعنی زندگی .....

راه مستقیم را همینطورکه می آمدم پسری را دیدم با چه عجله از دست این نم نم باران فرار می کنه شا ید ترسیده ژل موها یش از بین برود.

نمیدانم هرچه بود معلوم بود از نم نم باران است که فرار می کند  ومن همچنان راه می رفتم .از دور چشمم به زوج سا لخورده ایی افتاد در زیر چتر با هم ،هم قدم بودند چشم ها یم را تیزکردم چقدر جالب بود با اینکه هردوآرام با هم صحبت می کردند و لبخندی گو شه لبا نشان بودمعلو م نبود از خا طره جوانی شان صبحت می کردند یا از نم نم باران ؟چه احساس خو بی داشتم وچقدر خوشحال بودم از این پیا ده روی .نزدیک ظهر بود. زنگ مدرسه ها خورده شده بود بچه ها با شیطنت فراوان وارد خیا بان شده بودندوچند تا از همین پسر بچه ها ی شیطان در دستشان بستنی ودرحال شیطنت. برایم جالب بود ، جالب


 
 
پرواز
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
 

آن اسب سفید است

 

چا لاک وتیز است

 

دو با ل هم دارد

 

در آسمان پروازهم می کند

 

من این قصه را  نسا ختم

 

سا را آن را تر سیم کرد

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 

من نمی دانم

..................

نمی دانم نوشته هایم را

یک روز در خا طرت ثبت می کنی؟

یا ورقه ، ورقه های آن را پاره خواهی کرد

نمی دانم نوشته هایم

وقتی خواندی ...

چه می گویی؟

اما یا د ت باشد

وبا جرات بگو

در تاریکی مطلق

با ز روشن می دید

روشن ، روشن

به مانند خورشید


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 

آمدنم از خودم نبود

 

رفتنم هم از خودم ، نخواهد بود

 

 

واین چرخش زندگیست

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
 

من با مداد رنگی هایم

یک حوض پر آب کشیدم

پر از ماهی قر مز کشیدم چندین چند شمعدانی های خو شگل کشیدم

من با مداد رنگی ها یم

غروب آفتا ب کشیدم

کلا غ وگنجشک کشیدم

من با مداد رنگی هایم

آدم ها ی جور وا جور کشیدم

اخمو خوشحال کشیدم دنیا را اون جور دوست دارم

من کشیدم

آدم های اخمو را کمتر کشیدم من با مداد رنگی ها یم

گل های  خوشبو کشیدم

عمه و خا له بغل هم کشیدم

همه ی فا میل نزدیک هم کشیدم

دنیا را اون جور دوست دارم من می کشم

 خوشگل و شاداب می کشم

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
 
آقا سمندر وقتی زنگ خو نه را می زنه

عیال در را برا یش باز می کنه

یک چای تازه دم تو استکان

برای آقا سمندر خسته می یا ره

آقا سمندر با ذوق و شوق

رو به عیال می کنه

به من بگو

چه رنگی دوست داری؟

اصلا بگو ببینم

پرنده چرنده یا خزنده

کدام ها را دوست داری

نگفتی گروه خونت چی بود ؟

عیال آقا سمندر

چشم ها ش گرد شده

فکر می کنه به سرش ضربه خورده

اقا سمندر به عیا لش میگه

چیه فکر کردی من فالگیرم

فال می گیرم

نه با با جون

از توی مجلات خواندم

خواستم ببینم اخلا قت چه طوریه

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
 

سینما

گلسا خانم گلبهار،گلپونه همراه با گلی کوچولو

رفتن طرف سینما

با اتوبوس رفتن

چقدرتو! صف ایستاد ن
 اما به ذوق سينما

متوجه صف نشدن با همديگه مي گفتن و مي خنديدن

براي خودشان چه ذوق و شو قي د اشتن

وقتي از سينما برگشتن

دل گلي کو چو لو

به قا رو قورافتا د

سا ندويجي نزدیک سينما

با دست به گلسا جونش نشو ن داد

گلسا خواهر بزرگه

دلش براي گلي کو چولو کمی سوخت

کمي سرخ و سفيد شد

ساعت و ياد آوري کرد....


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢
 

 

 

 گنجشکها درآسمان پرواز کردند

 وتو با تیرکمان آن  گنجشکی که از همه

ریز تر بود هدف قرار دادی ...

 

با تو نیستم

با خودم هستم

نو بت را رعا یت کن

... آیا عزرا ییل هم بیاد !

باز همین کا ر می کنی


 
 
دخترک!
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 

دخترک شاد وخندان

بی خیا ل

دخترک غمگین

نا لان وگریا ن        

هردوی آنها یکنفر

یکنفر هر دوی آنها

&&&&&&&&&&&&&&

امشب آمدم در خوابت و آهنگ زندگی

برایت نواختم لا، لا ،لا

یعنی وقت خواب

بی ، بی ، بی

بیدار شو ، بیدار

وقت کار و زندگیست

&&&&&&&&&&&&

 ا تا قک حصا ری من

یک میز

بی رنگ

یک پرده سبز

همین وهمین

یک د فتر خا طرات

با مداد سیاه ترا شیده

که کو چکتر وکو چکترشده

&&&&&&&&&&&&

من بیزارم 

از این همه ریا

من نا راحت

سارا گرفته

&&&&&&&&&&&&&&

خا نه فقیرانه ترا دیدم

چه زیبا آراسته بودی

کاش دوربین داشتم ...        

&&&&&&&&&&&&&&

او دوست داشت خا نه اش مثل تو با

تو دوست داشتی خا نه ات مثل من با شد

ومن دوست داشتم خا نه ام مثل آرزو ها یم با شد

&&&&&&&&&&&&&&&&&

به انتظار بلیط سینما

به من که رسید تمام شد

&&&&&&&&&&&&&&

صدای قدم ها یت را شنیدم

نگاه کردم

هیچکس نبود

&&&&&&&&&&&&&&

از من پر سید زندگی چند حرف است

گفتم وارد زندگی شوی یک دنیا حر ف است