نقطه سر خط؛ با...شمام! ( دنیای سبز من)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
 

بیشتر اوقات خیلی از آ دم ها منو گلی. یاگلی گلی صدا میزین ! اما اسم من گلی نیست اما انگارآدم ها دوست دارن منو به این اسم صدا کنن ! شایدم از اونجایی که خیلی ها اسم مستعار دارن این اسم را برای من انتخاب کردن ! چون اسم حقیقی من ماهیه ماهی !
من ماهی کوچولوی گلی رنگی هستم که هر سال خیلی از آدم ها منو توی یک تنگ بلوریا یک کیسه ی نایلونی می اندازن وبا شوقی وصف نشدی می برن سر سفره هاشون ! سر سفره هایی که هفت تا سین قشنگ و اصیل در اون چیده شده ! سفره ایی که بوی سنبل وسیب وسمنو می ده ! سفره ای که به واسطه ی کلام حق پر از برکت وشادی وشیرینیه . سفره ای که تمام تار وپودش از صفا وصمیمیت وصداقته .
سفره ای که به آدم ها یاد می ده چرک یکساله دل ها شونو در یک فرسایش متفکرانه بیرون بریزن وبه انتظار دراو مدن یک پوسته تازه ویک قالب نو از مهر بونی وعشق در قلبها شون لحظه شماری  کنن وبعد همراه با به غنچه نشستن گل ها و شکوفه زدن جوانه ها لب های صورتیشونو به ترنمی ملکوتی آراسته کرده وبخونن
بسم الله الرحمن الرحیم
یا مقلب القلوب والا بصار
یا مدبر الیل والنهار
یا محول الحول والا حوال
حول حالنا الی احسن الحال
ومن اگرچه درون یک تنگ بلور وبه اندازه روز یا روزهایی که فقط خدا می دونه چقدر طول می کشه حبس خواهم شد ! اما در کنار این اسارت تا حدی هم شاد می شم ! چرا که می تونم شادی آدم ها را به چشم ببینم . می تونم حرف های خوبی را که به همدیگه می زنن بشنوم . نگاه های سرشار از محبتشون را نسبت به هم  حس کنم . و اونوقته که با تلنگر مهربو ن انگشت های کوچیک وبزرگی که از پشت قفس شیشه ایم به من می خوره بالا و پایین بپرم ودور خودم چرخ بزنم وبگم :
عیب نداره اگر وجود گلی گلی من برای اونها شادی آفرینه بگذار که من به نوبه خودم فدای سبکی ونشاط اونها بشم !

هفته نامه روز هفتم همشهری نوروز ۱۳۷۶


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
 

گفت : دوستت دارم

گفتم : چی حقوق گرفتی

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
 

رنگها را دوست دارم

سبز ونارنجی

بنفش وصورتی

 آبی و زرد

رنگها یعنی شادی ونشاط

ومن زنده ام با خیالات خودم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
 

 

چند توصیه دوستانه برای سال جدید

۱-  مهربان باشید .

۲- لبخند بزنید لبخندتان نمی آیدخب هی بگویید سیب

۳- اگه مسافرت نرفتید یه نیم نگاهی هم به تلویزیون بی اندازید

سریال وایسا دنیا ! ما می خوایم بخندیم را حتما نگاه کنید .

( حالا خدا کند خوب باشد . و من .... آفرین همینو می خواستم بگویم )

۴-تا می توانید میوه و آجیل وشیرینی بخورید .

 رفتید عید دیدنی زیاد کلاس نگذاریدمیوه وشیرینی !!!!!!!!  میل کنید،سبز باشید

راستی  به مانند این رنگ !سبز ، سبز باشیدقلب


 
 
می دانی ؟
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
 

کبوترهای عاشق

قناری های توی قفس

گنجشگهای روی درخت ! آواز دل نشینی

به گوش می رسانند

درختان

جوی آب

نشاط وشادی همراه خود می آورند

و زندگی جاریست

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
 

سلام هموطن
خدا قوت خودتو آماده کردی ؟ برای بهار چه انتظار خوبیه نه چه لذتی داره وقتی نگاه می کنی همه کارها به ترتیب انجام می شود خونه دیگه خونه شده ؟ بقول معروف خونه تکانی کردی دیگه راستی دیشب حاجی فیروز دیدم دو نفر بودند . بچه که بودم حاجی فیروز می دیدم ذوق می کردم تازه لباس عید هم بالای سرم می گذاشتم تازه نمی دونی که شکلات هم یواشکی می خوردم یادمه یکروز می خواستم ! نقل بخورم یواش رفتم که نقل را بردارم اگه گفتی چی شد ؟ خب مگه چیه نقل خواستم بردارم چیزی نشد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
 

دخترک دوربین بدست

در گرمای تابستان

در این هوای آلوده

پیرمردی را دیدعصا بدست

همراه نوه اش بستنی بدست

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
 
پنجره ها را باز می کنم
پنجره که بسته میشه
میان ما دیوار کشیده میشه
دلم شکسته و دلگیر میشه
...................
من گفتم
نه یک بار
چندین چندبار گفتم
که مهربانی زیباست زیبا

 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
 

جلسه نقد وبررسی دنیای سبز من ! ۷/۷/۸۷ است که می شود یکساله
ازحالا هرازگاهی یاد آوری می کنم!  اگر نبودم !دوست می دارم جلسه نقد وبررسی دنیای سبز من برگزار شود و با این شعر سهراب سپهری شروع شود.

 به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

 مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من     


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
 

یادته می گفتی شعر مال کتاب هاست

حالا که من شعر برایت می گویم

چرا مرا ازنوشتن باز می داری !

بگذار این مداد سیاه من آنطور که دوست دارد بنویسد

باورکن مداد سیاه من جادوگرنیست

ولی

گاهی

دوست دارد

دنیا را زیبا ببیند  


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
 

داستان های تو
به حرف در آمدند
قلمت چه ساده ست
.....
به من هیچ وقت نگو
خداحافظ
که من بی زارم
به من بگو
به امید دیدار


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦
 
گزارش
بعد از چند روز... ......................................................................
خدایا بخاطر همه چیز ممنون

 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
 

...الان باید برویم کلانتری وپزشکی قانونی دختر من چند تا بخیه کنار چشمش خورد وبعداز آزمایشات وعکس واسکن دکتر گفت چیزی نیست ولی در عکس لخته گی خون دیده شده وبعداز تصادف بیهوش می شود وباز بهوش می آید . وباز... بیهوش می شود انگار شوک بهش وارد شده چون چیزی نمی داند از تصادف جمعه رفتیم یه بیمارستان دیگه دکتر گفت شاید خودش را ده یا بیست روز دیگر نشان دهد. بدبختی به تعطیلی خورده شنبه  صبح رفتیم متخصص مغزو اعصاب گفت باید برود ام آر آی بعد از دکتر با خواهر دوستش رفتیم کلانتری ودادسرا دوستش هم به بیمارستان دیگه منتقل شد هردودستش وکمرش آسیب دیده وسه شنبه باید عمل شود وسه ماه هم باید استراحت کندبیمارستانی که رفته مخصوص شکستگی است و دولتی خدا کند بهش برسند.
شماره ماشین هم مردم برداشته بودند . چقدر دوست دارم پیدا شود وبگویم خیلی نامردی چرا رفتی ؟
چقدر بیمارستان دولتی با ... راستی چرا ؟ ... هیچی نگویم بهتراست چون حوصله ندارم.


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
 

گزارش
صبح۹/۱۲پنجشنبه خواب دیدم من و دخترم مطب دکتر بودیم من در حیاط مطب بودم ودخترم وارد ساختمان شد . آقایی آنجا بودندچه کسی بود نمی دانم گفتم مراقب دخترم باش وخودم آمدم نگران بودم حتی به اون آفایی هم که گفته بودم ! پشت همین خواب باز خواب دیدم انگار کسی می خواست دستهایش را بالای سر من بیاورد و پیشگویی کندکه از خواب پریدم
امروز اربعین حسینی است و من دلم گرفته عصری دخترم با دوستش  قراراست بروند منزل یکی از دوستانشان که پدرش فوت کرده . ساعت فکر کنم ۳۰/۶موبایلم زنگ خورد دخترم بود گفت ما الان منتظر ماشین هستیم و من هم تازه آمده  بودم پای کامپیوتر صدای زنگ تلفن شنیدم همسرم گوشی را برداشت و بعد با صدای بلند گفت پا شو پاشو بریم ومن با تعجب گفتم بریم کجا بریم  ؟! وگفت دخترمان تصادف کرده ومن ماتم برد.... راننده هم فرار می کند وقتی به طرف بیمارستان می رفتیم به ۱۱۰  زنگ زدم  بعد از توضیح دادن گفتم من می خواهم همین امشب راننده پیدا شود (اعتماد بنفس را می بینید ) وقتی خودمان را به بیمارستان رساندیم اورژانس هنوز نرسیده بود !درضمن ما اول به طرف محل تصادف رفتیم (تقاطع شهیدباقری فرجام ) نزدیک محل تصادف بودیم که زنگ زده شد به طرف بیمارستان برویم تجریش ... وبعد من و همراه دوست دخترم در اتاق دکتر بودیم که  آقایی که پسرش تب شدید داشت وارد اتاق دکتر شد سمت شیر آب رفت  وسر همین دکتر داد بزن پدر آن بچه داد بزن  پدر کتش را در آورد دکتر گفت اگه این از اینجا نره من اینجا را بهم می زنم در سالن اورژانس  وبعد هم قهر کرد و رفت بقیه این مطلب را فردا بخوانید


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸
 
موجی ازکلاغ ها درآسمان آبی دفتر نقاشی اش ترسیم کرد .
پسرک صدای قارقار کلاغ ها را دوست داشت کمی آن طرف تر
چند پرنده کوچک دیگرهم کشید . برای خشنودی پدرش ...

 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦
 

زنگ انشاء
امیرسپهر دفتر انشاء اش را به دوست خود داد چون دید علی دفتری ندارد که در آن انشاء
بنویسد .
موضوع انشاء معرقت
مادر من هیچ دوستی ندارد

فامیل هم ندارد

پولی هم ندارد

نگاه که می کنم

من هم در مدرسه دوستی ندارم

نگاه که می کنم

می بینم

همسایه مان

که درمدرسه

وهمکلاسی خودمان هم هست

هم مادرش خیلی دوست دارد

هم خودش در کلاس

اما من هم به مانند مادر هستم

فقط معرفت دارم

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳
 

گفتم : من از سکوت بی زارم

 گفت : چه تفاهمی

گفتم : خب چی بگیم

گفت : هیچیخنده

قهر

اشکهایت دانه دانه

از گونه ها یت چکید

فنجان ! چا ی

پرازاشک شد


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
 

من به ما نند آ ن عقاب درآسما ن پروازکردم پرواز

چکاوک ها دورآشیانه ات جمع بودند !

نمی دانم از چه شاد بودند

 تو را دیدم تنها بودی ومداد سیاه دردستانت

تو برگشتی پشت سرت را دیدی

راستی مرادیدی ؟