دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
 

 داستان زندگی تورا بارها وبارهاخواندم

 وآن را یک افسانه دانستم  

                                 راستی چرا ؟

تو افسانه ی قصه ها شدی من ندانستم چرا ؟

کاش یک روز تو را ببینم

راستی ؟

اگر تو را دیدم نه اگر مرا دیدی 

                           بهم چه خواهیم گفت ؟

 

گفتم : کاش دنیا مال من بود

گفت : چه حرفها می زنی

چطوری می خواهی تو این خونه

 پنجاه متری جاش بدی؟


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸
 

زنگ انشاءمعلم وفتی وارد کلاش شد رو به بچه ها کرد وگفت : می خواهم انشا ء بنویسید . یک ربع وقت می دهم . موضوع انشاء   این است : روزتعطیلی خود را چگونه می گذرا نید ؟ بچه ها شروع به نوشتن کردند . و بعد یکی ، یکی شروع به خواندن انشاء خود کردند . نوبت به امیرسپهررسید . امیرسپهر گفت ما روز تعطیل سواربرمترو یا اتوبوس می شویم . می رویم پارک ، پارک هایی که تا حالا نرفتیم . یا می رویم تاتر گاهی اوقات شاید برویم سینما بعضی روزها فامیل نه یعنی عمو با خانواده یا عمه یا دایی وشاید هم دوستان مامان زنگ بزنند وبگویند ما می خواهیم بیاییم خا نه تان  و به  شماها سربزنیم یا شاید هم ازناهار و شام بیاییم . من کمک مامانم می کنم یا مادرم کدام بهتره نمی دانم ؟ اگر هم جایی نرویم تلویزیون نگاه می کنیم راستی تلویزیون چی داره ؟ البته این را نگفتم روزتعطیل وقتی از خواب بیدار می شویم و دور هم هستیم من وبرادرم ومامانم فقط حرفش را می زنیم . این بود انشاء من  . معلم رو به بچه ها کرد وگفت شماها از روی هم انشاء نوشتید .  تقریبا انشاءهایتان شبیه به هم است .

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
 

می گفت : بارها وبارها می گوید دوستت دارم اما نمی دانم چرا وقتی می رود کلید خانه را هم با خودش می برد 

می گفت : نفهمیدم چرا عاشق ها وقتی قلب می کشند یه تیرهم وسط آن می کشند ! اگر عاشقی اینه من نه خواستم قلبم تیر بخورد . 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
 

بی بی گل حرف می زد

حرف ها یش شنیدم

 بی بی خوشحا ل

به همین سادگی

        ♥

بیا تا برایت قصه ها بگویم

نه ازقصه های پری دریایی

قصه هایی که ...



 
 
سکوت
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۳
 

پرشور وهیجان بود . گاهی  احسا س می کردم هردو به مانند کودکی هستیم واز شیطنت بچگی در کنار هم لذت می بردیم می گفتیم و می خندیدیم ...و می گفت زندگی را دوست دارد و به زندگی لبخند می زند . اما گاهی می دید که ....نمی دانم چرا ؟ گفتم چیه ، چته ؟دیدم هیچ نگفت ناراحت شدم از اینکه... مجبور به سکوتش کردم .


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
 

سلام به ایرانی همیشه سربلند

من می نویسم

تو می خوانی

تو می نویسی

من می خوانم

ما می نویسم

همه می خوانند

چه وجه اشتراک جالبی

که می نویسیم

ای ایران سرزمین من

سرزمین دوستی

سرزمین سرسبز

تو را دوست می دارم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٩
 

زنگ انشاء

امیر سپهر رو به معلم کرد وگفت :


آقا اجازه من بیا یم انشاء بخوانم


معلم : خب با شه تو بیا


امیر سپهر دفترش را باز می کند


آن مرد زالو صفت است


دودست ودو پا دارد


پول دارد


چون پول دارد قوی است ما نمی دانیم؟


با او چه کنیم


خود را دوست ما می داند


از دشمن بدتر است


مادر ناراحت


برادر ناراحت


من ناراحت


فامیل ناراحت


من پدر ندارم


راستی اسمش را نمی گویم


حیف آن اسم


این بود انشاء من

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
 

اگر روزي در زير باران

ماندي از من به باران بگو

اگر روزي به دريا رفتي

از من به دريا بگو

اگر روزي به کوه رفتي

از من به شهيدان بگو

و هر شبي آسمان را پر ستاره ديدي

از من به آن ستاره که از همه پر نورتربود بگو


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٥
 

آیا تا به حال فکر کرد ه اید چرا شیدا تا این اندازه جدی است ؟ اگر در احوال شیدا دقیق شوید ، به احتمال زیاد خواهید توانست جواب این سوال تان را پیدا کنید و آن وقت متوجه خواهید شد شیدا کم حرف وجدی در واقع همیشه نگران است نگران اینکه کاری بکند یا حرفی بزند که باعث ناراحتی دیگران شود .شیدا کاملا رک و روراست حرفش را جلوی خود شما می زند . اگر چه او کاملا منصف است ، اما بعضی وقت ها نیزدر رک گویی آنقدر زیاده روی می کند که هم دیگران را آزرده خاطر می کند وهم خودش از این رفتار متعجب و متحیرمی شود . به خصوص وقتی شیدا متوجه می شود کسی از اعمال وگفته های او رنجیده است بسیار ناراحت می شود . چون او هیچ قصد مبنی بر آزردن دیگران ندارد .درست در همین مواقع است که شیدا بعد از کمی فکر کردن از آنچه بدون ملاحظه گفته پشیمان می شود که ا لبته این اتفاق برای شیدا زیاد هم تکرار می شود ! دلیل نگرانی او نیز همین است . شیدا ترجیح می دهد ساکت و جدی باشد تا دیگران فاصله شان را با او حفظ کنند . چون فکر می کند در این صورت بخش عمده روابطی که ممکن است دردسر ساز شوند ویا آنقدر کمرنگ که تا اندازه ای ذ هن همیشه مشغول شیدا را برای مدت بسیار محدودی آرام بگذارند . برای کسانی که بر اساس ظاهر شیدا درباره او قضاوت می کنند ، باور کنید شیدا درباره علی رغم ظاهری آرام ، آرامش باطنی را به ندرت تجربه می کند بیشتر به شوخی شبیه است تا واقعیت . اما هما نطور که گفتیم ، نگرانی های دائمی شیدا آرامش ذهنی او را از بین می برند و شادی وخوشحالی واقعی را از زندگی اش دور می کند . موفق باشید شیدا خانم 

 به نقل از روزنامه ایران 83


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
 

نم ، نم باران

دانه های برف

مرا بانشاط

تورا سرحال

وهرکدام از مارا

یاد خاطراتمان می اندازد

 


 
 
فهمیدم که...
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱
 

نقد -  بررسی حرف - دلخوری

نقد یعنی چه؟ یعنی کوبیدن، ناراحت شدم وقتی دیدم ...

بد جوری کوبیده شد من نه ؛ چه بگویم نقد همینههیپنوتیزم فکر کنم اینجا اینطوریه، فکر کنم، فکر می کنیم اگر طرف له کنیم یعنی واردیم چشمک


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
 

من این را می دانم که ...

هرچه مشکلات بیشتر باشد

قوی تر می شوی

هر چه قوی ترشوی

فکرت باز تر می شود

وهرچه فکرت بازترشود

ایمانت هم محکمتر می شود

وهرچه ایمانت محکمتر شود

معجزه رخ می دهد...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸
 

حامد به معنی شکرگزار وستایشگراست . (چه خوب ) اگردرباره حامد یک مورد وجود داشته باشد که همگی متفق القول آن را تایید کنند ، این ویژ گی همان واقع گرایی اوست . طبیعت حامد با اید ه ال گرایی وخیال پردازی به هیچ وجه سازگار نیست . او درست روی همین زمین ودر همین جایی که هست زندگی می کند و همه چیز را آن طور که وجود دارد می بیند   به همین دلیل هم در بحث ها همیشه بخش های مثبت ومنفی را با هم می سنجد ودرباره هردوی آنها صبحت می کند . او همچنین منطقی وتحلیل گر است وهیچ وقت به سرعت تصمیم نمی گیرد .  ( خوبه ؟ ) حامد قبل از تصمیم گیری درباره چیزی ، خوب جوانب کار را می سنجد و آنها را سبک وسنگین می کند ( آفرین به آقا حامد ) وچنانچه نهایتا نتیجه این ارزیابی مثبت و رضایت بخش باشد ، تصمیم به انجام آن کار می گیرد  همین خصوصیت باعث می شود حامد در پذیرش ریسک و نیزدر شرایطی که عدم قطعیت وجوددارد دچارسر در گمی شود . چون منطقا نمی تواند یک راه حل مطمین پیدا کند . وبه همین جهت دائما نگران است که چه اتفاقی خواهد افتاد . ( ای داد بیداد ) . البته بسیار معتقدند این نگرانی های حامد در زمینه مسوولیت هایش بیشتربه جدیت او مربوط می شود که تا اندازه ای هم اعتقاد درست وبجایی است . حامد به کارهای فنی ومکانیکی علاقه دارد وانجام هردادن آنها برایش لذت بخش است . به خصوص معتقد است هر کاری که ارزش انجام دادن دارد باید به بهترین شکل انجام شود . با همین تفکر زمانی که حامد به انجام کاری علاقمند می شود ، عمیقا در گیر آن می شود . حامد برای انجام هر کاری برنامه ریزی دارد و ا ز اینکه مسائل دور برش مغشوش وخارج از نظم باشند به شدت عصبی می شود . حتی می توان گفت در این مورد تا حدی وسواسی است تا جایی که در حرف زدن وفکر کردن نیز سنجیده وتدوین شده دارد وبه ندرت از آن تجاوز می کند . ( آقا حامد موفق باشید )

روزنامه ایران ۸۳


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
 

سلام ، سلام بلند بالا به تو ای هم وطن ازخدای منان آرزو دارم خوب ، خوب باشید در کنارخانواده آمین

راستی هوا چه سرده ؟ چی سرد نیست ! چی بگم من که می گویم سرده در هر حال مراقب خودتان باشید .که سرما نخوردیدچون سرما خوردگی زیاد شده از من گفتن هرچند زمستان هم کم کم ... وبعداسفند وسال جدید خوب باشه همینه دیگه

♥♥♥

دریک روز بهاری متولد شدم

در طلوع تابستانی فکر کردم

ودر غروب یک پاییز سرد شعر گفتم

و داستان زندگی تورا

در زمستان نوشتم

 پس می بینی من چه خوشبختم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥
 

همیشه آرزو داشتم ترا ببینم

فاصله ی دیدارمان کم بود

اما ترا ندیدم                          

چه عالی است که اسمت را

بسر کوچه ها می بینم

آنوقت یادم نمی رود

که روزی تو هم بودی

با یک دنیا آرزو


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳
 

روح من پرواز کرد

در آسمان

          آسمان بی ستاره

***

روزگار غریبی ست

                وقتی حرفهایم ناتمام می ماند

***

در نقاشی هایم

یک خورشید

یک کوه

یک چشم می کشم

واز دور دستها

مرا می بیند