دوم شخص ( دنیای سبز من / سابق)

هیس

 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱
 

در مورد سیما یک نکته خاص وجود دارد که تمام بخشهای اورا تحت تاثیر قرار می دهد وبنابر این مهمترین ویژگی او محسوب می شود.او به طرز عجیبی علاقه دارد یک سر گردن از دیگران بالاتر قرار بگیرد وهرچه این تفاوت بیشتر باشد ، او خشنود تروراضی ترخواهد بود .این حس خود برتربینی سیما درارتباطاش با دیگران نیز ظاهر می شود ودر نتیجه سیما به ندرت می تواند با نظرات وعقاید دیگران موافقت کند . ( چرا ؟) معمولا این سیماست که نظراتش را به دیگران دیکته می کند ودر مقابل نظرات مخالف آنها جبهه می گیرد . ( ای داد بیداد ) البته اگر مساله به همین جا ختم می شد ، شاید مشکلات ارتباطی سیما کمتربود . این ویژگی سیما همچنین باعث می شود او علاقه خاصی به پند و اندرزهای مجانی داشته باشد و از آنجا که فکر می کند اونسبت به سایرین بهتر از مسائل سر در می آورد ، گاهی اوقات کار به دخالت در امور دیگران می رسد واینجاست که دیگر صبر وتحمل آنها به پایان رسیده وسیما را به باد انتقاد می گیرند . البته می دانید که او هیچ یک از این انتقادها را نخواهد پذیرفت ، ولی به هر حال بهتر است بدانید که اوضاع از چه قرار است . البته تمام تاثیرات این اسم منفی نیست . این ویژگی سیما در شرایطی که مسوولیت کارها به گردن او بیفتد او را یاری می کند تا بدون نیاز به کمک دیگران از عهده انجام هر کاری ، هرچندسخت وطاقت فرسا ، بربیاید . او به شدت مسوولیت پذیر است ،اما هرگز نخواهید توانست به او برای انجام کاری دستور بدهید . بنابر این سیما به عنوان یک رئیس وبه صورت مستقل زمانی که تحت نظاره دیگران نباشد ، بسیار عالی عمل می کند ، چون نظرات خاص خودش را دارد وعلاقه مند است همواره راه وروشهای نوین را در کارهایش اعمال کند . می دانید که این کارها نیز برای کسانی که تحت نظارت وامر دیگران کار می کنند میسر نیست .در کنار همه اینها ذهن سیما به خوبی کار می کندوقدرت تجزیه وتحلیل او بسیار زیاد است .بنابراین اگردنبال کسی می گردید که مسوولیتی به او بدهید ، می توانید سیما را در فهرست کاندیداهای مورد نظرتان قرار دهیددرضمن سیما بسیار روراست حرفش را می زند واز طفره رفتن بیزار است این گل هم برای سیما


 
 
داستان کوتاه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
 

سینا صبح که از خواب یبدار شد. دلهره عجیبی پیدا کرده بود. سا بقه نداشت همچین حالتی بهش دست بدهد. وقتی با نازنین صبحانه می خورد. در این مورد سکوت کرد ومثل همیشه هردوآماده برای رفتن به سر کار شدند . وقتی به محل کارش رسید. اولین کاری که کرد تماس به منزل پدرش بود وبعد از مدتی به فکرش خطور کرد به نازنین زنگ بزند . و فهمید نازنین در آسانسور محل کارش حالش بد می شود . وآن روز لعنتی فهمید همسرش مبتلا به تومور است ... آنقدر این بیماری پیشرفت کرده بود که قادر به شناختن هیچکس نبود سینا غمی بزرگ در دلش پیداشد والان نزدیک به دوماه است از نازنین پرستاری می کند حتی اجازه نداده که خانواده ا ش به دیدن نازنین بیایند . او همچنان امید وار است ونازنین در حال وشیمی درمانی خانم امیدی مادر نازنین از همچین دامادی بر خود می با لد  و از خدا می خواهد در این شبها عزیز همه ی مریضان را شفا دهد و او هم استوار ازخدای خود می خواهد دخترش شفا پیدا کند.

 

............

 

مادام وفتی همسرش را در جنگ از دست می دهد به اتفاق پسرش آلک در یک روز سرد پاییزی به تهران مها جرت می کند ودر یکی از خیابا نهای تقریبا قدیمی ساکن می شود. وبعد از آن در جستجوی کار با همتی که داشت خیلی زود کار برایش فراهم شد وبا رشته ی تحصیلی اش مطابقت داشت واین اورا در اولین قدم مسرورمی کند. ماه به سال وسال به سالها گذشت وبا چند خانواده ایرانی هم دوست شده بود و آیین های آنها را از نزدیک می دید واین برایش جالب می آمد . وبعضی از آنها هم برایش سوال برانگیز بود . در یکی از روز ها که برای خرید به بازار رفته بود وفتی با ماشین در بستی نزدیک کوچه شان پیاده شده بود با دیدن جمعیت نزدیک درب منز لشان که که یک آپارتمان چند طبقه بود . دلهره عجیبی پیدا کردو احساس کرد ه بودو احساس می کرد توان سوال کردن هم ندارد . وفتی از ماشین  پیاده می شد وکیسه های خرید در دستش بود لرزشی در دست خود می دید ونگاه های معنی داری به دنبال خود دلش می خواست کیسه ها را در آن جمعیت رها کند وگوشه ی بنشیند ودلش گواهی خبر بدی را می داد . تا اینکه چشمش به نرگس همسایه روبرو آپارتمانش افتاد و با کمی تامل خبرسقوط الک از طبقه ی پشت بام به حیاط را داد وگفت در نبود اوپسرش را به بیمارستان بردند بعد از مدتی که آلک در بیمارستان بودمتوجه می شودپسرش قطع نخاع شده ودیگر حرکتی نمی تواند بکند .چندین ماه از این اتفاق تلخ گذشت تا اینکه محرم نزدیک شد او که سالها به چشم دیده بود . در چنین روز هایی در محل شان همیشه عزاداری انجام می شود .تصمیم می گیرد پسرش را مورد آزمایش قرار دهد به شیوه ی دوستان مسلمانش نذر می کند که اگر در روز عاشورا مورد لطف وعنایت خداوند قرار بگیرد هرسال همچین روزی نذرش را ادا کند وسالهاست در روز عاشورا با دوستان خود هم پیمان شده .   

 


 
 
داستان کوتاه
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
 

بیگناه

مرد راهی مسجد قدیمی محله شان می شود و چند روزی از محرم گذشته وامشب هم شب تاسوعاست تا طبق هر سال برای نماز وعبادت ومراسم مذهبی شرکت کند . یاد دوستانش افتاد که در مسجد ارک هنگام اتش سوزی دچار صدمه شدند و به یاد ترانه دخترش افتاد دلتنگ شد اشک درچشمانش حلقه می زند چند سالی می شود که کمرش زیر بار این مصیبت خم شده بود وچند سا لی بود که نگاه مردم اورا آزار میداد . یاد فاطمه همسرش افتاد . که هی می گفت من تحمل این همه نگاه را ندارم مرد با تو هستم پس چرا گوش نمی کنی به حرفهایم ؟ وحسین می گفت : من می مانم چون می دانم بیگناهیش ثابت خواهد شد و شروع می کرد به گریه... وباز یاد آن روز لعنتی اون روزی که خبر دستگیری دخترش را به جرم قتل آوردند . باور نمی کرد . ترانه مهربان دخترش نه باور نمی کرد . مات شده بود . انگاراورا کشته اند ، انگار اوهم همراه با مقتول به خاک سپرده شد وحالا هم حکم قصاص داده شده . واین آخرین محرمی است عاجزانه از خدا می خواهد در دل خانواده مقتول که دختر عزیزشان را از دست داده اند طلب بخشش می کرد . هر چند به آنها حق می داد . پیرمرد غرق در افکار خود بود . وقتی می اندیشید می گفت حتما حکمتی است که چند سا لی حکم قصاص به تعویق افتاده به مسجد که رسید . و بعد از نماز جماعت و هنگام نوحه سرایی بغضش ترکید واز خدایش از حسینش می خواست که در این شب خانواده مقتول، دخترشان را ببخشند و با گریه می گفت ای حسین جان حسین علی امیدم به توست

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
 

صدای بوق قطار را شنیدم

            چرا

      نمی دانم

شاید من

درانتظار مسافرعزیزی هستم  

..................................................... 7/5/85

زندگی می چرخد

                می چرخد

ودر چرخش زندگی

نه از دست من کاری ست

ونه از دست تو

وما باید نظارگر باشیم

                     وهوشیار

                          19/5/85


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
 

اگر چه ميلاد به ظاهرخيلي ساکت و آرام به نظر مي رسد ، اما هيچوقت اجازه ندهيد ،اين ظاهر اوشما را متقاعد کند . اگر کمي به او فرصت دهيدورفتارش را زير نظربگيريد ،متوجه خواهيد شد که آنقدرها هم ساکت نيست . بلکه بر عکس ، زماني که ميلاد شروع به صبحت کند به سختي مي توانيد جلوي او را بگيريد تا براي صبحت کردن به شما هم نوبت برسد . ( ای داد بیداد ) در مجموع ميلاد به راحتي آنچه را در درونش احساس مي کند ابراز مي کند وهيچ ترديي در بيان افکارش به خود راه نمي دهد ، در بسياري موارد هم آنچه  ميلاد مي گويد في البداهه است . او معمولا از پيش به آنچه مي خواهد بگو يد نمي ا ند يشد وبه همين دليل در بعضي موارد گفته هايش به نظر ديگران رک ونيش دار مي آيد. اما حتي در اين شرايط هم بايد بدا نيد که دربدن ميلاد حتي يک استخوان بد خواهي هم وجود ندارد . او ذاتا آدم خوش طینتی است و اگر در مواردی به نظرشما خلاف این می آید ، آن را به حساب ملاحظه کار نبودن او بگذارید . همانطور که گفتیم ، میلاد به ندرت درباره آینده وآنچه قرار است انجام دهد فکر می کند ، برای او برنامه ریزی وتهیه مقدمات جهت انجام کارها کاملا بی معنی است . او تمام تصمیماتش را در لحظه ، می گیرد ویک ثانیه بعد هم آنها را اجرا می کند به همین دلیل تلاش های میلاد تابع احساس درونی او در همین لحظه است برای میلاد انجام یک کارثابت برای مدت طولانی غیر ممکن است . بنابراین میلادباید یه این نکته توجه کند .برای خودش اهداف کوتاه در نظر بگیرد تا بتواند به آنهابرسد وگرنه پیش از محقق شدن اهداف بلند مدتش ازتلاش برای رسیدن به آنها دست کشیده وبه سراغ مورد دیگری خواهد رفت . اگر در زمینه هنری فعالیت کند ، استعدا دهایش به فعلیت می رسند ومو فقیت در انتظار او خواهد بود

روزنامه ایران ۸۳

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
 

سلام هموطن امیدوارم خوب ، خوب باشید .

 

 وهفته ایی که گذشت ( زمستانی سرد و .... اما امیدوارم دلهایتان گرم ، گرم باشد . و ازلحظات دورهم بودن لذت ببرید . و همینطور سا لگرد جهان پهلوان تختی بود .

وبازشنیدیم حمید عاملی به دیار ابدیت رفت اما صدایش ، کلامش وعشقش به قصه گویی در خا طرمان می ماند . روحش شاد

ومحرم ماه عبادت ورازو نیازوشناخت که بدانیم وبدانیم این حسین کیست )

 

التماس دعا

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠
 

هوا بس سرد است

خورشید رفت

ابرشد

آسمان تیره وتار شد

من می ترسم

دریاب ، دریاب

نه من خیا ل رفتن را ندارم

داستانم نیمه تمام است

می خواهم قصیده هایم را برای خدا گویم

خورشید از بلندترین نقطه خواهد آمد 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
 

برف آمده ، برف

و صدای فریاد می آید

در اعماق کوه

صدای ضربان قلبم را می شنوم

آهای اهالی روستا

کودکی صدا می کند.....

خدایا دریاب ، دریاب

....................................................................

هوا سرداست

سرد ، سرد

و آن پرنده کوچک را می بینم

بی دانه ...


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
 

جانمی جان دو روز تعطیلیم برف آمده برف

 ای داد بیداد برف آمده برف آمده


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
 

اعتقاد عمومي بر اين است که خانم ها معمولا با کارها ي فني وتکنيکي ميانه خوبي ندارند وترجيح مي دهند تا حد امکان از اين نوع کارها دور باشند  ( چرا؟ ) البته از آنجا که هرقانوني مي تواند استسناء محسوب مي شود. او طبيعا به کارهاي عملي گرايش دارد ودرامور فني تبحر خاصي دارد که باعث مي شود در اين زمينه ها موفقيت هاي چشمگيري به دست بياورد . ( آفرين) بدين ترتيب رشته هاي فني ومهندسي وکارهاي مربوط به ان يکي از بهترين انتخاب هاي سايه براي انتخاب تحصيل و شغل باشد. سايه اصولا به جزييات توجه دقيق دارد و زماني که بر انجام کاري تمرکز کند، با پشتکار چشمگيري آن را تا رسيدن به نتيجه ادامه مي دهد. اين نوع رفتار سايه ناشي از دو ويژگي ذاتي اوست: اول اينکه سايه قدرت تحمل زيادي دارد و بسيار صبور است ( خوبه ) بنابر اين در شرايطي که ديگران ممکن است از انجام کار و رسيدن آن به نتيجه مطلوب نا اميد شوند، او همچنان اميدوار و مقاوم راهش را ادامه مي دهد. دليل دوم اين است که سايه احساس مسوليت پذيري فوق العاده ايي دارد و هرگز حاضر نيست کاري را که قبول کرده نيمه کاره رها کند. بدين ترتيب مي توان گفت  سايه از هر نظر فرد قابل اعتمادي است و مي توانيد براي انجام کارها و محول کردن مسئوليت ها روي او حساب کنيد. ( مرحبا! ) فکر مي کنيدخانمي که تا اين اندازه به مسووليت هايش اهميت مي دهد ، درجنبه شخصي زندگي اش چگونه رفتارخواهد کرد؟ احتمال اينکه سايه آنقدردرگير مسوليت هاي شغلي اش بشود که همه چيز را فراموش کند بسيار زياد است واين يکي از نقطه ضعف هاي بزرگ اوست که باعث مي شود زندگي خانوادگي اش به اندازه زندگي اجتماعي وشغلي اش موفقيت آميز نباشد.  ( اي بابا )سعي نکنيد سايه را مجبور کنيد برنامه هاي روز مره اش را تغيير دهد ، چون تلاش شما بي نتيجه خواهد بود ( من کاره ايي نيستم ) او بيش از آن به بر نامه هاي روزانه اش وابسته است که با فشارهاي ديگران تغييري در آنها ايجاد کند . اکر به نظراو شرايط فعلي رضا يتبخش ومناسب باشند ،هيچ دليلي براي تغيير انها وجود ندارد . تغييريکي از چيزها يي که سايه کمترين لذت را از ايجاد آن مي برد !


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

سلام

به راستی وصداقتت

سلام

به مهربانیت

سلام

به عشقت

و سلام ای هموطن امیدوارم روز خوبی را در کنارخا نواده سپری کرده باشید .

روزخانواده مبارکبادقلب


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٤
 

دریک شب سرد زمستانی

ازپشت پنجره

نگاه می کنم

پنجره بخار گرفته را

با انگشتانم می نویسم                           

امروز را با سبد گل زیبا آمدی

وعهد کردی تا زمانی که

نفس در بدن داری          

باسبد گل زیبا بیایی

نمی دانم سرقولت خواهی بود

 


 
 
نامه 6
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
 

سلام ای خوبترین و عزیزتر از جانم می بینی باز هم می نویسم مثل همیشه مشتاق به نوشتن برای تو وبه خاطر تو و به یادتو مرا به شوق می آورد . سبکبال به مانند کبوتران سفید . خوشا به حالشان... نه ؟ من وتو هر دو پرنده ها را دوست داریم حتی یاران و باران هم الان که این نامه را برایت می نویسم آفتاب طلوع کرده وزندگی باز آغاز می شود. ومن سلام میکنم به زندگی دلم به نور عشق تو وبه امیدتوست می بینی چه در عشقم صادقم یادته ولی من یادمه وقتی عاشقت شدم اتفاقی نبود ذره ، ذره مهربانیت را دیدم نه من می دانم اتفاقی نبود و باز می بینی چه ساده حرفهایم را برایت می گویم باران هم دیگه از من یاد گرفته و برای خودش می نویسد . واین خیلی خوبه وقتی تو بودی چه صفایی داشت خانمان ومن تنهایی را احساس نمی کردم ولحظه ها را با هم بودیم در شادی ها وغم ها بارفتن تو چه می دانستم آسمان تیره وتار می شود چه می دانستم شهر بزرگ است و... وگاهی آنچنان وحشت می کنم از من خرده نگیرراستی یادم رفت بهت بگویم دیروز تهران برف آمد . ومن به قصد خانه ی پدر در راه دیگر آن پسرک کبریت فروش وآن دختر گلفروش را ندیدم از آن مرد واکسی با دخترش خبری نبود خیابان خلوت فقط ماشینها حتی تعداد ماشینها هم کم بود .راستی هوا سرد شده مواظب خودت باش آ نقدرحرف برای گفتن دارم نمی دانم کدامها را اول بگویم خنده ام می گیرد وقتی می نویسم انگار واقعا دارم باهات حرف میزنم حرف والان من نمیدانم با این بغض توی گلویم چه باید بگنم می خواهم خداوند را صدا کنم با تمام وجودم وصدای تلویزیون را بلند می کنم تاشاید این همسایه ی عزیزمان نشنود.

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
 

من زندگی را با همه سختی هایش دوست دارم ومی خواهم زندگی کنم لبخند

 

اوزندگی را با همه سختی هایش دوست دارد ولی نمی خواهد زندگی کند

 

فرق من واودرچیست ؟

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
 

سلام هموطن خوبی خوشید خدا را شکر

اگر شما هم جز و کسانی هستید که معتقدند بسیاری از آقایان بیش ازاندازه به دوستانشان اهمیت می دهند ، حتما پیمان را فراموش کرده اید ! برای او هیچ چیزمهمتر از خانواده اش نیست واز همین بابت در گروه مردهای خانواده دوست قرار می گیرد . بنابر این بعید است زمانیکه خانواده اش به او نیاز دارند ، پیمان را در جمع دوستانش پیدا کنید . ( خدا را شکر ) چنانچه خیال آقا پیمان از خانواده وامنیت داخلی آن راحت باشد ، آنوقت می تواند به کسان دیگری که در اطرافش هستند توجه کند . البته معمولا هم اطراف پیمان پراست از کسانی که جذب شخصیت مهربان. ملایم او می شوند . (چه خوب ) علاوه برانها ، رفتار مودبانه و سیاستمدار نه پیمان نیز به او کمک می کند تا در موقعیتهایی که با مردم سروکاردارد موفق شود . بنابر این شغلهایی مانند مددکاری اجتماعی کاملا برای اومناسب هستند. کسانی که با پیمان در ارتباطند با دیدن صبرومهربانی خاصش به راحتی به او اعتماد می کنند وسفره دلشان را پیش او می گشایند . مساما در این شرایط کسی نمی تواند مانند پیمان با علا قمندی تمام به مشکلات دیگران گوش دهد ، آنها را درک وبا آنها همدردی کند.... متاسفانه با وجود صداقت ودرستکاری دایمی پیمان ، زندگی او همیشه تحت تاثیر یک نقطه ضعف کلی اش قرار دارد : پیمان اعتماد به نفس کافی برای برخورد ورویارویی با مشکلا ت ومسایل جدید را ندارد ودر نتیجه از آنها به شدت گریزان است .(ای داد بیداد ) بنابر این اگر می بینید پیمان آنچه قرار بوده یک ماه پیش انجام دهدرا هنوز شروع نکرده ، بدانید موضوع از چه قراراست (راست گفته ؟ ) اگر چه پیمان بسیار جدی وقاطع است وشم اقتصادی خوبی نیز دارد ، اماشغل تجارت به هیج وجه برایش مناسب نیست . وسعی کنید هر طور شده فکر تجارت را از ذهن آقا پیمان پاک کنید ( امیدوارم آقا پیمان در هر شغلی که هست موفق باشد )


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۸
 

عید غدیرخم برتمام مسلمین مبارکبادقلب

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٧
 

                                                                 

تا همین الان سرم ، سر عزیزم درد می کند . من که سر کیجه داشتم با اون ضربه محکم نمی دانم چه می شود ...چه کشیدم تازه صبح سه شنبه درد شروع شد . کمرم و دست چبم را حرکت نمی توانم بدهم از درد ( شب را با نا امیدی خوابیدم چون فردا صبح می بایست می رفتم جایی کار داشتم ) صبح چها رشنبه از خوابی که دیده بودم بیدار شدم ومن خواب پدر خدا بیامرزم را دیدم که ناراحت که می گفت دیدن من نمی آیید آنوقت جای من خوابیده ! وقتی از خواب پریدم دیدم اصلا درد ندارم ومن خوشحال بعد از دوسه ساعتی که از منزل خارج شدم دیدم آسمان صاف ، مردم شاد ... پیش خود کفتم با اون ضربه انگار ... ( شوخی ) و نزدیک ظهر تقریبا نزدیکهای منزل بودم دیدم چه دعوایی شده . ای داد بیداد ...راستی آیا به معجزه اعتقاد دارید ؟

دعا کنید ویقین واطمینان داشته باشید . دعای شما مستجاب خواهد شد . پس بیاییم باهم در این روز مبارک دست به دعا شویم . الان شش سال است که عید غدیر مراسم دارم . ازسی نفربودند و گاهی پنجاه یا هفتاد هم رسیده سال هشتاد وسه دوروز مانده به مراسم زدو ابگرمکن خراب شد . ای بابا با این آب سرد وبااین تعداد مهمان و...وزنگ زدم به سرویس آبگرمکن.... نه انکار کاری نمی شود کرد غصه ام شد . وحالا یک روز مانده به مراسم . تصمیم گرفتیم یه آب گرمکن جدید بخریم و آن حاج آقا قول داد تا آخرشب این آبگرمکن کذایی را برای ما بیاورد . وبعد که بخود آمدیم دیدیم دیر وقت شد و از این آبگرمکن عزیز خبری نشد . وحال روز عید غدیر است وقتی که صبح زود از خواب بیدار شدم دیدم آبگرمکن روشن ووقتی می بینی غیر ممکن ، ممکن می شود وآن لحظه نمی دانی چه کار کنی و با چه زبانی با خدا حرف بزنی با ور کنید به وجد آمده بودم و هی می گفتم ای خدا چاکرتم (وقتی به حاج آقا گفتم چقدر شرمنده شده بود وگفت سرمان شلوغ بود یادمان رفت )


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٦
 

مرد فقیری به مرد فاضل گفت :

تو روزی خیر را برایم آرزو کردی من هرگز روز شری نداشتم ام زیرا اگرغذایی برای خوردن نیایم باز خدا راستایش می کنم . اگر باران ببارد یا برف ،اگر هوا خوب باشد یا بد ،من همچنان خداوند را می پرستم . اگر تحقیر شوموهیچ انسانی دوستم نداشته باشد ،باز خدارا ستایش می کنم ، بنابر این هیچ گاهروز شری نداشته ام . تو برایم خوشبختی آرزو کردی ، اما من هیچ وقتبدبخت نبوده ام ، زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل هستم و می دانم هرگاهکه خدا چیزی بر من نازل کند ، بهترین چیزی است که می تواند برای من دهد. با خوشحالی هر آنچه را برایم پیش بیاید ، می پذیرم سلامت یا بیماری ، سعادت یا دشمنی خوشی یا غم.



روشنایی الهی مرا احاطه کرده است

عشق الهی مرا در برگرفته است

نیروی خدا مرا حمایت می کند

حضور خدا مراقب من است

هرجا که باشم ، خداوند آنجاست .

از کتاب برای آن بسوی تو می آیم نویسنده جی . پی . وسوانی




 

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤
 

3/10 /86 ساعت 30/2 بعد ازظهر فلکه دوم تهرانپارس من ویه خانم همراه با دخترش از ماشین پیاده شدیم . آمدم بیام اینطرف جوی تابلو به اون بزرگی ندیدم سرم پایین نگاه به جوی با عجله. محکم سر عزیزم خورد به تابلو آهنی نفهمیدم بعد هم پرت شدم توی جوی از سمت چپ دراز به دراز مگه می توانستم بلند شوم سرم از یه طرف از یه طرف بدنم بیچاره اون خانم گفت ترسیدم خانمی هم آمد به من گفت نترس حالا من داشتم توضیح می دادم که چه طور شد . داشتم نگاه می کردم که اون تابلو چی هست . خدا نصیب نکنه که خیلی درد داشتم . حالا من بگم کمی دقت کن کوش که نمی کنی نمی دانم تقصیر من بود یا اون تابلو که منو ندید بعد از دوسه ساعتی باز همان مسیر طی می کردم دیدم تابلو مال عید قربان بود دست بود به طرف بالا که داشت دعا می کرد . ومن لبخندزدم.

 

راستی شنبه عید غدیراست ومن چقدر این روز را دوست می دارم لبخند

 

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳
 

امروز مال شماست

 

اگربه یاد مهربانی زیباست باشید

 


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢
 

من نمی ترسم

اگر تو مرا نترسا نی

من یک کودکم

همه چیزها را

مثل تو نمی بینم

اما..... اگر تو مراقب من نباشی

من گم می شوم در تاریکی شب

...................................................

فرصت بسیار ا ست

اما تو انتظار نداشته باش

من سکوت کنم

از آرزوهایم

چیزی بتو نگویم

فرصت بسیار است

اما ازمن نخواه

مثل تو باشم


 
 
 
نویسنده : شهید گُمنام! ( افسانه طباطبایی مدنی/ بانویی از دیار سبز ) - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱
 

می خواهم در مورد بهار خانم باهاتون صحبت کنم چی؟ بهار کیه ؟ والا من هم مثل شما بی خبرم . بالاخره اسم بهاررا جایی شنید ه اید ؟ او فردی است زیرک وبا هوش که با حساسیت فوق العادش نسبت به مسائل جاری ، همیشه درک ظریفی از حقایق زندکی دا رد که می تواند بسیارموشکافانه وعمیق ترازنگاه اطرافیانش به همان مسائل باشد . این نگاه عمیق تربه زندگی ، توانایی های  درخشانی  در زمینه نقاشی ، موسیقی ، سرودن شعر وبازیگری به بهار می بخشد. اوبسیار مهربان وملایم ودر عین حال بسیار محتاط وبا ملاحظه است . چون به هیچ وجه دلش نمی خواهد کارهایی که انجام می دهد باعث ناراحتی و رنجش دیگران  شود وآنها را بیا زارد.از خواست ها ونیاز هایش چشم پوشی می کندتا آنچه دیگران مایلند انجام شود . اگر چه این موضوع می تواند در کوتاه مدت احساس خوبی در او ایجاد کند ، اما باید مواظب باشد که این چشم پوشی ها دراز مدت باعث سر خوردگی وافسرد گی اش نشود . چون دیگران به اندازه بهاربه او توجه نمی کنند وممکن است پس از مدتی احساس کند که نیازهایش بر آورده نمی شوند .  واین تنها تاثیر  منفی است  که ملاحظه کار بودن بهارممکن است برایش به همراه داشته باشد . همانطور که گفته شد ، حساسیت بیش ازاندازه بهارباعث می شود بیش از اندازه نسبست به مسائل اطرافش آگاهی داشته باشد . آنچه بهارمی شنود به شدت ذهن وفکر اورا به خود مشغول می کندودر این میان مشکلات دوستان واطرافیانش به طور خاص او را درگیرمی کند . بهار خانم به آسانی تحت تاثیرگفته های دیگران قرار می گیرد.  و در این شرایط متاسفانه کا ملا بر اساس احساساتش تصمیم می گیرد . ای داد بیداد واین درست زمانی است که بهار به کمک و همفکری شما نیاز دارد ( فردا نگویید ..... من اینها را از روزنامه ایران خوانده بودم ) راستی خوبید ؟ خدارا شکرصد هزار مرتبه شکر