


همه اینها را گفتم که بگویم زنده باد خودم


در میان هیاهو خیابان گُم می شوم / ساعت ها به انتظارم / که شاید کسی مرا پیدا کند/ روز تمام می شود / شب هم در حال تمام شدن/ من می دوم میان سکوت شب ....می ترسم.
گفت: آرزوهایش بر باد رفت وقتی مرا ندید...
آرزوهایم را در ته استکان قهوه دیدم/ غرق در فال شدم / غرق در من شدی/ من به آرزوهایم اندیشیدم و تو...
دعوای چند جوان ترسیدم.
با یک زلزله
همه چیز ویران شد
حتا ذهن خیالی من
انا لله وإنا إلیه راجعون
پایکوبی کنید آدمک های سیاه
این قسمت را زیاد جدی نگیر
از من هم خورده نگیر
ببخشید جناب عزرائیل دست نگه دار؛
فردا تشیع کنید مرا
آدمک های نقاشی ام
سیاه اند
بر سر مزار من سیاه ها نباشند....
* انسان ها خود خواه ترین موجودات هستند؟
* گفتم: وقتی فریاد زدی رویاهایم پرید
گفت: کاش تو هم جای من باشی؛ باز هم می گویی که ...
ای بابا نترس،من مُرد ه ام
...همان موقع فهمیدم ؛کسی هستم.
* زیر باران قدم زنان می رفتم شعر عاشقانه می گفتم که آدمک سیاه دنبالم آمد گفت: از من می نویسی
ترسیدم گفتم: ب ب بخشید شما ! بنده کی باشم... بعد فهمیدم کسی هستم
فقط گفتم: از آه من بترس
واژه هایم سکوت کردند .
بخاطر تولدم
حالا ؛
نیمی از قلبم تقدیم تو
با من بمان، شاد بمان ای نیمه ی قلبم
ای خوبی خدا
می دانی که ...
بدون آن که تفاوهمی باشد برمن وقلمم
خندیدم ، زیر سقف ترک خورده
باران چکید باران چکید
بی توجه به باران خندیدم
جشن که به پایان رسید
دوباره جنگ کردم
با واژه هایی که رژه می روند در مغزم
ی ک دقیقه سکوت، وقتی غمگین باشم، می دانم کلاغ سیاه سقوط خو اهدکرد.
ک اش الان بهشت زهرا بودم دلم هوای قطعه شهیدان گمنام کرده.
چ شم دیدن مرا ندارد. حتا پرنده ی کو چولو
م ی دانی در باز ی هایش هیچ کس نیست جز سیاهی لشکر ....
ب ا لبخند گفت:" این یک راز است؛ بهترین لحظه هایما ن سکوت است."
گفتم: خُب؟
گفت: " در دلم خندیدم مرا سادلوح فرض کرده."
س ر گیجه مرا بازی داد، اما من برای زیستن صبر خواهم کرد!حتا اگر همه ی شهر بدانند.
د ر حضور تما شاچیان برای آن که به مقام برسد، مرا با تبر له کرد! 
آه کشید وقتی یاس های پر پر در دستانم دید؛ اما وقتی مرا ندید گوش های دلدار را پر ازبدبینی چال کرد.
گفت :در دل من لامپ بزرگی از روشنایی خدا وند وصل است.
گفتم: چه قدر روشنی خوبست.
نمایشگاه پلیس؛ این عکس دوسال پیش گرفتم
این قسمت را زیاد جدی نگیر
مجبور شدم مطلب اضافه کنم چرا !؟خب دیدم طاقت ندارم تاپست جدید که روز تولدم باشه
صبر کنم
می گفت : "چقدر غر می زنی" 
گفتم:" چطوردر روز نامه یا...می خوانم و می شنوم هی انتقاد می کنند
حالا من انتقاد از تو می کنم غر می زنم
هر وقت این حرف می زنه، منم همین را می گم"
گفت:" می دونی موز کمیاب شده"
گفتم: شده که شده
گفت : "مگه نمی بینی چند روز ح ا ل آ دمک های نقاشی ات وخیم شده"
گفتم:" شده که شده"
گفت : " یک دنده؛ لجباز"
گذشت نکرد!
نه با خودش نه با واژه های شعر هایش
غمگین شد، روزی که خیال می کرد شادِ
خودش نه!
سطر سطر داستان هایش
شخصیت داستان نه
آن که ادعا می کردعاشقِ
لیلی نه؛آن که خیال می کرد مجنونِ
می بینی چه هنر مندم! اما او فقط مرا یک خیال پرداز کو تا ه دانست
داستان هایم را نخواند و باور نکرد.
که بگویم: نوروزتان زیبا، و عمرتان بلند
اما ؛من اصلا حوصله ندارم به روز گار چپ نگاه کنم
که چپ نگاه می کنه
زیر لبی گفتم:
بهارتان مبارک!!!!!!
سال آرامش، شادی و تندرستیخیال هایم
بدون اجازه!
ناپدید شدند!
عقاب تیز پرواز
در آسمان
خیال هایم را
برگرداند!
سبدی در دست
روزهایم را ؛
در سبد خواهم انداخت
بدون حضور خودم!
می دانم
شعرهایم قاطی کردند
وقتی تو
شعری برای من نگفتی!؟
فیلم شب واقعه
کارگردان: شهرام اسدی. فیلمنامه: همایون شهنواز.باز نویسی نهایی : شهرام اسدی.
آهنگساز:کارن همایونفر و با بازی حمید فرخ نژاد در نقش شهید دریاقلی . لادن مستوفی در نقش...!!
این فیلم سینمایی بخشی از زندگی شهید دریاقلی سورانی را به تصویر میکشد که در جریان حمله عراقیها به ایران با هدف اشغال خرمشهر، عملیات را گزارش میدهد و به این ترتیب خوزستان را از اشغال در آبان ماه 59 نجات میدهد. حمید فرخنژاد برای بازی در نقش دریاقلی سورانی نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد شده است.
بنظر من فیلم ایراد داشت هر چند که گفته شد فیلم ساختار خوبی دارد و صحنه های اکشن آن خوب از کار درآمده است. اما من جذب این فیلم نشدم
حتا بازی حمید فرخ نژاد اگر بصورت داستان نوشته می شد بهتر بود! اگر فیلم را با دقت نگاه کنید متوجه خواهید شد.
داستان های شهر جنگی از حبیب احمد زاده چاپ یازدهم اگر دریا قلی نبود!
بدرود یا علی
روزهای من
پُر از خبر های خودم
که آزارش نخواهم داد
نگاهی می اندازم
تا خبری از تنهایی خویش بگیرم
تنهایی ستودنی
به درخت بید مجنون
لم داده
مردمان ترس در چهر ه داشتند
بید مجنون نظاره گر
راوی داستان بودم؛ نه قصه
تنها تر شدم وفتی
پای درخت بید سمی ریخته شد
که بمیرد
در تنهایی
من با قامت ایستاده
دایناسور ها
با کمر خم از کنار هم رد شدیم
این است رسمِ روزگار
نگاه انداخت
از آهی که قدمی ندارد
آهای من یک رئال.... هستم
* از شر مدادم خلاص شدم؛ ذهنم شروع به نوشتن کرد!
گفت:مشکوکم به زبانی که مبصر ندارد!
گفتم: چه بهتر از زبان مادری که پُر از مهربانی و دعای خیر!؟
سری تکان داد گفت:
*
ضربه ای به نوشته هایم زد، بیهوش شدند! آمبولانس آمد، مدعیان را با خود بردند!
نوشته هایم لبخند زدند،
بوی تو را می داد!
دایناسور ها نگاهم کردند
از قدم هایی که، قدمی ندارد ترسیدند!
این روزها بد جوری مریض شدم
اما هستم
از من در امان نیست
حتا آن دنیا
بخاط همین است که دوست ندارد مرا ببیند
در مورد سریال" تا ثریا "خیلی حرف دارم همینطور "شیدایی"
گفتم: دوستت دارم
گفت با من هستی؟
گفتم:متنفرم ازت
گفت: با من هستی؟
گفتم: اعدامم کنید از این گفتن ؛ گفتن ها...
نفسی کشید....
عصر بود که خواب دید...
در گوشه ی از آشپزخانه نشسته بود چشمش به اجاق گاز افتاد که صدای غُل غُل کتری شنید
شیر آب کتری باز بود و گلدان بی رنگ در زیر آن قرار داشت بدون آنکه کسی آن را نگه دارد.
وقتی زن چشمش به گاز می اُفتد تعجب می کند. چشم هایش را باز وبسته می کند انگاری چیزی می بیند
بعدآروم آروم بلند می شود دست هایش به طرف آسمان می رود و بعد در خواب فریاد می زند زنده باد ایران زنده باد ایران

گفت: صندوق پس اندازمان پُر از اسکناس است؛خوشحالم!
گفتم: در صندوق قلبم خالی از عشق تو است؛ خوشحالم!
هماهنگ شدند؛ افکارم با خاطراتم.
چیزهایی هست دم غروب مرا دلگیر می کند
دلم گرفته ؛ آدم ها عجیب
تو نه؛
آدمک نقاشی
سرشار بود از کینه
انتقام گرفتم
سالیان پیش
حتما می دانید:
از دوستان و آشنایان (از بین آقایون) کسی با گروه خونی AB+( آ.بی .مثبت ) برای اهدای پلاکت به یه پسر بچه ی 8 ساله می شناسید؟باید ساکن تهران باشه و یا حضور مداوم در تهران داشته باشه. این بچه به 5 نفر نیاز داره تا پلاکت لازم برای عملش رو تأمین کنند. نوبت عملش (پیوند مغز استخوان) احتمالا در چند هفته آینده هست. این گروه خونی کمیابه. لطفا در صورت امکان این ایمیل رو برای دوستانتون هم فوروارد کنید شاید اونها کسی رو بشناسن....
سلام بر زندگی، سلام بر شادی؛ هر چند اگر کمی
؛یا ،
باشیم . هر چه که باشیم گفتن سیب را فراموش نکنیم
راستی؛
همه ی درها، بسته شد؛
جز در ناامیدی.
«گلوگاه شیطان» کارگردان حمید بهمنی، تهیه کننده: سعید شرفی کیا .
موسیقی: محمد رضا علیقلی.
فیلم درباره عملیات شناسایی والفجر 8 است و درباره گروهی از غواصان است که برای شناسایی و آمادهسازی عملیات والفجر 8 اقدام میکنند و به این نتیجه میرسند که شرایط خطرناک و غیرممکن است. آنها دست به طراحی جدیدی میزنند و در این کشمکش عراقیها متوجه جریان میشوند و ...
در این فیلم امید زندگانی در نقش یونس، جمشید هاشمپور در نقش جاشو
جعفر دهقان، محمدحاتمی در نقش یک نظامی عراقی.
پوریا پورسرخ هم در نقش خلبان ایرانی که در اثر سقوط به دریا ... و حمله کوسه به وی دست خلبان قطع می شود.
و بعد نقش مهم کوسه فیلم گلوگاه شیطان فیلمی که نزدیک به 16 سال گذشت تا بالاخره به نمایش در آمد!
*نوشته هایم از سر وکول من بالا می روند! شاد می شوم.
کتاب سقای آب و ادب
نویسنده سید مهدی شجاعی
چاپ پنجم؛ نیستان
قیمت: 6800
264 صفحه در چندین فصل این کتاب با کتاب های آقای شجاعی متفاوت بود. بنظر من( خسته کننده یکبار تا فصل سوم خواندم بعد از مدتی دوباره شروع به خواندن کردم نتوانستم همه کتاب را بخوانم )
فصل اول وقتی می خواندم احساس می کردم کسی واعظی می کند.
فصل دوم عباسِ امّ البنین صفحه 26سی سال پیش بود یا بیست و نه سال؟ من پنج ساله بودم یا چهار ساله منتقد چقدر از این قسمت تعریف کرد( فقط من نمی دانم غیر از این هم می شد ؟)چاپ پنجم منتقد فصل، فصل شروع نکردند برای ... پرا کنده تعریف می کردند! بنظر من ضعف هایی داشت که از همه مهمتر حجم آن بود. در هر حال قضاوت با شما
وقتی کتاب را می خواندم گفتم از آن کتاب هایی است که کتاب خوان بخواند یا سینمایی شود بهتر است که حدسم درست بود منتقد بعد از تعریف هم، همین را گفت.
کار دل من؛ غیبگویی آرزوهایم بود!
تیغ آفتاب
مجروح کرد
زبان تند
تیزش!
گفت:((افکارم همراه با مداد سیاه نگران کاغذ سفید می شوند.))
خندیدم!
گفت:((امروز که نه؛ دوباره خواهم گفت: کو آفتاب مهربانی))
دوباره خندیدم گفتم:(( مداد سیاه روانی شده! بس است.))
سکوت کرد،ترسیدم از شاعری که شعر ندارد!
فکرم را خواند،خندید گفت:((شعر هایم در مغزم سر و صدا راه انداختند!!!))
حالا من سکوت کردم!
نظرات ()